
داستان کوتاه «سایه»
خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

ملاخان مثل پدر خود آدم میانه قد گوشتالود و تیره رنگ بود موهای سرش را از ته میتراشید اما ریش انبوهش را تیغ نمیزد. گفتی

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

آن روز، روزی پردرد بود. باران دانه دانه میبارید و هوا بوی خاک میداد. ستاره ملتهب بود، دست و پایش میلرزیدند. بالا سوی من در

او باور های عجیبی داشت. گاهی میگفت : “من بی ارزشم.” میگفتمش : ” نی دوست، چنین نیست.” میگفت : ” نی، همینطور است.” دیروز

آیینه یی داشتم دستی؛ سالهای سال میشد که با من بود. یادم می آید از همان روزهایی که بام خانه مان سوراخ شد و پاهای

«عیسی به ایشان گفت: اگر کور میبودید، گناهی نمیداشتید. اما چون میگویید، بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.» انجیل، یوحینا 9 و

آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها

پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه

کوچۀ تنگ و خاک آلود خرابات از تنهایی هو میزد و یگان چراغ سر کوچه، اینجا و آنجا با نور کمرنگی میدرخشید . پیش خانۀ