داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «از آمیزش ما چاهی از زمین سر برآورد»

ــ شب ــ
چشمم را باز میکنم. میان انبوه درخت گیر افتاده ایم. اینجا دریای درخت هاست. ما کف دریا هستیم. از شدت شب، درخت ها سرمه‌ای شده اند. کاج های بلند قدیمی که دور تا دورمان ایستاده اند، سرشان را کرده اند توی رابطه ما. عقب نمیکشند. خدا هیکل سنگینش را روی شکمم گذاشته. بازوهایم دور گردنش است. کارش را میکند. برعکس من توجهی به اطراف ندارد. آسمان شب بالای سرمان است و دارد نگاهمان میکند. خدا دوست من است. اما امروز دیگر تنها دوست من نیست. چون میخواستیم توی هم برویم. صدای همدیگر را بدهیم. خدا اول این پیشنهاد را داد، من هم کمی فکر کردم و بعد قبول کردم. طوری قبول کردم که گوشت صورتم برای همیشه لای دندان های سفیدش ماند. هر وقت میخندید، یک تکه گوشت قرمز لای دندان بالایی اش بود. اما نفهمیدم چرا آمدیم به این باغ. این همه سوراخ در این سرزمین پیدا میشود. آن هم نزدیک این چاه نفرین شده. خدا مطمئنم کرد که چاه به ما کاری ندارد. میگفت: «نترس. نمی آیند که هردویمان را بلند کنند و پرت کنند توی چاه!»

ــ روز ــ
ظهر تابستان بود. پدر به سر کار نرفته بود. روبروی مادر نشسته بود. هر دو وضو گرفته بودند و مدام چیزهایی مانند صلوات دود میکردند و به هوا میفرستادند. مادر قرآن بزرگ و مخوف خانه را جلوی روی خودش باز کرده بود و خودش پشت به دیوار نشسته بود. الباقی دورش بودیم. تو گویی جلسه ی روخوانی قرآن باشد. سوره ی خلق. به من و برادر گفته بودند لباس تمیز تن کنیم و ساکت بنشینیم. شبیه انتظار برای تحویل سال نو. پدر بسم الله گفت. نم گوشه های اتاق از خواب بیدار شدند. بعد عقبتر نشست. دست راستش را بی اختیار طرف من و برادر بالا برد. گمانم منظورش این بود که ذره ای هم حرکت نکنید. حواستان باشد. ما باورمان شده بود که اتفاقی عظیم در راه است. شلوار ورزشی راه راه برادر تنها چیز عادی آن لحظه بود. برادر بارها خواست سوال کند که چه خبر است اما حرفش را خورد. عید هم نبود که عیدی بدهند. توی دلمان شوربا میپختند. شعله از دست کسی در رفته بود و دماغ های ما سرسر سوختن بود.

ــ شب ــ
خدا کت سیاهش را پوشیده است. نمیتوانم درست از شب تشخیصش بدهم. کدام خداست؟ کدام جاسوس شب است؟ کدام دست خداست که به لباس من میرود؟ کدام شاخه ی خم شده ی درخت کناری است؟ فکر میکنم دیگر نمیتوانیم از بین این همه درخت بیکار بیرون بیاییم. خدا کارش را خوب بلد است. آماده ی پرواز میشوم و او اهرم را میکشد. خودمان بالا میرویم اما لباسهایمان روی خاک دراز به دراز میافتند. نمیدانم دقیق چند متر از زمین ارتفاع گرفته ایم اما در آن حدی است که درخت ها دیگر مزاحم ما نباشند. همین که سرفه ام میگیرد سقوط میکنیم. هیچ چیز احساس نمیکنیم. نه گوشهایمان، نه دستهایمان را. کت سیاه خدا را پرت میکنیم توی بوته ها. دنیا را پشت سرمان رها می کنیم. خدا بدنش را شکل ماهی کرده است. آن طور راحت تر میشود توی من شنا کرد. ماهی بدن او در امتداد پاهای من میلغزد. پوستمان صدای پاک شدن شیشه با روزنامه های باطله را میدهد. درختها به صداهای ما گوش میدهند. ساکت هستند و چیزی نمی گویند. انگار آن ها هم از این بازی لذت میبرند. نفس میکشیم و دوباره به نوک درختها میرویم. خدا که بینی اش را نزدیک گوشهایم میکند من حواسم را گم میکنم و باز سقوط میکنیم. بعد آنقدر بین درختان میلولیم که اندازه از دستمان در میرود. اندزه ها هم به ما می پیوندند. خطوط لباسهایمان بوی عرق ما را میدهند.

ــ روز ــ
مادر یک چیزی از توی آیه های قرآنش بیرون کشید. چیزی شبیه خمیر نان پزی. هر چه میکشید تمامی نداشت. از بین ترجمه ی آیه ها و حتی صفحات آخر که فهرست سوره ها بود. رشته خمیر را مثل کلافی دور دستش پیچ میداد. بعد خمیر چند متری را برد آشپزخانه و روی سینی پخش کرد. خوب ورز داد. انداخت داخل دیگ بخار. ما همه دهانمان باز بود. من و برادر با هم پچ پچ کردیم که برای یک خمیر ما را تا این وقت معطل کردند؟ پدر فشارش افتاده بود. رفت تکیه داد به پشتی. باز هم همه منتظر بودیم. حرفی نمیزد. این بیشتر نگرانمان میکرد.

ــ شب ــ
درخت پشت درخت روی هم کوه شده است. ما که چشممان را لحظه ای باز میکنیم تنها درخت میبینیم. بعد سر میچرخاندم. چاه را در کنارم میبینم. از چاه وحشت دارم. این چاه معلوم نیست چه چیزهایی در خودش پنهان کرده باشد. اینجا یک باغ معمولی نیست. برگ درخت هایش بوی خون میدهد. خدا خسته نشده است. اگر دستش را جلوی دهانم نگرفته بود تا نگهبان از وجود ما خبردار شود، حتمی از خوشی داد میزدم:
«مادرجان! کجایی ببینی این خدایی که سر خودمان بلندش کردیم دارد با من همه ی کوه های دنیا را بالا میرود. کوه های دنیا تمامی ندارند.»

ــ روز ــ
بعد از یک ساعت بخارپز شدن، مادر شعله را خاموش کرد. آستینهایش را بالا داده بود. زیر لب دعا میخواند. برخلاف همیشه از من کمکی نخواست. در دیگ را آرام باز کرد. موجودی از توی دیگ بیرون آمد که شبیه نوزاد انسان بود. مادر آب دیگ را ریخت توی دوتا لیوان و داد که من و برادرم بخوریم. معتقد بود تبرک است. گفت نام موجود از دیگ درآمده را خدا بگذاریم. این نوزاد افتخاری خانواده ماست. سنت اجدادمان است. هر خانواده باید یک خدا سر خودش به دنیا بیاورد. آن را بزرگ کند و احترامش را داشته باشد. خدا همراه خانواده ی ما بزرگ شد. با هم به مدرسه رفتیم. بس که عزیز بار آمده بود، حوصله اش که سر میرفت، یا برای خودش باغبانی میکرد یا موسیقی گوش میداد. من و برادرم او را مثل فرزند خانواده میدانستیم. هر چه بزرگتر شدیم، رابطه مان بهتر شد. سه تایی فوتبال بازی میکردیم و سی دی فیلم میدیدیم. تا آن تابستانی که دوازده شدم و از توی من خون درآمد. خدا پنهانی خونم را دیده بود. به برادر نگفتیم. کم کم برادر را از جمعمان دور کردیم و بیشتر با هم رفتیم دنبال توپ و سی دی و چیزهای دیگر. من و رد خونم دنبال خدا می رفتیم. خدا دنبال من و خون می آمد. بعدها خون را شستیم و از بازی کنار گذاشتیم و دیگر فقط خدا دنبال خودم می آمد و وقت های زیادی را با هم میگذراندیم. حتی گاهی نقش زن و مردهای سی دی ها را بازی میکردیم و خیلی به نظر به نقشمان می
آمدیم.

ــ شب ــ
بعد از چند اوج و فرود و احساس خوشایند و بعد هم سقوط روی خاک، خدا خسته می شود و پس از چند دقیقه استراحت می گوید:
«اگر توی آن چاه پول بیندازی آرزوهایت برآورده می شود.»
می گویم:
«باور ندارم. چاه که این حرفها حالی اش نمیشود. پول میخواهد چه کار؟ چاه همینطوری خودش بزرگ و سیاه است. به پول من و تو نیازی ندارد.»
خدا میگوید:
«چی میگویی. حقیقت دارد. اینجا محل اختفای جنازه ی همان خدای اعظم است. مردم میگویند قدرت جنازه ی او به چاه هم رسیده است.»
نگاهش میکنم. یک لحظه فکر میکنم نمیشناسمش. میگوید:
«چاه زمانی یک سیاره هم به نام کودکی زده بوده. کودک از همین خارجی هایی بوده که هر روز از سرزمین های دور میرفتند به آن باغ تا از نزدیک محل قتل خدای اعظم را ببینند. با پدر و مادرش کلی پول های خارجی میاندازند توی چاه. چاه خیلی خوشش می آید و از کودک میپرسد چه خواسته ای دارد. کودک با خوش زبانی میگوید که فقط یک سیاره میخواهد که به نام او باشد. چاه یک لحظه تنش سنگین میشود، اما، وقتی به پول های خارجی که هر کدام اندازه آجر سنگین بود نگاه میاندازد، دلش شل میشود و با قاطعیت به کودک میگوید که حتمی خواسته اش را برآورده میکند. آن روز یکی از سیاره های رنگارنگ کهکشان را با افتخار به نام کودک میزند. کودک هم با سیاره ی جدیدش به سرزمینشان برمیگردند.»
بعد از مرکب من پایین میآید. کنارم دراز میکشد. میپرسد:
«اگر یک چیز از چاه بخواهی، چی میخواهی؟»
طرف چاه نگاه میکنم. همانطور که زل زده ام، از چاه سوال میکنم:
«پای سالمم را تو برداشتی؟»
چاه و خدا هر دو سیاه میمانند و جوابی نمی آید.

ــ روز ــ
آن روز تابستان خدا بود. همه توی حیاط زیر سایه ی درخت انجیر نشسته بودیم. پدرم برای خدا چای ریخت. خدا تشکر کرد. برای اولین بار بود که احساس کردم خدا جزئی از خانواده ی ما نیست. انگار یک غریبه بود که آمده بود سرپا چای بخورد و بعد هم فی المثل معامله ای بکند و برود. پدرم برگشت سمت من و گفت:
«روسری ات کو زیبا جان؟ نمیبینی خدا اینجاست؟»
ابروهایم را انداخته بودم بالا.
بعد رو کرد به خدا و گفت:
«شماها درست است که یک زمانی همبازی بودید، اما حالا بزرگ شده اید.»
زد روی پای خدا. چشمکی تحویلش داد و گفت:
«خودت میدانی چه میگویم.»
لنگان لنگان رفتم داخل خانه. حس میکردم خدا دارد از پشت سرم نگاهم میکند. دمپایی هایم را که درآوردم و قدم گذاشتم روی پادری، دیگر نگاهم نکرد. میشنیدم چه میگفتند.
پدر داشت برای خدا تعریف می کرد:
سالها قبل، حتی قبل از اینکه پدر و پدربزرگ و پدربزرگ پدربزرگ من به دنیا بیایند، خانواده ای در یکی از روستاها مثل خانواده ی ما خدایی به این دنیا می آورند. اما آن طور که نقل شده زن خانواده، هنگام کار وضویش باطل شده بوده. از همین خاطر خدایی که در آن خانواده متولد شده بوده، از هنگام تولد رفتارهای عجیبی داشته. وقتی خدای کوچک را پیش طبیب شهر میبرند، که آن زمان، راه زیادی بوده از روستا تا شهر، طبیب تشخیص میدهد که خدای خانواده این طور که به نظر می آید مبتلا به اختلال روانی و روحی است. خطر از آن جا جدی تر شد که طبیب به آن زن و مرد اخطار داد:
«امکان بیشتر شدن این اختلال روانی در بزرگسالی خدای شما هست. سفارش میکنم مراقب رفتارهایش باشید.»
مرد و زن اما گفته بودند:
«خدای ماست. اگر بزرگ شد که ما نمیتوانیم جلوی کارهایش را بگیریم. احترامش واجب است.»
طبیب گفته بوده:
«خود دانید. اگر این خدا سرتان بلایی آورد، از چشم من نبینید.»
خدای آن خانواده هر چقدر بزرگتر میشده، پرخاشگری اش هم زیاد میشده است. وقتی فهمیده بوده که مادرش هنگام زاییدن او، وضویش از دست رفته و حالا همین وضوی از دست رفته ی یک زن باعث دیوانگی های او شده خصوصا با زن ها و دختربچه ها بیشتر درگیر شد و به آن ها زور میگفت. در بازی داخلشان نمیداد یا لیوان آب را از دستشان خطا میداد. کار تا آن جا پیش میرود که ادعای مالکیت آن منطقه به سرش میزند. حتی خداهای دیگر خانوارها هم حریفش نمی شده اند.
یک روز صبح، از خواب بیدار میشود، دست و صورتش را شسته نشسته، قسم میخورد هر نوزاد دختری که به دنیا می آید را از یک پا چلاق کند تا نتوانند درست راه بروند و تا آخر عمر لنگ بزنند.
خدا مبهوت مانده بود و کم مانده بود که چای را روی شلوار سفیدش بریزد. پدرم ادامه داد:
«اهالی نفرینش کردند. میگفتند این دیگر خدا نیست. شیطان است. در همان باغی که بعد از به قدرت رسیدنش ساخته بود، توی یک حمام عمومی کشته شد. آمده بوده برای استحمام. چند تا از دشمنانش شبانه و مخفیانه او را کشتند. بیچاره هیچ فکر آنجایش را نکرده بود. نفرین ما بود! جنازه اش را هم در چاهی در انتهای باغ انداختند که هنوز هم هست. هر سال هزاران خارجی می آیند که جنازه ی خدای نفرین شده را ببینند.»

ــ شب ــ
اینطور که معلوم میشود هیچ وقت نخواهم توانست پای سالمی پیدا کنم. یا از کسی بدزدم. خودم رنج ناقص بودن را کشیده ام، دوست ندارم این رنج را خودم با دست خودم به دیگری بدهم.
از خدا میپرسم:
«حالا تو چی آرزو داری؟»
گلویش را صاف میکند. میگوید: «اینکه از مانند تو تا امکانش هست تکثیر شود. آن وقت می شود میلیون نفری هر شب پرواز کرد. میلیون ها تو و یکی از من.»
بعد میخندد و ادامه میدهد:
«فقط مشکلی که هست من پول خارجی ندارم. پولم مال اینجاست و ارزشش کم.»
بلند میخندم.
صدای پا می آید. ساکت میشویم. همان طور که دست و پایمان توی هم رفته است و باز نمیشود می نشینیم که ببینیم کی صدای ما را شنیده. توی تاریکی فقط میفهمیم یک مرد است. می آید جلوتر. انگار نگهبان باغ است. روی صورت هایمان چراغک می اندازد.
میپرسد:
«این موقع شب اینجا چه کار میکنید؟»
خدا نمیتواند بلند شود. دستش دنبال شلوارش میچرخد. همان طور که نور روی ما افتاده است شلوارش را پیدا میکند و میپوشد. جلوی من ایستاده است. روی من تاریک می شود. چشمم طرف نگهبان و خدا است اما دستم دنبال پیراهنم رفته است. پیراهنم به من برمیگردد. دلش برایم تنگ شده بوده. خودش با عجله می آید خودش را تنم میکند. به صورت نگهبان که نگاه میکنم احساس تاریکی صورت خودم را پر میکند. بعد صورتهای ما با هم جنگد. دیگر خود واقعیمان نیستیم. خود صورتهایمان هستیم. جنگ در گرفته. جنگ از خواب بیدار شده است. نگهبان دست خدا را میگیرد. رو به من گوید:
«این خدا به دردت نمیخورد. میفهمی؟ باید پرتش کنی توی چاه. خدایی که به جای بهشت تو را به آتش جهنم بیندازد و بی آبرویی را با یک زن شروع کند باید از بین برود.»
هیکل نگهبان از تمام شب بزرگتر است. خدا از ترس نگهبان اندازه یک دکمه ی پیراهن شده است. میافتد روی زمین. نگهبان خدا را از روی خاک و برگ ها برمی دارد و میاندازد توی چاه. همین بود. به چشم باور نمی کنم. خدا هیچ فریاد نمی زند. تا چند دقیقه قبل، داشتیم پادشاهی میکردیم و حالا، من، نیمه برهنه زیر نور سفید چراغ نگهبان دارم تقریبا کور می شوم و او به قعر چاه افتاده است. احساس میکنم موهای سرم به پوست سرم چسبیده است و با هیچ شوینده ای تارهایش از هم باز نمیشود. نکند من را هم به چاه بیندازد. در حالی که میلنگم سعی میکنم تا قدرت دارم بدوم. وقتی با خدا وارد باغ می شدیم متوجه نبودم انقدر راه تا دروازه خروجی دور است. نگهبان حتمی دستش به من میرسد. تمام این درخت ها مزدور نگهبان بوده اند. گمانم همین ها خبرش کردند. دروازه ی باغ را میبینم. دیوارش بلندترین دیواری است که در تمام عمرم دیده ام. دیوار از نگهبان بالا می رود. نگهبان از من بالا میرود. دستش به دیوار میرسد. دیوار دستم را نمیگیرد. سقوط میکنم. توی دستهای نگهبان گیر افتاده ام. چشمهای نگهبان توی تاریکی شب مثل عمق چاه سیاه است

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx