
داستان کوتاه «نقاش»
چه خودخواهانه از کنارش گذشت! حتی نیمنگاهی با کنج چشمش هم نکرد. طوری وانمود کرد که اصلاً نمیشناسدش. آن قسم راه میرفت که در کره

چه خودخواهانه از کنارش گذشت! حتی نیمنگاهی با کنج چشمش هم نکرد. طوری وانمود کرد که اصلاً نمیشناسدش. آن قسم راه میرفت که در کره

زندگی از همینجا آغاز میشود. از میان همین تپهها، تپههای افتاده کنار هم. همین کابل خود ما، که در آن فعلاً زندگی میکنیم، در میان

بلی، روزی که بیشترین دروغ را گفتم. میدانید کدام روز بود؟ یک روز آفتابی ماه جدی زمستان اما سرد. چند روز قبلش کابل بارندگی و

چشمانش برق میزند در چشمانم. نه، این چشمان من است که برق میزند. خیره شده است. به چیزی. آن چیست؟ زلال، شفاف و نورانی. نورش

دخترک تازه خوابیده بود که زنگ دروازه به صدا درآمده بود. مادرش کنار تخت خوابش نشسته و قصه بزک چینی را برایش تعریف کرده بود.

– آبی خدا داد، او آبی خدا داد، کجایی؟ نمیدانم این مادر خدا داد کجا قبرش رامیکند. هر روز باید سروصدا راه بیاندازم تا پیدایش

جیغ میکشم و با ترس وحشتناکی از خواب میپرم. روی بسترم مینشینم، تازه متوجه میشوم زنم طرفم لُقلُق نگاه میکند. نوری خفیفی از پنجره اتاق

در آستانه دروازه ایستاده بود و پایکپایک میکرد. نمیفهمید کسی او را نگاه میکند. لباس تنگی به تن داشت که حتی برآمدهگیهای بدنش بهصورت واضح

کنار کلکین ایستاده بود و بیرون را نگاه را میکرد. چند تار موی سیاهش زده بود بیرون از زیر چادری بنفشش. موجموج افتاده بود روی

در اتاقم نشسته، کتاب مطالعه میکردم. چند روزی بود که از او خبری نداشتم. باهم قهر بودیم. نتوانستم ادامه بدهم. تلفنم را برداشتم و شمارهاش

خسته و کوفته نشستهای و نمیدانی چرا اینجا نشستهای. سرت گیج میرود و تمامت را عرق زده است. همهچیز گنگ و نامفهوم به نظر میرسد.

با اشاره دست متوجهش شدم. در فکرش نبودم هرگز. وقتی دیدم منظورش من هستم، وسوسه شده دنباش کردم. دو تا بودند که بازوبهبازوی هم لمبرهایشان