داستان کوتاه «تنهای تنها»

داستان کوتاه «تنهای تنها»

_عروسیشان عزا شد. عروسیشان عزا شد… مادر گریه میکرد و بلند بلند این جمله از دهـانش خـارج مـیشـد. چشم‌هایش را بسته بود و مثل گهواره

داستان کوتاه «عبور»

داستان کوتاه «عبور»

باد برگ های خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد و آخرین پرتوهایش از پنجره ی

داستان کوتاه «پرواز»

داستان کوتاه «پرواز»

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری