
داستان کوتاه «ناصر، گربه و زنش»
ناصر عصبانی بود. کنج لبش میپرید کسی در مسجد طعنه اش داده بود. زنچو اش گفته بود. همانطوری که کف پایش را با ناخن میخاراند
ببرک ارغند؛ شاعر و نویسنده افغانستانی

ناصر عصبانی بود. کنج لبش میپرید کسی در مسجد طعنه اش داده بود. زنچو اش گفته بود. همانطوری که کف پایش را با ناخن میخاراند

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

ملاخان مثل پدر خود آدم میانه قد گوشتالود و تیره رنگ بود موهای سرش را از ته میتراشید اما ریش انبوهش را تیغ نمیزد. گفتی

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

آن روز، روزی پردرد بود. باران دانه دانه میبارید و هوا بوی خاک میداد. ستاره ملتهب بود، دست و پایش میلرزیدند. بالا سوی من در

آیینه یی داشتم دستی؛ سالهای سال میشد که با من بود. یادم می آید از همان روزهایی که بام خانه مان سوراخ شد و پاهای

«عیسی به ایشان گفت: اگر کور میبودید، گناهی نمیداشتید. اما چون میگویید، بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.» انجیل، یوحینا 9 و

آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها

پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه

کوچۀ تنگ و خاک آلود خرابات از تنهایی هو میزد و یگان چراغ سر کوچه، اینجا و آنجا با نور کمرنگی میدرخشید . پیش خانۀ