داستان کوتاه «یخ‌بندان»

داستان کوتاه «یخ‌بندان»

زن دوباره کلید پلی را فشرد و صدای مرد سکوت سحرگاه خانه را شکست، صـدای مرد از برف سنگینی که جاده هـا را بسـته بـود،

داستان کوتاه «آخرین راه»

داستان کوتاه «آخرین راه»

_ لعنت بهت که باعث شدی پام به این جور جاها باز بشه، به زمین گرم بخوره، الهـی زمین گیر بشی، که آبرو برام نذاشتی،