مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن میگفت
چادری از بریشم ایمان به سر داشت
قلبش به عرش خدا میماند
که به اندازه ی حقیقت خدا بزرگ بود
و من صدای خدا را
از ضربان قلب او میشنیدم
و بی آن که کسی بداند
خدا در خانه ی ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب از مشرق صدای مادر من طلوع میکرد.
*********
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
مادرم وقتی به سوی من می آمد
در نقش کوچک هر گامش
روزنه ی کوچکی پدیدار میشد
که من از آن
باغ های سبز بهشت را تماشا میکردم
و سیب خوشبختی خود را از شاخه های بلند آن میچیدم.
*********
مادرم از قبیله ی سبز نحابت بود
چادری از بریشم ایمان به سر داشت
پیشانی اش به مطلع عاشقانه ترین غزل خدا میماند
که من هر روز
آن را
با زبان عاطفه زمزمه میکردم
و آنگاه با تمام ایمان درمی یافتم
شعر خدا یعنی چی.
*********
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن میگفت
و صبر، کبوتر سپیدی بود
که هر صبح، پرهای عزیزش را
در شفاف ترین چشمه های بهشت شست وشو می داد
و چنان پیکی از دیار مبارک قرآن می آمد
و پیغام خدا را برای مادر من میخواند.
*********
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
شجره ی نسبش تاریخی دارد که تنها در حافظه ی آفتاب میگنجد
و من از آفتاب میدانم
وقتی مادرم چشم به جهان گشود
پدرش در جذام خانه های فقر
سقوط سپیدار قامت خود را
چراغ سوگ می افروخت
و من از آفتاب میدانم
که مادرم تمام عمر
در جستوجوی واژه ی لبخند
با انگشتی از تقدس و ایمان
کتاب زندگی اش را ورق میزد
و با دریغ
تا آخرین دقایق زندگی هم نتوانست
مفهوم شاد لبخند را
به حافظه بسپارد.
*********
مادرم با گریه آشنا بود
مادرم از مصدر گریستن، هزار واژه ی اشتقاقی دیگر میساخت
مادرم با هزار زبان
مفهوم تلخ گریستن را
به حافظه ی تاریک چشم های خویش سپرده بود
و چشم های مادرم
– آیینه های تجلی خدا ـ
حافظه ی خوبی داشتند.
*********
مادرم با بهار بیگانه بود
و زندگی او مورچه راهی بود
که از سنگلاخ عظیم بدبختی عبور میکرد
و در چار فصل سال
ابرهای تیره ی اهانت و دشنام
در آن فرو میبارید
و مادرم هر روز
آنجا دامن دامن، گل بدبختی میچید.
*********
مادرم، سنگ صبوری بود
وقتی پدرم
کشتی کوچک اندیشه اش را بادبان میافراشت
و بر شطّ سرخ خشم میراند
مادرم به ساحل صبر پناه میبرد
و اشکهایش را با گوشه های چادرش پاک میکرد
و با خدا پیوند مییافت.
*********
پدرم، مرد عجیبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر میبست
فکر میکرد که آفتاب
کبوتر سپیدی است
که از شانه های بلند او پرواز میکند
و فکر میکرد که میتواند روشنی را
برای مادرم جیره بندی کند
و فکر میکرد که ماه، مهره ی رنگینی است
که میتواند آن را
بر یال بلند اسب سمندش بیاویزد.
*********
پدرم، مرد عجیبی بود
پدرم وقتی مرا به حضور میخواند
من فاجعه را در چند قدمی خویش میدیدم
و کلمه ها ـ گنجشکان هراس آلودی بودند ـ
که از باغچه های خزان زده ی ذهنم کوچ میکردند
و ترس، جامه ی چرکینی بود
که چهره ی اصلی ام را از من میگرفت.
پدرم وقتی مرا به حضور میخواند
خون تکلم در رگهای سرخ زبانم از حرکت می ایستاد
و آنگاه قلب مادرم ـ بلور روشنی بود ـ
که در عمق دره ی تاریکی رها میگشت
و مادرم، ویرانی خود را
در آیینه های شکسته ی اضطراب تماشا میکرد
و منتظر حادثه ای میماند.
*********
پدرم، مرد عجیبی بود
پدرم وقتی دستار غرورش را به سر میبست
در چاردیوار کوچک خانه ی ما
امپراتوری کوچک او آغاز میگشت
و آنگاه آزادی را که من بودم
و زندگی را که مادرم بود
شلاق میزد
و به زنجیر میبست.
روان مادر من شاد
که با این حال، خدا را شکر میکرد
و در حق پدرم میگفت :
«خدا، سایه ی او را از سرِ ما کم نکند»