
داستان کوتاه «آخرین رقص»
سینه ام از گرمای گلوله ها می سوزد. خون از لباس های سفید و آبی ام جاری شده است. تنها وسط صحنه گیر کرده ام.

سینه ام از گرمای گلوله ها می سوزد. خون از لباس های سفید و آبی ام جاری شده است. تنها وسط صحنه گیر کرده ام.

مرد داخل قاب عکس می خندد. سیگار زیر لب گذاشته است. دودش را به بیرون از قاب پف می کند. دستار سفید و سیاهی بر سرش

پنجاه نفر… گفتنش آسان است گفتنش… پنجاه خانه بدون مرد شدن می دانی یعنی چی؟ خودتو فردا اگر کشته شوی کسی هست بالای سر زن