آخرین اشعار

کافه متروک

با تو در کنج کافه‌یی متروک، بی تو در ناکجای این خاکم
بی تو چون دشت های لم‌یزرع، با تو چون کُردهای تریاکم

ترم از گریه‌هایت ای ابرم، خون شد از درد خانۀ صبرم
بگذار آفتاب از قبرم بکشاند مرا که در لاکم…

کرم زد خاطرات خوبی را، سحری را دم غروبی را
چار فصل دلم زمستان است، آسمان در تصور خاکم

سر به هر مانع جنون زده ام، از خودم هر طرف برون زده ام
جای نان، مدتی است خون زده ام، زخمی ام ـ شانه های ضحاکم ـ

تب من تاب را به سخره گرفت، چشم من خواب را به سخره گرفت
دل من آخ! روی سفره گرفت، مصرع بی خودم نکن پاکم!

در جهنم ترین زمین با هم گوش دادیم و هیچ گپ نزدیم
تو یک «آتشفشان خاموشی!» من ولی «راک»‌های غمناکم

ظاهر «خشرۀ» مرا دیدی، با خودت بی اراده خندیدی
ظاهرن خوب! شاید این باشم، نازنین از دلم ولی پاکم

شاید امروز باد برخیزد و مرا سوی مقصدم ببرد
واقعن یک «پلاستیک» ام من، می برد باد سمت خاشاکم

شناسنامه