داستان کوتاه «گوش بی غم»

داستان کوتاه «گوش بی غم»

بدون این که سرش را تکان بدهد به سکینه نظری انداخت، بیش‌تر از دو دختر دیگر فریاد می زد، طوری که رگ گردنش سبز می

داستان کوتاه «صدای لباس مادر»

داستان کوتاه «صدای لباس مادر»

کمی آن طرف‌تر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشت‌های کوتاه و ناخن‌های گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی