داستان کوتاه «خشاب»

داستان کوتاه «خشاب»

فقط پدرم پاسپورت داشت و من هیچ. نزدیک مرز ایران بودیم که پدرم ایستاد و جلوی من را گرفت. _وقتی رسیدیم تو گپ نزن.سر تو