
داستان کوتاه «خشاب»
فقط پدرم پاسپورت داشت و من هیچ. نزدیک مرز ایران بودیم که پدرم ایستاد و جلوی من را گرفت. _وقتی رسیدیم تو گپ نزن.سر تو

فقط پدرم پاسپورت داشت و من هیچ. نزدیک مرز ایران بودیم که پدرم ایستاد و جلوی من را گرفت. _وقتی رسیدیم تو گپ نزن.سر تو

عکس عشقت را می گذاری توی گروه، عشقت با لباس دو تکـه شـنا. اولین سیگار امروزت را به عشقش آتش می زنی. عکـس دیگـری مـی

احمد از وقتی 8 ساله بود دلش می خواست زن بگیرد. ایـن موضـوع را نامـادری اش یک روز صبح به او گفته بود. آن روز

حالا که خانه ی درختی ات را خراب کردم، بیا بـرویم داخـل غـار پهلـوی مـن زندگی کن. داخل غار آتش روشن می کنیم و گرم