داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

‍ «یک. هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع می‎کند و با کش نارنجی پشت سرش می‎بندد، حوصله ندارد چوتی شان