
داستان کوتاه «تنهای تنها»
_عروسیشان عزا شد. عروسیشان عزا شد… مادر گریه میکرد و بلند بلند این جمله از دهـانش خـارج مـیشـد. چشمهایش را بسته بود و مثل گهواره

_عروسیشان عزا شد. عروسیشان عزا شد… مادر گریه میکرد و بلند بلند این جمله از دهـانش خـارج مـیشـد. چشمهایش را بسته بود و مثل گهواره

باد برگ های خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد و آخرین پرتوهایش از پنجره ی

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری

خرتهی آرد را زمین میگذارم. زیر برقع، عرق از سر و رویم میچکد. تفت کردهام. کمرم را راست میکنم و چند نفس عمیق میکشم. بوی