
داستان کوتاه «سنگ صبور»
لیوان آب قند را دستم داد. روسری را از سرم گرفت. خم شد. شیر آب را باز كرد. یك دستش را خیس و بعد به

لیوان آب قند را دستم داد. روسری را از سرم گرفت. خم شد. شیر آب را باز كرد. یك دستش را خیس و بعد به

چارقد سبز گلدار را بر سر کرد و بافتهی گیسها را جلوی سینه انداخت. خم شد و دستهیجارو را گرفت. تندتند روی گلیم را که