
داستان کوتاه «منفی 196 درجه»
نمی دانم این یک سبک کشتن حساب می شود یا مردن طبیعی؟ چون هر دو طرف قبولش می کنند زیاد فرقی هم نمی کند. توی

نمی دانم این یک سبک کشتن حساب می شود یا مردن طبیعی؟ چون هر دو طرف قبولش می کنند زیاد فرقی هم نمی کند. توی

اخم هایش توی هم است. دستش را روی شکمش فشار میدهد و نزدیک میشود. بند تفنگش را روی شانه چپش انداخته است. می ایستد، کف

صدا شبیه اصابت یک راکت بود. چنان ناگهانی از خواب پراندم که حس میکردم مغزم دارد در کاسه سرم تکان میخورد. توی رخت خوابم نشسته

تیک تاک تیک تاک، خانه که آرام باشد پتک ثانیه ها میکوبد توی سرت. باطری ساعت را برمیدارم زمان روی ساعت دو ثابت میماند. پتویم

بلندی اقبال کارش را کرد. فاصله ی من تا زمین کوتاه شده بود که پایم لغزید. زودتر از این سنگ زیر پایم را خالی میکرد،