داستان کوتاه «برای دل خجسته»

داستان کوتاه «برای دل خجسته»

اگر شهردار شهری مثل مزارشریف بودم، هیچ مشکل نبود. چاره‌اش یک تماس تیلیفونی بود. بعد همان روز، با حضور چند مدیر شهرداری و چند مسئول

داستان کوتاه «بچه فِلم»

داستان کوتاه «بچه فِلم»

زراَفشان آنی نبود که عبدالحسین دل به او باخته باشد. از همین خاطر بایسیکل چینایی‌اش را که همان هفته‌ی اول ازدواجش بردند، سخت در اندیشه

داستان کوتاه «ساعت سِفر»

داستان کوتاه «ساعت سِفر»

به پسر چشم سبزی که یک شب اردیبهشتی از خواب بیدارم کرد. وقتی روی پل آهنچی خوابم برده بود. مهندس یزدان نیامده است، بچه کاکایش

داستان کوتاه «شکردخت»

داستان کوتاه «شکردخت»

«شاه عصمت‌الله» همان کت و شلواری را در جانش کرده بود که دینه‌شب، پیش مهمان‌ها پوشیده بود. با این‌که سرآستین‌های کت شاریده بود و شلوار

داستان کوتاه «یا الله و یا نصیب»

داستان کوتاه «یا الله و یا نصیب»

قدیم‌ترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلی‌ها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آن‌هایی که دست‌شان تنگ‌تر