داستان کوتاه «کار»

داستان کوتاه «کار»

چند روز بود که همراه دوستم با اسم قلابی در خانه های تیمی اقامت داشتیم. هروئین زدیم. در رستوران پیتزا خوردیم. توی توالت عمومی تزریق

داستان کوتاه «باران می بارد»

داستان کوتاه «باران می بارد»

برگ ها می ریزند. سردم است. نفیسه صبح گفت:«به نظرم حالت خوب نیست. رنگت حسابی پریده. چرانمی مونی خونه و استراحت نمی کنی؟» توی ایستگاه،

داستان کوتاه «از هر طرف»

داستان کوتاه «از هر طرف»

بوی بنزین می‌آید. بوی نفت چندین ساله. بوی چراغ نفتی مادربزرگ و بوی خون. احساس میکنم خون‌دماغ شده‌ام. همیشه از خون‌دماغ‌شدن میترسم. از اینکه نصف

داستان کوتاه «ببینم چی میشه»

داستان کوتاه «ببینم چی میشه»

قبلا پرسیده بود: یعنی تو دوستم نداری؟ نگفته بودم! نه، نگفته بودم آره. نفس کشیده بودم بی آن که سرم را برگردانم طرفش. همین دوساعت