
داستان کوتاه «حاجیه خانم»
حاجیه خانم آرام از چهارچوب در بیرون می آید. پارچه سیاه کوچکی بالای در است. چیزی رویش نوشته نشده. جمعیت زیادی در دو سوی در

حاجیه خانم آرام از چهارچوب در بیرون می آید. پارچه سیاه کوچکی بالای در است. چیزی رویش نوشته نشده. جمعیت زیادی در دو سوی در

در باز میشود و با باز شدن در صدایی می آید: جرینگ جرینگ. آویـزی اسـت که به سقف دوخته شده. زن به آویز خیره میشود

درست ساعت 9 شب بود. مرد آرام آرام آمد و کنـار درخـت ایسـتاد. سـایه اش را زیر نوری که از بالای درخت می تابید، می

⑴ باز ساعت۳ بود.سه شنبه ساعت3. سر چهار راه ایستادم. در همان نقطه. جایی که او را دیده بودم. او که زیبا بود، با پلاستیک