
داستان کوتاه «نذر مردان سیاهپوش»
نزدیک ظهر بود. وانتی آبیرنگ توی کوچه ایستاد. صدای بلند نوحه از توی وانت تمام کوچه را پر کرده بود. سه مرد سیاهپوش پیاده شدند

نزدیک ظهر بود. وانتی آبیرنگ توی کوچه ایستاد. صدای بلند نوحه از توی وانت تمام کوچه را پر کرده بود. سه مرد سیاهپوش پیاده شدند