داستان کوتاه «نقاش»

داستان کوتاه «نقاش»

چه خودخواهانه از کنارش گذشت! حتی نیم‌نگاهی با کنج چشمش هم نکرد. طوری وانمود کرد که اصلاً نمی‌شناسدش. آن قسم راه می‌رفت که در کره

داستان کوتاه «میان تپه‌ها»

داستان کوتاه «میان تپه‌ها»

زندگی از همین‌جا آغاز می‌شود. از میان همین تپه‌ها، تپه‌های افتاده کنار هم. همین کابل خود ما، که در آن فعلاً زندگی می‌کنیم، در میان

داستان کوتاه «فقط یک رؤیا»

داستان کوتاه «فقط یک رؤیا»

چشمانش برق می‌زند در چشمانم. نه، این چشمان من است که برق می‌زند. خیره شده است. به چیزی. آن چیست؟ زلال، شفاف و نورانی. نورش

داستان کوتاه «مزرعه»

داستان کوتاه «مزرعه»

– آبی خدا داد، او آبی خدا داد، کجایی؟ نمی‌دانم این مادر خدا داد کجا قبرش رامی‌کند. هر روز باید سروصدا راه بیاندازم تا پیدایش

داستان کوتاه «جای همیشگی مهتاب»

داستان کوتاه «جای همیشگی مهتاب»

در آستانه دروازه ایستاده بود و پایک‌پایک می‌کرد. نمی‌فهمید کسی او را نگاه می‌کند. لباس تنگی به تن داشت که حتی برآمده‌گی‌های بدنش به‌صورت واضح

داستان کوتاه «جنی»

داستان کوتاه «جنی»

در اتاقم نشسته، کتاب مطالعه می‌کردم. چند روزی بود که از او خبری نداشتم. باهم قهر بودیم. نتوانستم ادامه بدهم. تلفنم را برداشتم و شماره‌اش

داستان کوتاه «پنجاه پنجاه»

داستان کوتاه «پنجاه پنجاه»

با اشاره‌ دست متوجهش شدم. در فکرش نبودم هرگز. وقتی دیدم منظورش من هستم، وسوسه شده دنباش کردم. دو تا بودند که بازو‌به‌بازوی هم لمبرهای‌شان