داستان کوتاه «شکار فرشته»

داستان کوتاه «شکار فرشته»

دخترم در آشپزخانه كنار اُ‌رسی ایستاده بود. من پیاز ریزه می‌كردم و او با چشمان گردگردش، باریدن برف را تماشا می‌كرد. از نگاهش پی بردم

داستان کوتاه «خروس من»

داستان کوتاه «خروس من»

غروب بود. دخترم را از مكتب به خانه آوردم. بكسش را از پشت كوچكش با دشواری كشید و كنارش گذاشت. پرسش همیشه گی از دهانم

داستان کوتاه «تذکره»

داستان کوتاه «تذکره»

جهان به پنج متر مربع تقلیل یافته بود. روشنایی و نور جهان در یک درز دروازه متراکم شده بود. شب و روز با روشنایی چراغ

داستان کوتاه «ترانه استقلال»

داستان کوتاه «ترانه استقلال»

اواخر سال تعلیمی بود‌. شاید هم ماه‌های عقرب یا قوس‌. درست به خاطر ندارم‌. صنف اول بودم‌. شیشه‌های در و پنجره‌های صنف ما شکسته بود‌