رمان «سلام مرجان» روايتی است حقيقی از زندگی دوشيزه «مرجان» که در جنگ با قشون سرخ شوروی، خانوادهاش را از دست ميدهد و با شماری ديگر از کودکان هم سرنوشت، به جمهوری تاجیکستان، فرستاده می شود. روشن است روز بد برادر ندارد، لذا اين گونه کودکان که در وطن خود شان مهر و محبت مادر و پدر که نيافتند، در آن کشور اجنبی دست يازيدن به چنين امری، رويای بيش نيست.
پسانها که مقاومت ملی افغانها پيروز گرديد و تفنگ به دستان تنظيمی، به کابل ريختند، از کشورهای آزاد شده شوروی، خواست به عمل آمد، تا اطفال افغانی را واپس به کشور شان بفرستند. در ظاهر اين تقاضا دولت نو ايجاد اسلامی کشور ما، بسی به جا و انسانی می نمود اما در باطن از هيچ گونه عاطفۀ انسانی و ساماندهی مسئؤلانه اثری در خود نداشت.
«مرجان» با عدهای از کودکان هم روزگار، وارد کابل ميگردند. از فرودگاه کابل صفحۀ تازه و زشتتر زندگی شان باز ميگردد. «مرجان» با يک دختر و پسر ديگر به قصر مجلل(قوماندان صاحب ها) رهنمايی و به سرنوشت سياه روزی سپرده می شوند.
بانو پژواک حقايق تلخی را كه روزگار چگونه و چه جفاورزانه با سرنوشت کودکان بی سرپرست وطن، بازی نموده و مردم ما در مقابل زور و تفنگ چقدر ناتوان، بيچاره و صبور بوده اند؛ در روال قصه به شيوه دلپذير، با قلم توانايش استادانه و ماهرانه پيشکش نموده است و در برخی موارد، او نثرگيرای داستانی خود را کنار گذاشته و با زبان شاعرانه حوادث را بيان مينمايد.
رمان «سلام مرجان» رمانی است ارجمند و در برگيرندۀ حوادث عينی و حقيقی، که خوانندۀ صاحب دل را به تعمق ژرف ميکشاند.