
داستان کوتاه «عتیق آغای تعویذنویس»
تا میتوانم گامهایم را بلند برمیدارم و آبرومندانه میگریزم. سر پیچ خیابان احساس میکنم جوانکی در تعقیبم است. اگر فقط یکی دو ماه دیگر متصل

تا میتوانم گامهایم را بلند برمیدارم و آبرومندانه میگریزم. سر پیچ خیابان احساس میکنم جوانکی در تعقیبم است. اگر فقط یکی دو ماه دیگر متصل

اگر شهردار شهری مثل مزارشریف بودم، هیچ مشکل نبود. چارهاش یک تماس تیلیفونی بود. بعد همان روز، با حضور چند مدیر شهرداری و چند مسئول

زراَفشان آنی نبود که عبدالحسین دل به او باخته باشد. از همین خاطر بایسیکل چیناییاش را که همان هفتهی اول ازدواجش بردند، سخت در اندیشه

به پسر چشم سبزی که یک شب اردیبهشتی از خواب بیدارم کرد. وقتی روی پل آهنچی خوابم برده بود. مهندس یزدان نیامده است، بچه کاکایش

از پدرم پرسیدم: «وقتی فالوده درست میکنی، دستهایت را میشوری؟» پدرم چپچپ نگاهم کرد و مثل همهی پدرها پرسید: «توی این مدرسه، همین چیزها را

بابای من در کارخانهی شیلنگسازی کار میکند؛ اما من دوست دارم یک شغلی پیدا کنم که بتوانم با آن به مردم کمک کنم. بعد از

«هاجر» نیمچرخی زد و جلو آینه عقب و جلو رفت. بلوز کشباف آبیای پوشیده بود. از همان دم در، خودم را در آینه دیدم. موهایم

«شاه عصمتالله» همان کت و شلواری را در جانش کرده بود که دینهشب، پیش مهمانها پوشیده بود. با اینکه سرآستینهای کت شاریده بود و شلوار

قدیمترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلیها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آنهایی که دستشان تنگتر