داستان کوتاه «سایه»

داستان کوتاه «سایه»

خوب به یاد دارم که یک پیشینگاه گرم و آفتابی بود و او، مانند یک بچۀ عاق شده ازتبار وخشوریان، عاصی و بی حیا، پیش

داستان کوتاه «نقطه؛ سرِ خط»

داستان کوتاه «نقطه؛ سرِ خط»

مادرم همیشه صدایم میزد و غمناک میگفت: – از جایت تکان نخور. همینجا پیش من بمان. آخر تو تنها نیستی… غرور و پرخاش نیز با

داستان کوتاه «رفتن»

داستان کوتاه «رفتن»

او باور های عجیبی داشت. گاهی میگفت : “من بی ارزشم.” میگفتمش : ” نی دوست، چنین نیست.” میگفت : ” نی، همینطور است.” دیروز

داستان کوتاه «مرغ آمین»

داستان کوتاه «مرغ آمین»

آیینه یی داشتم دستی؛ سال‌های سال میشد که با من بود. یادم می آید از همان روزهایی که بام خانه مان سوراخ شد و پاهای

داستان کوتاه «شراره»

داستان کوتاه «شراره»

«عیسی به ایشان گفت: اگر کور میبودید، گناهی نمیداشتید. اما چون میگویید، بینا هستیم، به همین دلیل هنوز در گناه هستید.» انجیل، یوحینا 9 و

داستان کوتاه «آیینه و خنجر»

داستان کوتاه «آیینه و خنجر»

آسیهء بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها

داستان کوتاه «یلدا»

داستان کوتاه «یلدا»

پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه