
داستان کوتاه «گوش بی غم»
بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیشتر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیشتر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

کمی آن طرفتر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشتهای کوتاه و ناخنهای گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی

بدون اینکه به من نگاه کنند، تیر[۱] شدند. دستهای مادرش را گرفته بود. خوشحال به نظر میرسید. لبخندی گوشۀ لبهایش بازی میکرد. از اینکه مادرش