داستان کوتاه «شش انگشتی»

داستان کوتاه «شش انگشتی»

مرد داخل قاب عکس می خندد. سیگار زیر لب گذاشته است. دودش را به بیرون از قاب پف می کند. دستار سفید و سیاهی بر سرش

داستان کوتاه «پنجاه نفر»

داستان کوتاه «پنجاه نفر»

پنجاه نفر… گفتنش آسان است گفتنش… پنجاه خانه بدون مرد شدن می­ دانی یعنی چی؟ خودتو فردا اگر کشته شوی کسی هست بالای سر زن