
داستان کوتاه «لبخند لیلا»
می ایستم جلو آینهی تمام قد روبرویم. زن موطلایی که پیراهن آستین کوتاهی پوشیده و شلوار جینی به تـن دارد، صـورتم را توی آینه برانداز

می ایستم جلو آینهی تمام قد روبرویم. زن موطلایی که پیراهن آستین کوتاهی پوشیده و شلوار جینی به تـن دارد، صـورتم را توی آینه برانداز

ماهگل چانهی کوچک و استخوانیاش را که بین دستهای لاغرش گذاشت، فکر کرد چند وقت گذشته از اولین روز بیعقلی؟ یادش نمیآمد حسابش از دست