
داستان کوتاه «رستمها و سهرابها»
شبی از شبهای امتحان سالانه بود. ورق اصلاح میکردم. برق نداشتیم. چراغ تیلی کنارم دود میکرد. بوی غذا و بوی تیل در اتاق پیچیده بود؛

شبی از شبهای امتحان سالانه بود. ورق اصلاح میکردم. برق نداشتیم. چراغ تیلی کنارم دود میکرد. بوی غذا و بوی تیل در اتاق پیچیده بود؛

دخترم در آشپزخانه كنار اُرسی ایستاده بود. من پیاز ریزه میكردم و او با چشمان گردگردش، باریدن برف را تماشا میكرد. از نگاهش پی بردم

غروب بود. دخترم را از مكتب به خانه آوردم. بكسش را از پشت كوچكش با دشواری كشید و كنارش گذاشت. پرسش همیشه گی از دهانم

چند روز میشد که به بچه همسایه ما می اندیشیدم؛ در خانه، در مکتب، در بازار، همه جا. بچه همسایه ما آرامشم را گرفته بود.

موزه ها، موزه ها، انگور ها، انگورها، صدایم در سرم انعکاس میکند و میگوید: ـ موزه ها موزه ها، انگورها انگورها. هوا گرم است بسیار

جهان به پنج متر مربع تقلیل یافته بود. روشنایی و نور جهان در یک درز دروازه متراکم شده بود. شب و روز با روشنایی چراغ

اواخر سال تعلیمی بود. شاید هم ماههای عقرب یا قوس. درست به خاطر ندارم. صنف اول بودم. شیشههای در و پنجرههای صنف ما شکسته بود

شام بود. شامها همیشه اندوهی را در دل من بیدار میکنند. مخصوصا اگر بیرون از خانه باشم و ببینم که آفتاب آرام آرام با یک

مکار ما هر روز لاغر تر میشـد، همه هـمکاران ما هر روز لاغر تر می شـدند. کالا های همکار ما هر روز در جانش کلانتر