سیری در تاریخ ادبیات داستانی مهاجرت | گفتگو با سید اسحاق شجاعی

سید اسحاق شجاعی

بناست در این گفتگو مروری کلی نسبت به زندگی شخصی و فرهنگی شما داشته باشیم و همین طور زمانه ای که در آن زیست کرده اید و همچنین، تحولات اجتماعی و فرهنگی پیرامونی. لذا در ابتدا بفرمایید که متولد چه سالی هستید؟

با سپاس از شما و آرزوی بالندگی روز افزون برای مجله «عدالت و امید».

عرض می کنم آن زمان معمولاً سال تولد را ثبت نمی کردند؛ چون این کار رسم و رواج نشده بود. مردمان بی سواد روستایی در حالی که به عنعنات و سنتهای خود بسیار پای‌بند اند و هیچ سنتی را فرو نمی گذارند، توان ایجاد سنت و شیوه تازه را ندارند. البته افراد باسواد هم کم بودند؛ پدرها معمولاً به سال نمی دانم گاو، گوسفند، خرس یا مار و… یا سال عسکری رفتنشان که حادثۀ بسیار مهم بود، سال تولد بچه های خود را حساب می کردند. بر اساس محاسبه مرحوم پدرم با این معیارها باید در سال ١٣٤٠ به دنیا آمده باشم. برای این سال یک دلیل دیگر هم وجود دارد؛ در سال ١٣٥٥ هیأت تذکره به بلخاب آمد و پدران، پسران خود را برای ثبت در کتاب دولتی و گرفتن تذکره به قریه «پیغوله» بردند. هیأت تذکره، هفت هشت نفر در یک اتاق نشسته بودند و هر کسی پسرش را به داخل می برد، به محض ورود از پدر می پرسیدند: بچه ات چند ساله است. پدرها به خاطر این که بچه در سن کم عسکری نرود، معمولاً سن را کم می گفتند و این را هیأت به خوبی می دانست؛ لذا می گفتند: چند ملا میشوی؛ یعنی چقدر پول می دهی که سن بچه ات را به دلخواه خودت بنویسیم؟ پولی میگرفتند و سن پسران را کمتر میزدند. پدر من چون یک پسر داشت، گفت: من ملا نمیشوم، یک پسر دارم؛ بزرگتر بنویسید که در زندگی خودم عسکری برود. مرا ۱۸ ساله ۱۳۵۵ ثبت کردند. در همان حال پسرانی که با من در یک سال یا یک ماه زاده شده بودند ۱۴ یا ۱۵ ساله نوشتند. به این دلیل هم می گویم تولدم باید در سال ١٣٤٠ باشد.

شرایط اقتصادی خانواده و مردم منطقه در آن سال‌ها چگونه بود؟

حتی تصور فقر مردم در آن زمان از شرح و بیان بیرون است و هم نوشتنش از یک مصاحبه و درج در یک شماره مجله؛ لذا به اشاره ای بسنده میکنم.

بلخاب، منطقه ای است که از چهار طرف در میان کوه های سر به فلک کشیده محاصره شده است. دو رشته کوه «بابا» و «البرز» در بلخاب به هم می پیوندند؛ هم چنان که جغرافیا و فرهنگ و لهجه هزاره جات و شمال در بلخاب به هم می رسند و فضای رنگارنگی را ایجاد میکنند. بلخاب آخرین نقطه شمال به سمت هزاره جات است و اقوامی از شمال و هزاره جات در آن زندگی میکنند و با دو لهجه شمالی ها و هزاره ها سخن میگویند. هزاره ها، سیدها و تاجیک‌ها مهمترین اقوام ساکن در بلخاب هستند.

یک دره طولانی از یکه ولنگ و بند امیر آغاز و تا شولگره و بلخ تداوم می یابد، بلخاب قسمت میانی این دره است. در بستر این دره، دریای معروف بلخاب، که از بند امیر و چند منبع دیگر سرچشمه میگیرد و به بلخ پایان می یابد، جاری است. در این دره تنگ که دریای خروشان در آن جریان دارد، زمین بسیار کم است و چون کوه ها بسیار بلند هستند، زمین‌های فراز کوه ها هم آب ندارند و هم از دسترس به دوراند.

با وجود این، تمام سرمایه زندگی بلخابیان همان اندک زمین و تعداد بز و گوسفند بود؛ آن را هم همه‌ی مردم نداشتند و بیشتر آنها برای زمین دارها دهقانی و مزدوری می کردند.

مثلا پدر من در روستای «کمرغیاث» دومین «بای» روستا بود؛ مقداری زمین آبی و دیم، بیست تا سی گوسفند و بز، سه چهار گاو، یکی دو خر داشت. برای کشت زمین‌ها دهقان میگرفت و برای تهیه هیزم زمستان و آذوقه مواشی مزدور داشت و خود من هم از شش سالگی چوپانی همین بزها و گوسفندان را می کردم و از دوازده سالگی به بعد تمام کارهایی سخت روستا را انجام میدادم؛ از دروگری، هیزم آوردن، انتقال نیرو یا کود حیوانی بر سر زمین ها و نرم کردن خرمن و…

خورد و خوراک مردم نان بود؛ معمولاً در ماه حمل آرد گندم تمام میشد و تا رسیدن به فصل گندم درو نان جو می خوردیم. برخی داشتند و برخی قرض می کردند و یا نسیه می گرفتند.

داشتن میده مال به این معنا نبود که بتوانند از گوشت و لبنیات آنها استفاده کنند؛ بلکه آنها را تبدیل به روغن زرد و قروت میکردند و میفروختند. هم چنین بره ها و بزغاله ها و گاو و گوسفند پیر را معمولاً می فروختند و با پول آنها مقداری نمک، چای، کمی شکر، اندکی نفت برای روشنایی، چند کیلو برنج می گرفتند و تا یک سال با آنها گذاره می کردند.

در این میان ممکن بود گاو یا گوسفندی بیمار شود و به حال احتضار باشد، او را میکشتند و در میان مردم روستا با قیمت اندک توزیع میکردند و مردم گوشت می خوردند. همین و بس.

در حال حاضر یکی از درآمدهای بلخاب حاصلات باغ داری آن است؛ از چارمغز و بادام و سیب و… تا برنج؛ اما در آن زمان درختان مثمر در بلخاب بسیار محدود بود؛ زردآلو، سیب، چارمغز، توت و شفتالو مهم ترین حاصلات باغی در بلخاب بود و این حاصلات در فصل خودشان در بلخاب مصرف میشد و به بازارهای بیرون بلخاب به خاطر دوری راه و نبودن جاده و موتر نمی رسید. اصلاً خرید و فروش میوه یا خشک کردن میوه های تر رسم نبود.

آن زمان بلخاب تقريباً فاقد جاده بود و بسیاری از بلخابی ها تا دهه پنجاه موتر را ندیده بودند و نمی دانستند که موتر چه است و به چه کار می آید. علاقه داری بلخاب رابطه اندکی با ولسوالی سانچارک داشت و انگشت شمار کسانی، سالی یکی دوبار به سانچارک رفت و آمد می کردند؛ آن هم یا به خاطر کارهای اداری یا تحویل گندم به گدام و یا دنبال نمک و تیل و شکر و برنج می رفتند. دیگر مردم به زراعت و مالداری خودشان متکی بودند.

 

سیری در تاریخ ادبیات داستانی مهاجرت | گفتگو با سید اسحاق شجاعی

آموزش‌های ابتدایی را چطور شروع کردید؛ در مكتب و نظام دولتی و رسمی یا مکتب خانه های سنتی؟

من در پنج یا شش سالگی به مکتب خانه رفتم. آن زمان (دهه چهل) در تمام بلخاب دو مدرسه دولتی بود؛ نه دولت علاقه داشت که مردم باسواد شود و نه مردم قدر سواد و دانش را میدانستند. حکومت به مردم این گونه القا کرده بود که سواد، انحراف از دین و اخلاق را در پی دارد و آدم با سواد بی دین، فاسد و بی بندوبار میشود. عالمان دینی هم همین نظر را تبلیغ می کردند. آن زمان بلخاب حتی یک معلم نداشت؛ معلم هایی پشتون یا اوزبیک که از بیرون بلخاب می آمدند، برخی فساد اخلاقی داشتند و مردم پسران نوجوان خود را به نزد آنها نمی فرستادند.

به این دو دلیل، مردم از مدرسه یا مکتب دولتی فرار می کردند و با دادن رشوه، پسران را از مکتب دولتی خلاص و به مکتب خانه می فرستادند.

پدر من هم رشوه داد و مرا از مکتب خلاص کرد و به دست یک ملای روستایی به نام آخوند شاه خداداد سپرد.

آموزش در مکتب خانه های سنتی معمولا با چه متونی شروع میشد؟ چه کتاب‌هایی بیشتر مواد آموزشی بود و شما با چه متونی شروع کردید؟

آموزش در مکتب خانه ها با فراگیری قرآن آغاز می شد؛ گزیده ای از سوره های کوتاه قرآن را از پاکستان می آوردند که در میان مردم به نام «هفت یک» شناخته می شد. در دو مرحله قرآن را یاد می گرفتند؛ یک بار حروف و کلمات آن را جدا جدا می آموختند که به آن «هجی» گفته میشد و بار دوم کلمات را با ترکیب روی هم یاد می گرفتند که «روانی» گفته می شد.

این که چرا از قرآن شروع می کردند به خاطر باور مردم به قرآن بود؛ مردم در آن زمان از سواد و دانش، آموختن قرآن را می فهمیدند و گمان میکردند کسی که بتواند قرآن را بخواند، سوادش کامل است و در آخرت هم که مشکلاتش حل است. آخوندهای محلی هم خود به همین ترتیب قرآن یاد گرفته بودند و قرآن را بهتر از کتاب‌های فارسی یاد داشتند و درس میدادند.

یاد گرفتن قرآن پیش از فراگیری خواندن و نوشتن فارسی، کاری بسیار سختی بود و رنج بسیار تحمیل می کرد؛ اما خیمچه معلم و ترس از او معجزه می کرد. پانزده تا بیست یا بیشتر پسران شش هفت ساله در اتاق زانو به زانو می نشستیم و یک پاره قرآن به دست و با صدای بلند می خواندیم و سر را تکان میدادیم؛ انگار هزاران زنبور وزوز وزوز …. می زدند.

آخوند هم در حالی که چوب تری در دست داشت، خشمگین و زهر آلود پشت در مینشست و چند چشم دیگر قرض میکرد تا ریزترین تکان خوردن‌های بچه ها را زیر نظر داشته و کنترل کند. اگر زنبوری به صورت شاگردی مینشست و نیش میزد، جرئت نمیکرد آن را از صورت خود دور کند.

بعد از قرآن به کتاب‌های فارسی می رسیدیم؛ مثلاً توضیح المسائل مراجع تقلید یا کتاب جوهری یا حمله حیدری و مانند آنها بود. گاهی حمد و سوره و نماز هم یاد می دادند؛ اما آخرین کتابی که سخت ترین هم بود دیوان خواجه حافظ بود. من وقتی روخوانی دیوان خواجه را فرا گرفتم، شاه خداداد آخوند به پدرم گفته بود: سواد پسرت بسیار بالا رفته و دیگر من نمیتوانم او را درس بدهم. دیوان حافظ جایگاه کتاب «کفایه الاصول» آخوند خراسانی در نظام آموزشی حوزه های علمیه را داشت.

باری، نخست که به مکتب خانه رفتم و درس قرآن را شروع کردم، بسیار سخت بود؛ انگار کوهی را بر دوش من گذاشته بودند، فکر کردم هرگز چنین چیزی را یاد نمی گیرم. به پدرم گفتم: مرا سنگ بار کن و به مکتب نفرست. پدرم با مهربانی خندید و به مادرم گفت: برای اسحاق صبح ها بوره چای بده. شکر که در بلخاب به آن بوره میگفتند بسیار کمیاب و ارزشمند بود و سالی یکی دو کیلو از بازار سانچارک می آوردند و برای برخی مهمان ها میدادند. در نهایت شکر، درس قرآن را در دهان من شیرین کرد.

بدون گزاف در میان بیست تا بیست و پنج پسر روستا برترین استعداد را من داشتم و کسی در یاد گرفتن درس با من برابری نمیتوانست. وضع مادی ما هم بد نبود و تنها پسر خانواده بودم و تنها یک خواهر داشتم. بنابراین لباس و خورد و خوراکم بهتر از دیگران بود و تمیزتر از دیگران بودم.

کمی از رسم و رسومات منطقه بلخاب به ویژه در زمستان ها بگویید.

روستای ما در بلخاب «کمرغیاث» نام دارد. در این روستا سه نفر آدم با سواد قرآنی بود که همانها در فصل زمستان مكتب داری میکردند، ابراهیم آخوند، شاه خداداد آخوند و سید محمد امین امینی. آن دو قرآن بلد بودند و سومی نوشتن هم میدانست و اسناد معاملات مردم را نوشته می کرد.

زن‌ها در زمستان به چلک ریسی، بافتن جوال و غنچ، خورجین، کلاه، شلوار، جوراب و پیتاوه پشمی و دیگر صنایع دستی به زبان امروزی‌ها مشغول می شدند. پسران به مواشی رسیدگی میکردند و هیزم می آوردند و… بیکار که میشدند به بازی‌های خودشان می رسیدند؛ لوبازی، چلک بازی، توپ بازی، مسابقه دوش، کشتی گیری، اسب تازی و…

مردان روستا هفته یکی دو بار در منبر جمع میشدند و نماز و احکام شرعی از آخوندها یاد می گرفتند. در ضمن در همین محافل که «مسأله گویی» خوانده می شد، ملاها حمله حیدری یا کتاب جوهری یا شاهنامه فردوسی می خواندند. «جمعه خوانی» هم رسم بود که شب‌های جمعه در منبر روضه خوانده می شد.

آن زمان زمستان بلخاب بسیار سرد بود و پنج تا شش ماه طول میکشید تا هوا گرم شود، شب‌ها از ساعت چهار شروع می شد تا شش صبح. این شب‌های دراز خسته کننده بود. برخی از پیرزن‌ها و پیرمردها که اصالت هزاره گی داشتند و از هزاره جات به شمال کوچ کرده بودند، استاد قصه گویی یا نقل اوسانه بودند.

اوسانه، سی سانه، چل مرغک ده یک خانه؛ بود نبود، بودگار بود، زمین نبود، شدیار بود، یک احمد بیکار بود، ده خوردنک تیار بود و در کار کدن بیمار بود. یکی بود یکی نبود، غیر خدا هیچکی نبود، یک دختر پاچا بود…

چه تعداد از مردم با سواد بودند؟ آیا عالم و تحصیل کرده ای در سطح بالا در منطقه وجود داشت و چه کسانی از علما و یا تحصیل کردگان دانشگاهی در منطقه شما و کلا سمت شمال شهرت بیشتر داشتند و خدمات علمی انجام میدادند؟

سمت شمال شامل منطقه بزرگی میشود و حالا نه ولایت را در بر میگیرد. آن زمان من از شمال چیزی نمی دانستم؛ اما علاقه داری بلخاب در آن زمان احتمالا بیست و پنج تا سی هزار جمعیت داشت، در بلخاب من کسی را به یاد نمی آورم که تحصیل کرده دانشگاه باشد. دانشگاه در افغانستان محدود به کابل بود و بچه های مقامات و کابلی‌ها درس میخواندند و به بچه بلخابی نمی رسید؛ اما عالمان بزرگی در بلخاب بودند که هم خدمت میکردند و هم ستون خیمه دین و دانش منطقه بودند.

باور من این است که سواد و دانش هزاره ها و شیعیان افغانستان به همان مکتب خانه ها باز می گردد؛ زیرا دانشگاه که هیچ؛ حتی چنان که اشاره کردم هزاره جات و مناطق شیعه نشین از مکتب دولتی هم محروم بودند. بچه ها در مکتب خانه های روستایی سواد می آموختند، تعدادی از آنها که استعداد، علاقه و توانایی داشتند به حوزه علمیه منطقه خود می رفتند و ملای منطقه میشدند. برخی از آنها هم خود را به نجف، قم و مشهد می رساندند و پس از تحصیلات به منطقه خود باز گشته معمولاً حوزه علمیه خاص خود را تأسیس میکردند و به جذب جوانان می پرداختند و به این ترتیب این چرخه ادامه می یافت و بر تعداد باسوادان افزوده میشد.

این نیاز مهم را مردم نیز درک کرده بودند؛ به همین دلیل مدرسه های دینی را با همت خودشان می ساختند و پسران خود را در آن مدرسه ها می گذاشتند و خرج می دادند و در اطراف عالمان دینی می چرخیدند و مانند یک امام زاده به آنها احترام می کردند.

در بلخاب تعدادی از مکتب خانه ها فارغ شده به حوزه علمیه و از آنجا به مشهد و نجف و قم رفته تحصیل کرده و بازگشته بودند و حوزه علمیه تأسیس کرده بودند؛ مثلاً سید حسین عالم در مشهد درس خوانده و در سال ۱۳۱۰ شمسی نخستین مدرسه علمیه را در بلخاب بنیاد گذاشته بود. شمشیری نجفی، پس از تحصیل در نجف، گذاشته بود شمشیری نجفی پس از تحصیل در نجف در تل عاشقان مدرسه علمیه ساخت. سید محمد، مشهور به آقای حاجی دهنه، پس از تحصیل در مشهد، در مرکز بلخاب مدرسه علمیه ایجاد کرد. آقای سید محمد عادل هم چنین و آقای سید اصغر امینی در دره مزار این کار را کرده بود و…

هر چند زمانی را که من به یاد می آورم این بزرگان در گذشته بودند و عالمانی که من به یاد می آورم و دیده بودم عبارت بودند از آقای شیخ عیسی عبقری که در نجف تحصیل کرده بود، واعظ از غند، سید محمد مصباح، شیخ حسن انصاری و شیخ علی حسین محقق که همه در مشهد درس خوانده بودند.

به هر صورت بلخاب به لحاظ حوزه های علمیه و داشتن عالمان بزرگ در شمال و هزاره جات معروف بود و بسیاری عالمان بزرگ از هزاره جات و کابل و مزار شریف برای تحصیل به بلخاب می آمدند؛ به طوری که بلخاب را «نجف ثانی» نامیده بودند.

آموزش را تا چه سطحی در منطقه ادامه دادید و در کدام مدرسه؟ در آن سال‌ها در حوزه علمیه منطقه شما تا چه سطحی درس داده میشد؟

دو یا سه زمستان در مدرسه «زوک» که حالا امام صادق (ع) گفته میشود رفتم؛ نه ما اهل درس خواندن بودیم و نه درسی وجود داشت. استادان مدرسه زوک مرحوم شیخ عبقری و شیخ محقق بودند. در هر زمستان چهار پنج صفحه از کتاب عوامل جرجانی می خواندم و بهار و تابستان و پاییز به کار و بار مشغول می شدم و آنها را از یاد می بردم و زمستان بعد این برنامه تکرار میشد. من از این بیش تر چیزی نخوانده بودم.

سطح درسی آن زمان تا حاشیه ملا عبدالله و معالم بود و احتمالا تا لمعه. شیخ عبقری در نجف درس زیادی خوانده بود؛ اما بیان بسیار کندی داشت و بسیار هم گرفته و تلخ بود و ما نوجوانان از او زیاد می ترسیدیم درس را یاد داشتیم؛ اما در نزد او همه را فراموش می کردیم و بدنمان چون برگ بید می لرزید. جناب شیخ نمیدانم به چه دلیل به شاگردانش اصلا نگاه نمی کرد و همیشه به زمین خیره بود. شیخ محقق جوان بود و در مشهد درس زیادی نخوانده بود؛ اما اخلاق و بیانش اندکی بهتر بود.

در مجموع عالمان آن زمان از اخلاق تهی بودند و از مردم فرسنگ ها فاصله داشتند. از جنس دیگری بودند و رفتارشان انگار آسمانی بود. مثلا سید محمد مصباح، واعظ و منبری معروف بود؛ اما اخلاق بسیار تندی داشت و انگار میپنداشت که نماینده خاص خدا در میان مردم است. در بازارهای پای زیارت و ترخوج، رادیوهای دکان دارها را به جرم خواندن موزیک بالای سرش برده به زمین کوفته و تکه تکه میکرد.

برخی از عالمان آن زمان اخلاق نرم، فروتنی، شکیبایی و بردباری نداشتند و از اخلاق پیامبرانه میراث چندانی نداشتند. مردم بیشتر از آنها می ترسیدند و احترام شان می کردند؛ البته منظورم عالمانی است که در زمان من زنده بودند و دیده بودم. گذشتگان مانند عالم، عادل، آقای دهنه و دیگران را به نرمی و اخلاق پیامبرانه بسیار تعریف می کردند.

شرایط فرهنگی در آن سال‌ها در منطقه شما و مناطق پیرامونی چگونه بود؟

عرض کردم که مردم عموماً بی سواد بودند و سواد مخصوص کسانی بود که در مکتب خانه ها درس خوانده به مدرسه های دینی رفته بودند. با اقدام علامه سید اسماعیل بلخی که خود زاده بلخاب بود، مدرسه دولتی، سرک و تلفن سیمی به بلخاب رسیده بود؛ اما مردم به آنها احساس نیاز نمیکردند و چیزی از سودمندی آنها نمی دانستند؛ لذا سرکها خراب شد، موتر به بلخاب نیامد و تلفن سیمی هم از بین رفت.

علامه بلخی در سفری که پس از زندان به بلخاب آمده بود، بلخابیان را به دو چیز بسیار تشویق و ترغیب میکرد؛ اول رفتن به مدرسه دولتی و فراگیری سواد و دوم به کوچ کردن از بلخاب و آمدن به به کابل یا مزار شریف و شهرهای دیگر. وی به مردم هزاره جات گفته بود: «به کابل بیایید که سرنوشت شما در کابل تعیین میشود.»

به بلخابی ها گفته بود: بچه های خود را به مدرسه دولتی بگذارید، اگر کافر هم شدند باکی نیست، راه نجات دارند؛ چون در روایات آمده است که یک مؤمن میتواند هفتاد فاسق را شفاعت کند، شما بلخابی ها که مؤمن هستید در قیامت فرزندان خود را شفاعت می‌کنید.

او به زبان مردم و در حد فهم آنان سخن می گفت و آنها را به کارهای خوب تشویق می‌کرد. او پنجاه سال و صد سال بعد را میدید و میدانست که در آینده تنها مردم با سواد می توانند صاحب سرنوشت خود شوند و در کشور نقش بازی کنند. وی پس از زندان شیوه مبارزه خود را از مبارزه خشن و مسلحانه به اصلاح گری و شیوه های نرم اصلاحی تغییر داده بود و بسیار سعی میکرد مردم هزاره در سیاست، حکومت، فرهنگ، بازار، تجارت، دانشگاه و … حضور پیدا کنند. فعالیت‌های او تأثیرات خوبی داشت و بسیار مؤثر واقع شد. من این موضوعات را در کتاب «کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی» شرح داده ام.

کتاب «کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه سیداسماعیل بلخی»
کتاب «کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه سیداسماعیل بلخی»

شرایط اداری و حکومت داری چگونه بود؛ مردم چه امتیازی از حکومت میگرفتند و چه نوع مالیات‌هایی به حکومت می پرداختند؟

نیم قرن حکومت نادر و ظاهر، حکومت ظالمانه و استبدادی بود برای تمام افغانستان و حکومت ظالمانه تبعیض گرا بود برای هزاره ها و شیعیان. اگر بخواهم به مسائل آن تنها در منطقه بلخاب بپردازم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

علاقه دار و ظابط و كاتب و… معمولاً پشتون بودند. از زمین ها اضافه و استحقاق میگرفتند و می گفتند زمین‌ها تماماً از پادشاه و دولت است و پیش شما اجاره می باشد. به نام عسکری یا مجلایی و به نام اسب کمند و… دارو ندار مردم را غارت می‌کردند. سال یک بار تعداد زیادی اسب‌های بزرگ و چاق که هر کدام یک عسکر مهترشان بود به بلخاب می آمدند و قورق‌ها و سرسبزی ها و حتی گندم های مردم را می خوردند. مردم باید به عسکرها پول می دادند و چای و جای و نان تا آنها منطقه را ترک می کردند.

بچه های خرد را برای عسکری انتخاب میکردند و باید پول می دادی و مجلا میکردی و باز دایم دنبال پول می آمدند.

پشتون‌های کوچی در تابستان، از مناطق مختلف شمال به چراگاه‌ها و بندهای بلخاب می آمدند. گوسفندان خود را رها می کردند، خودشان مقداری پارچه پاکستانی را به روستاها می آوردند و به زور به مردم می دادند و می گفتند سال آینده این قدر پول باید به ما بدهی. مسلح بودند و حکومت محلی از آنها حمایت میکرد و کسی جرئت نمی کرد با خواست آنان مخالفت کند.

نادر و ظاهرشاه، خان بودند و فرهنگ خانخانی را در مناطق رونق داده بودند؛ خان، قریه‌دار، دوک، موی سفید، جنگلبان و… عناوینی بود که تعدادی از حکومت محلی گرفته بودند و واسطه بین مردم و حکومت بودند. آنها از مردم بودند و در میان مردم؛ ولی نماینده حکومت مردم برای حل هر مشکلی باید به آنها مراجعه می کردند، آنها واسطه می شدند، جیب مردم را خالی می‌کردند و چیزی خودشان می گرفتند و بقیه را به اعضای حکومت میدادند بدترین قسمت حکومت استبدادی ظاهر خان ایجاد فرهنگ خانخانی و مردم را به جان مردم انداختن بود. خاطرات بسیاری دارم که اینجا نمی گنجد.

تا چند سالگی در منطقه بودید و چطور شد که قصد مهاجرت به سمت ایران را کردید؟ از این سفر و این که چطوری به ایران رسیدید برای ما بگویید؟

تا پانزده سالگی در بلخاب بودم. تا سال ١٣٥٤ تنها تعداد محدودی از عالمان دینی و کسانی که از مسیر ایران کربلا رفته بودند، نام ایران را شنیده بودند و ایران برای مردم پیچیده در افسانه ها و داستان‌ها بود؛ می گفتند تنها کشور شیعه است و پادشاه شیعه دارد و مردم برای سلامتی تنها پادشاه شیعه جهان دعا می‌کردند. شیعیان از یکی از مراجع بزرگ که در نجف و یا قم بودند تقلید می کردند. در همین سال ناگهان نام ایران همگانی شد و مردم اسب‌های خود را زین کردند که ایران بروند. دو گروه راهی ایران شدند یکی کارگران و دیگری طلبه ها؛ اما چه اتفاقی رخ داده بود؟

در همین سال‌ها قیمت نفت بسیار بالا رفت و ایران به لحاظ اقتصادی جان گرفت و محمدرضا شاه شروع کرد به ساخت و ساز زیربناهای کشور و نیاز به کارگر ارزان داشت. سخت گیری‌های مرزی را کم تر کرد تا کارگران ارزان افغانستانی وارد ایران شوند و چنین شد.

از طرفی دیگر، در همین سال‌ها داوود خان، رئیس جمهور افغانستان تصمیم گرفت از چپ گرایی و وابستگی به اتحاد جماهیر شوروی خودش را خلاص کند و رو به غرب آورد. حکومت ایران پل عبور او به غرب و آمریکا بود. داوود به ایران سفر کرد و دوستی با شاه ایران را از سر گرفت به این دلایل راه ایران تا حدی باز شد. در سال‌های ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ تعدادی از طلبه های بلخابی برای درس خواندن راهی ایران شدند و مرا هم تب برداشت. آخر من هم به گمان خودم طلبه بودم؛ اما مشکل من این بود که پدرم تنها پسرش را نمی توانست از خودش دور کند، هم دلتنگ او می شد و هم کار و بارش به زمین میماند و کس دیگری نداشت.

من هم تهدید کردم که اگر مرا به ایران نفرستید، فرار میکنم و ایران میروم. پدرم ترسید که نکند این بچه پانزده ساله فرار کند و گور و گم شود. آن زمان شایع بود که در شهرهای شمال، اوزبیک‌ها تشنه بچه های نوجوان اند و آنها را از هوا شکار میکنند.

در روستای ما کسی رادیو نداشت و من بسیار دوست داشتم رادیو داشته باشم، پدرم یک رادیو خرید و گفت به این شرط که دیگر از ایران حرف نزنی؛ گل هوس و رخشانه دایم برایم می خواندند؛ اما آنها هم عشق ایران را در دل من سرد نتوانستند.

بعد از چندی پسر عمو و چندتن از اقوام راهی ایران شدند، پدرم مرا با آنها همراه کرد و این واقعه در اواخر آذرماه قوس سال ۱۳۵۵ رخ داد.

این که چطور به ایران رسیدم، قصه پر غصه ای است که گفتنش باز مثنوی را هفتاد من کاغذ میکند. همین قدر می گویم که تا قندهار آمدیم و در آنجا قاچاقبری می گویم که تا قندهار آمدیم و در آنجا قاچاقبری پیدا کردیم و تا سه چهار شبانه روزی دیگر به مشهد رسیدیم. از نزدیکی های مرز ما را سوار بر کامیونی کردند و ترپال را هم کشیدند. هوا بسیار سرد و زمهریر بود و باران سردی هم میبارید؛ اما عشق ما به ایران و مشهد بر آن فایق آمد. در همان لحظه ای که روبه روی مدرسه عباسقلی خان از کامیون پیاده شدیم و چشمم به گنبد طلایی امام رضا (ع) افتاد، صدای اذان صبح هم بلند بود. من این هم زمانی را به فال نیک گرفتم و هنوز هم بر همین باور هستم. نخستین روزهای جدی/دی ماه ۱۳۵۵ و نخستین پیدا روزهای دهه محرم بود.

در کجای ایران اقامت گزیدید و تحصیلات تان را چگونه و تا چه سطحی ادامه دادید؟

بچه پانزده ساله ای که از روستای دورافتاده و از پشت گوسفند آمده، چگونه میتواند راه خود را در شهر مشهد پیدا کند؟ در مدارس دینی نه اتاق یافتیم و نه راه کدام درس و بحث را پیدا کردیم. آن زمان مانند حالا افغانستانی در ایران زیاد نبود و هم زبان و هم کلام نمی توانستی پیدا کنی.

پیش از من تعدادی از طلبه های هم سن و سال من نیز از منطقه آمده بودند. برخی از آنها را پیدا کردم و با آقای مقدس و آقای سید عابدین امینی در قهوه خانه عرب یک اتاق کرایه گرفتیم.

آقای مقدس بزرگ بود و روزها بیرون می رفت و ما دو نفر در اتاق می‌ماندیم، هوا بسیار سرد بود و آن قدر برف در مشهد آمده بود که انگار شهر در زیر برف گم شده بود. کارگران هم شهری کارشان برف روبی بود. من و آقای امینی گاهی جنگ هم میکردیم؛ او آقازاده بود و بسیار مغرور و خودخواه، من تن نمی دادم و روحیه جنگی و تسلیم ناپذیری داشتم.

من سید اسحاق نام داشتم، اما در ایران افراد با فامیل یا تخلص شناخته می‌شدند. وقت آن بود که برای خود فامیل یا تخلص انتخاب میکردم. آقای مقدس به من گفت: تو بسیار جنگی و شجاع هستی، فامیل تو را شجاعی میگذاریم و من شدم سید اسحاق شجاعی.

چطور وارد حوزه علمیه مشهد شدید و چطور درس و بحث را شروع کردید؟

پس از چندی که آخرین روزهای فصل زمستان بود کسی ما را به دفتر و دستگاه آیت الله مصباح راهنمایی کرد. تا دم دروازه مدرسه منتظریه رساند و در میان جمعی از شیخ ها یک روحانی جوان را نشان داد و گفت: او باقر آقا، پسر آقای مصباح است و بروید و بگویید میخواهیم درس بخوانیم.

همه عبا و قبا داشتند و جرئت نکردیم گامی به پیش بگذاریم. دقایقی دم دروازه ماندیم، در این میان چشم روحانی جوان به ما افتاد، شیخ‌ها را رها کرد و به نزد ما آمد و گفت چه کار دارید؟

گفتیم: طلبه هستیم و تازه از افغانستان آمده ایم و می خواهیم درس بخوانیم.

ما را به داخل برد و به شیخ دیگری سپرد.

شیخ گفت: اگر سیوطی خوانده باشید، امتحان میگیریم و شهریه می دهیم.

آقای امینی سیوطی را خوانده بود؛ ولی من همان دو سه صفحه عوامل جرجانی را خوانده بودم و بس.

امینی گفت: بله، خوانده ام.

شیخ گفت بروید و فردا با سیوطی بیایید امتحان بدهید.

فردا من یک مقدمات و امینی یک سیوطی زیر بغل زدیم و رفتیم. سالنی بود و میزها و صندلی ها. مرا به نزد یک شیخ پیرمرد خاوری فرستاد که امتحان بدهم. وی کتاب مقدمات را که دید با تعجب گفت: مگر تو سیوطی نخواندی؟

گفتم: نه، نخوانده ام.

کمی فکر کرد و بعد گفت: کتاب صمدیه را باز کن!

گفتم: صمدیه را نخوانده ام.

گفت: عوامل ملا محسن را بیار.

گفتم: آن را هم نخوانده ام.

خندید و گفت: پس چه خوانده ای؟

گفتم: عوامل جرجانی.

گفت: بیار.

کتاب عوامل را ورق زد و جایی را آورد و گفت: بخوان گفتم: من فقط همین سه چهار صفحه اول را خوانده ام.

تأملی کرد و گفت: خوب از هر جایی که بلدی بخوان. شروع کردم به خواندن عبارت

گفت: درست بخوان اشتباه میخوانی.

گفتم: من درست میخوانم و خوب هم یاد دارم.

شیخ از این رفتار من حیران شده بود. چند طلبه جوان ایرانی را که نزدیک بودند صدا کرد، آنها که آمدند مرا گفت: حالا عبارت را بخوان.

من همان چیزی را خواندم که یاد داشتم. طلبه ها خندیدند و رفتند.

شیخ به من خیره نگاه کرد و گفت: همین دوسه صفحه را هم که یاد نداری؛ تازه حرف را هم گوش نمیکنی! بعد روی یک برگه نوشت: سید اسحاق، سیوطی امتحان داده با نمره متوسط و گفت: الآن شهریه را بگیر و تا ماه بعد باید سیوطی را بخوانی. همیشه من اینجا نیستم. برگه را دادم و پنجاه تک تومانی به من شهریه دادند.

ماجرای امتحان شما جالب شد، در ماه بعد چه کار کردید؟

بله، در مشهد نمیتوانستم بمانم؛ نه اتاق داشتم و نه شهریه و یک ماهه سیوطی را هم که نمی توانستم بخوانم. در نخستین روزهای سال ۱۳۵۶ با آقای مقدس به تربت و و در جام رفتم و طلبه حوزه علمیه مهدیه شدم. در آنجا خداوند مهربان شیخی را بر سر راه من گذاشته بود؛ حسن رضا ریاضی، وی سواد حوزه ای بسیار خوبی داشت مردی متدین بسیار مهربان و مدرسه مهدیه استاد بود مردی حدودا پنجاه ساله و از مردمان شریف بهسود که از یک پا معیوب بود و می لنگید.

در یک سال تربت جام و دو سه سال دیگر در مشهد، دست مهربان او بر سر من بود و در تعلیم و تربیت من پسر خودش می کوشید، تا جوان شدم و راه رفتن را یاد گرفتم مرا رها نکرد. استاد ریاضی در حق من هم استادی کرد و هم پدری. وی بیش از پنجاه سال است که در حوزه علمیه مشهد و اطراف آن تدریس میکند. (استاد مانند ریاضی زنده است؛ هر چند ناتوان شده است.)

در تربت جام، در کنار مسجد مهدیه، چند اتاق برای طلبه ها ساخته بودند. همه کاره آنها شیخی بود به نام توسلی، عالمی نجفی و از خاوری‌های اطراف جام که در نجف درس خوانده و شاگرد آیت الله خویی بود.

آن زمان مبارزات مردم ایران و عالمان و روشنفکران رو به اوج گرفتن بود؛ امام خمینی از نجف مرتب بیانیه می داد؛ آیت الله طالقانی، مشکینی، مطهری، خامنه ای، رفسنجانی و دیگر شاگردان او فعالیت‌های مبارزاتی خود را جدی تر کرده بودند. از روشنفکران، دکتر علی شریعتی با سخنرانی‌های آتشین و آثار جذابش در میان جوانان و تحصیل کردگان بسیار مطرح شده بود و کتاب‌های او به دور از چشم حکومت تکثیر می شد و علاقه مندان زیادی داشت.

اما آقای توسلی از جماعت روشنفکر؛ از جمله از دکتر شریعتی بسیار بدش می آمد و در سخنرانی های خود، چندبار بر شریعتی لعن و نفرین می‌فرستاد و از پس نمازان خود میخواست کتاب‌های شریعتی را از کتاب فروشی ها بخرند و آتش بزنند! غافل از این که این کار بر رونق شریعتی می افزود. به گفته او گناه شریعتی این بود که با کتاب‌ها و سخنرانی‌هایش جوانان را از دین دور کرده به گمراهی کشانده بود، از برخی عالمان دینی انتقاد میکرد و برخی موضوعات دینی را تحریف میکرد.

در ۲۹ جوزا/خرداد ۱۳۵۶ شریعتی در لندن سکته کرد و در گذشت. جنازه او را میخواستند به تهران انتقال بدهند؛ اما دولت شاه ترسید که تشییع جنازه او تبدیل به شورش و تظاهرات ضد حکومتی شود؛ به ویژه که شایع شده بود حکومت شاه او را مسموم کرده و کشته است. سرانجام جنازه او را از آسمان ایران برگرداندند و در سوریه دفن کردند.

این موضوع باعث خشنودی توسلی و مریدانش شد و جشن گرفتند؛ خشنود از این که او مرده و از این که حکومت شاه غیرت دینی به خرج داده و مانع دفن او در ایران شده است.

در اواخر همین سال تظاهرات ضد دولتی در قم برگزار شد و جمعی کشته شدند، در چهلم شهادت آنها مردم تبریز به خیابان‌ها آمدند و ابهت حکومت و ساواک را شکستند و این آغاز یک سلسله تظاهرات مردمی بود که سرانجام در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به سقوط سلطنت و ظهور جمهوری اسلامی انجامید.

در همین روزها بود که ناطق نوری، روحانی جوان و انقلابی به تربت جام آمد و سخنرانی سیاسی و انقلابی کرد و بعد شبانه از تربت رفت. آقای توسلی انقلابی و مبارز نبود؛ اما نمی توانست مانع رفت و آمد انقلابیون شود. این سخنرانی و نیز تظاهرات مردم در شهرهای دیگر، باعث شد که نیروهای امنیتی تربت جام سخت گیری های خود را افزایش دهند. روزی یکی دوبار به مدرسه می آمدند و یکی از بهانه هایی که می گرفتند این بود که شما در مدرسه طلبه خارجی دارید و چنین هم بود؛ سه چهار طلبه افغانستانی در مدرسه بودند.

مأموران که از دروازه اصلی می آمدند ما از دروازه پشت مدرسه به کوچه ها و بیابان‌های پشت مدرسه فرار می کردیم. آنها پس از جست وجو دست خالی بر می گشتند.

مدتی به همین منوال ادامه یافت و سرانجام آقای توسلی از ما خواست که تربت جام را ترک کنیم و به مشهد برویم و ما چنین کردیم. در نخستین روزهای سال ۱۳۵۷ من به همراه استاد ریاضی به مشهد آمدیم.

پس شما در مبارزات مردم ایران سهیم بودید و در تظاهرات سال ۱۳۵۷ حضور داشتید، از این تظاهرات بگویید.

بله، من سال ۱۳۵۷ را کامل در مشهد بودم و در تظاهرات مردم هم حضور پر رنگ و جدی داشتم. طلبه های افغانستانی که در مشهد بودند، معمولا در تظاهرات رسمی شرکت میکردند؛ اما ما سه نفر بودیم که در تظاهرات رسمی و غیر رسمی و شبانه و روزانه مشتاقانه حضور می یافتیم.

تظاهرات رسمی آن بود که از سوی عالمان بزرگ مشهد مانند آیت الله خامنه ای، آیت الله طبسی، شهید هاشمی نژاد، شیخ عبدالله شیرازی، آیت الله مرعشی و دیگران زمان و مکانش اعلام میشد و جمعیت بزرگی می آمدند؛ اما تظاهرات غیر رسمی آن بود که هر ساعت از شب و روز، تعدادی از جوانان دانشجو و طلبه در یک نقطه جمع می شدند و شعار می‌دادند. وقتی هم که پولیس های ژاندارمری یا ارتشی‌ها می‌رسیدند، فرار میکردیم و در کوچه و محله گم و گور می‌شدیم.

از ما سه نفر یکی که نامش به یادم نمی آید در یکی از همین تظاهرات‌ها تیر خورد و شهید شد، شهریه دیگری بعدها قطع و از حوزه اخراج شد. در این تظاهرات‌ها بارها گاز اشک آور خوردم و بارها باتوم و توهین و دشنام از سوی مأموران حکومت و خاطرات بسیاری دارم که این جا لزومی ندارد بیان کنم.

با مبارزات مردم افغانستان کی و چگونه پیوند خوردید و چه کار کردید؟

در همان سال‌ها مبارزات مردم افغانستان بر ضد کودتای هفت ثور هم آغاز شده بود و هر روز یک حزب و گروه سیاسی در ایران تشکیل میشد؛ شورای اتفاق، حرکت اسلامی، سازمان نصر، جبهه متحد، پاسداران جهاد و… این گروه ها معمولاً نشریه خبری فرهنگی هم داشتند.

در این میان کار «کانون مهاجر» که از جمعی از طلبه ها و غیر طلبه ها در قم تشکیل شده بود، جالب و جذاب بود؛ کانون نسبت به احزاب دیگر هم فضل؛ تقدم داشت و هم تقدم فضل؛ آنها کار خود را از سال ١٣٥٦ شروع کرده بودند و کار فرهنگی آنها نیز اصالتی داشت که کار فرهنگی دیگر احزاب با آنها برابری نمی توانست. اعضای کانون، جوانان طلبه ای بودند که آموزش‌های ادبی و مقاله نویسی را دیده بودند و قلم شیرین و جذاب ادبی داشتند. استادشان دکتر سید عسکر موسوی بود و ویژگی شان علاقه بسیار به علامه سید اسماعیل بلخی و نگاه شان تازه و روشنفکرانه بود.

نشریه کانون به نام پیام مهاجر، با مقالات فرهنگی، سیاسی و ادبی منتشر می‌شد. نشریه کانون را با علاقه مندی می خواندم و آرزو میکردم که من هم بتوانم مانند آنها بنویسم. در واقع کانون مهاجر نخستین حرکت فرهنگی و سیاسی روشنفکرانه در میان طلبه های افغانستانی در ایران بود که در نسل‌های بعدی؛ به ویژه در هنر نویسندگی و کار رسانه ای تأثیر بسیاری گذاشت و راه و روش آنها ادامه یافت.

با شدت گرفتن مبارزات مردم افغانستان بر ضد اشغال کشور توسط اتحاد جماهیر شوروی فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی در میان طلبه ها نیز جدی تر می شد؛ کانون‌ها و انجمن های فرهنگی یکی پس از دیگری ایجاد میشد که بیش تر هم محلی بود.

در منطقه ما نیز مسائلی پیش آمد که باعث شد ما طلبه های جوان بلخابی تشکیلات فرهنگی جور کنیم که معروف به «جمعیت فرهنگی بیست و شش نفر» بود. کتابخانه ای ایجاد کردیم به نام «کتابخانه یحیی بن زید» و همین کتابخانه سرآغاز فعالیت های جدی ادبی من شد.

چه زمینه هایی وجود داشت که شما وارد مسائل اجتماعی شدید و جمعیت فرهنگی بیست و شش نفر را تشکیل دادید؟

در آن زمان یگانه گروه قدرتمندی که حکومت فراگیر در هزاره جات به شمول مناطق شیعیان در شمال کشور تشکیل داده بود شورای انقلابی اتفاق اسلامی به رهبری آیت الله سید علی بهشتی بود. از جمله مناطق بلخاب و سانچارک نیز در کنترل کامل شورای اتفاق بود. در نخستین سال‌های دهه هفتاد بود، جمعی از سران شورای اتفاق علم مخالفت با شورا را برداشتند و حزب پاسداران جهاد را تشکیل دادند. در بلخاب نیز این علم در سال ١٣٦١ برداشته شد و احتمال درگیری گروهی مطرح شد. طلبه های منطقه در مشهد جمع شدند تا برای جلوگیری از جنگ داخلی بین شورا و پاسداران فکری بکنند. آنها بیانیه ای دادند و برای جلوگیری از جنگ راه حل هایی را پیشنهاد کردند که البته از طرف پاسداران جهاد پذیرفته نشد و جنگ‌های زیادی در بلخاب و سانچارک در میان گروه های مختلف رخ داد. این بیانیه را بیست و شش نفر امضا کرده بودند. طرف مقابل ما را «حزب ۲۶ نفر» نامیده بودند و ما جمع خود را «جمعیت فرهنگی بیست و شش نفر» می خواندیم.

در آن زمان فعالیت‌های طلبه های روشنفکر منطقه از جوانب مختلف تحت فشار قرار گرفته بود و مهمترین پرسش این بود که شما کی هستید و به کدام منبع داخلی و خارجی وصل هستید و چگونه می توانید بدون وابستگی به هیچ حزب و گروهی فعالیت فرهنگی و سیاسی بکنید؛ چون آن زمان فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی در قالب گروه های خاصی با نام و هویت شناخته شده انجام می شد و ما عضو هیچ کدام از گروه ها نبودیم. به همین دلیل از نظر نهادهای امنیتی کشور میزبان و احزاب رسمی افغانستان مشکوک به نظر می آمدیم. این فشارها باعث شد که ما تصمیم بگیریم خود را به یکی از گروه های رسمی وصل کنیم تا از سایه بیرون شویم و هم تحت حمایت آن گروه قرار بگیریم.

در نهایت به گمانم در سال ١٣٦٤ بود که تصمیم گرفتیم به سازمان نصر بپیوندیم و فکر میکردیم به لحاظ فکری با این گروه پیوند و سازگاری بیشتری داریم. با شهید مزاری چند جلسه چند ساعتی صحبت و جر و بحث کردیم و ایشان از حضور ما در سازمان نصر استقبال کرد. سیاست ایشان این بود که از نسل جوان با سواد استقبال و آنها را تشویق می کرد.

آقا حسن حسینی نماینده ۲۶ نفر در دفتر سازمان نصر در مشهد فعالیت خود را شروع کرد. بعدتر سید حجت فاضلی و شیخ علی اصغر وحیدی، محمد حسین فهیمی و عبدالله انصاری در بلخاب به طور جدی نصری شدند و… دیگر اعضای بیست و شش نفر گروهی نشدند.

خوب، شما از پیشکسوتان داستان نویسی مهاجرت هستید چطور با داستان آشنا شدید و ادامه دادید، آیا کسی شما را راهنمایی کرد و آموزش دیدید؟ در کجا و چگونه؟

سال ۵۸ را هم که در حال و هوای تظاهرات و انقلاب و این چیزها بودم و درس‌های حوزه هم چندان فعال نبود. از سال ۱۳۵۹ جدی تر به درس و بحث شروع کردم و در کنار درس‌های حوزه، به کتابخانه آستان قدس رضوی می رفتم و کتاب‌های مختلف ادبی را مطالعه میکردم.

اخیرا دفترها و نوشته های آن سال‌ها را نگاه میکردم، می خواستم ببینم به چه موضوعات و مسائلی علاقه مند بوده ام و ذهن مرا به خود مشغول کرده بوده است؛ برخی از موضوعاتی که در سال ۱۳۵۹ و ۶۰ مطالعه کرده و یادداشت برداشته ام تاریخ افغانستان، زندگینامه سید جمال الدین، درباره علامه بلخی، زیارت سخی در مزار شریف، امام زاده یحیی بن زید، میرسید علی در بلخاب، تاریخ زبان و ادبیات فارسی و… اینها علاقه مندی های من در آن زمان بوده اند.

از همان سال ۵۹ هم قلم به دست گرفته کاغذ سیاه کردن را شروع کرده ام؛ یادداشت، مقاله های کوتاه و از همه جالب تر این که نخستین داستان را نیز در همان سال نوشته ام و در دفترم موجود است. در واقع آن زمان کتاب‌های داستانی را می خوانده ام و تحت تأثیر آنها داستان نوشته ام و دست کم این که آشنایی مرا با ادبیات داستانی در سال ۱۳۵۹ نشان میدهد و از آن پس از داستان فاصله جدی نگرفته ام. در سال ١٣٦٠ و ٦١ نخستین داستان جدی خود را نوشته ام و دیگر ادامه دادم.

خوب، بهتر است همین سیر زندگی ادبی خودتان را ادامه بدهید.

چنان که گفتم من چند کتاب درباره مقاله نویسی و داستان نویسی خوانده و مقالات کوتاهی هم نوشته بودم؛ لذا در کتابخانه یحیی بن زید با حضور هفت، هشت نفر در سال ۱۳۶۲ کلاس نویسندگی برگزار کردم. یادداشت هایی از کتاب‌هایی که خوانده بودم داشتم و برای دوستانم میگفتم و تمرین مقاله نویسی میکردیم. عبد الرحيم فهیمی، محمد حسن نطاقی، غلام سخی حلیمی، جواد وحیدی، دین محمد جاوید، علی مظفری و… در آن جمع بودند.

در همین سال‌ها من با مطالعه برخی کتاب‌های ادبی به شعر علاقه یافتم و شروع کردم به سرودن شعر؛ شعر با وزن، نیمایی و سفید. آثار نیما، شاملو، اخوان، فروغ و مانند آنها را میخواندم و چیزهایی می سرودم؛ اما آن زمان جریان شعر مهاجرت آغاز نشده بود؛ مرحوم فدایی بود و استاد سعادت ملوک تابش و کدام جلسه ای وجود نداشت. چندبار به حضور استاد تابش رسیدم و از راهنمایی ایشان استفاده کردم. استاد تابش در حزب اسلامی رعد بود و با مرحوم شیخ زاده خزایی بر سر سیاست و ریاست درگیر بودند و دیگر مرا به حضور نپذیرفت.

در همان کتابخانه آستان قدس رضوی که کتاب‌های مختلفی را مطالعه میکردم، گزارم به کتاب‌های داستانی نیز رسید؛ از جمله جنگی به نام «مرجان» منتشر می شد که شعر و داستان و چیزهایی دیگر داشت. داستان‌های بسیار خوب خارجی و ایرانی را چاپ میکرد. یکی از نخستین داستان‌هایی که در مرجان خواندم و مرا بیش از پیش شیفته داستان کرد، داستانی بود از آنتوان چخوف به نام «شرط بندی» این داستان برای من بسیار جذاب و شیرین بود و از آن زمان تاکنون چندبار آن را خوانده ام. این داستان مرا جدی تر به سوی ادبیات داستانی کشید.

کتاب مستطاب «هنر داستان نویسی» ابراهیم یونسی را خواندم و یکی دو کتاب از جمال میرصادقی و مطالب مهم هنر داستان نویسی را برای خودم خلاصه نویسی کردم از همان زمان شروع کردم به نوشتن داستان و نخستین داستانم را در سال ۱۳۵۹ نوشتم که در واقع تمرین بود و سال ۱۳۶۰ و ۶۱ جدی تر خواندن و نوشتن داستان را ادامه دادم. فکر میکنم در سال ۱۳۶۲ بود که داستانی برای مجله حبل الله فرستادم با نام مستعار و چاپ شد.

از جلسه مقاله نویسی کتابخانه دیگران ریزش کردند و علی مظفری و دین محمد جاوید ماندند. ما جلسه مقاله نویسی را تبدیل به جلسه داستان نویسی کردیم و بیش تر هم در خانه ما برگزار می شد. من یادداشت‌های خودم را به ویژه از کتاب هنر داستان نویسی برای آنها درس میدادم. آنها هم داستان نوشته میکردند و بعد من داستان آنها را نقد و راهنمایی می کردم و نقد و نظرم را در حواشی داستان‌های آنها مینوشتم. آقای جاوید برخی از آن داستان‌ها را با یادداشت‌های من هنوز دارد.

در سال ۱۳۶۵ در یک دوره آموزش ادبیات داستانی در حوزه هنری شرکت کردم. سه چهار استاد هر کدام یک موضوع را درس میدادند. پس از پایان دوره، رابطه خود را با حوزه هنری حفظ کردم؛ داستانی که نوشته میکردم، برای نقد و نظر به آنها میدادم و مسئول داستان حوزه هنری جواد کامل بود؛ داستان نویس خونگرم و مهربان حوزه هنری جلسات هفتگی نقد داستان هم داشت و در جلسات آنها هم گاهی حضور می یافتم.

نمیدانم چند سال بعد آقای جاوید به قم رفت و جلسه داستانی ما هم تعطیل شد. به گمانم سال ٦٦ بود که میلاد بلخی، دکتر سید علی نقی میرحسینی و عزیز حامدی که در مدرسه عباسقلی خان اتاق داشتند، علاقه نشان دادند که جلسه مقاله نویسی داشته باشیم، این جلسه با حضور میلاد و میرحسینی، عزیز حامدی، عبدالرحیم فهیمی، محمد حسن نطاقی و غلام سخی حلیمی و یکی دو نفر دیگر در مدرسه عباسقلی خان تشکیل شد. دوستان مقاله می نوشتند و من نقد میکردم و با استفاده از مطالعات و یادداشت‌هایی که داشتم راهنمایی شان میکردم.

کمی بعدتر این جمع بزرگتر شد؛ محمدحسین محمدی، سید حسین فاطمی، محمد کاظم توکلی و کسان دیگری به آن پیوستند و پس از چندی من بحث داستان نویسی را مطرح کردم و دوستان هم پذیرفتند و ما شروع کردیم به نوشتن داستان. من یادداشت‌های کتاب هنر داستان نویسی را برای آنها درس میدادم و یادداشت‌هایی که از دوره آموزشی حوزه هنری داشتم، دوستان داستان می نوشتند و بعد نقد می کردیم.

تقریباً در همین زمان، آقای علی مظفری واسطه شد که من با سید ابوطالب مظفری آشنا شوم. آقای مظفری که شاعر و اهل مطالعه و کتاب بود، از جواد خاوری و سید نادر احمدی نام برد و گفت: اگر شما هم بیایید یک جلسه ادبی برگزار کنیم. من هم قبول کردم و نخستین جلسات را در پارک گلشور با حضور مظفری، جواد خاوری و سید نادر احمدی برگزار کردیم. مظفری و احمدی شاعر بودند و خاوری مقاله نوشته می کرد. در جلسات معمولاً من داستانی از خودم میخواندم و دوستان نقد می کردند و نظر می دادند. در جلسه ای دیگر داستانی از نویسندگان ایرانی یا خارجی میخواندیم و نقد و بررسی میکردیم. بعد جلسه را بردیم گلشهر در منزل آقای احسانی و بعد در کتابخانه یا دفتر آقای قانع زاده و باز به نوبت در خانه های خودمان برگزار میکردیم.

علی پیام که طلبه در فریمان بود و داستان مینوشت هم به ما پیوست و شاید کسان دیگری نیز بنابراین ما در سال‌های ١٣٦٦ تا ٦٩ دو جلسه داستان نویسی داشتیم؛ یکی در مدرسه عباسقلی خان و دیگری که در خانه ها برگزار می شد.

بنابراین داستان نویسی مهاجرت در ایران را من شروع کردم و جوانان طلبه را به ادبیات داستانی دعوت و تشویق کردم. نخستین کسانی هم که در این جریان به من پیوستند دین محمد جاوید و علی مظفری بودند. پس از آنها تقی واحدی و علی پیام به داستان روی آوردند و نوشتند. تقی واحدی در قم بود و برخی داستان‌هایش در مجله حبل الله چاپ می شد. علی پیام در ١٣٦٦ داستان نویسی را شروع کرده است. به لحاظ تاریخی بعد از من، آنها داستان نویسان مهاجر افغانستانی در ایران بودند.

در سال ۱۳۶۹ طلبه های روشنفکر در مشهد؛ عباس لشکری، سید محمد سجادی، فاضل سانچارکی و حمزه واعظی که از اعضا و همفکران کانون مهاجر در مشهد بودند، در هماهنگی با مجله حبل الله و شهید مزاری، مجله «سلام» را در مشهد راه انداختند. من نیز با آنها همراه شدم و برای هر شماره یک داستان می دادم. شش یا هفت داستان من در سلام چاپ شد.

البته نخستین مجموعه داستان مهاجرت به صورت کتاب در قم منتشر شد به نام «پرواز ستاره» از محمد حسن رضایی که در سال ۱۳۷۲ به بازار آمد.

یکی از نهادهای فرهنگی که در مهاجرت شکل گرفته است، «دفتر هنر و ادبیات افغانستان» بود، این دفتر چگونه شکل گرفت و اعضا و یا بنیان گذاران این دفتر چه کسانی بودند؟

عرض میکنم. در همین رفت و آمدهایم در حوزه هنری مشهد، آقای محمد کاظم کاظمی را هم میدیدم که با گروه شعر حوزه رابطه داشت. آقای کامل گفت: آقای کاظمی با گروه شعر رفت و آمد دارد و افزود: شما می توانید جلسات داستان نویسی خودتان را در حوزه هنری برگزار کنید. هفته دو سه ساعت یک اتاق برای شما میدهیم که جلسات نقد داستانتان را برگزار کنید.

من که از حضور هفتگی در دو جلسه خسته شده بودم و دیگر این که جای مناسب هم برای برگزاری جلسات نداشتیم، از این پیشنهاد استقبال کردم و آن را با هر دو جلسه در میان گذاشتم و دوستان پذیرفتند. و ما رفتیم به حوزه هنری و هر دو جلسه داستانی یکی شدند و روزهای پنج شنبه جلسه برگزار می کردیم.

به پیشنهاد آقای کامل من هفته یکی دو روز در حوزه هنری میرفتم و در اتاقی می‌نشستم، دوستان همین جلسات و کم کم دوستان دیگری دانشجو و دانش آموز و طلبه علاقه مند به ادبیات داستانی می آمدند، داستان می خواندند و راهنمایی و نقد می‌خواستند. گمان میکنم آقای کاظمی هم عین همین برنامه را برای شعر داشت. مدتی به همین ترتیب ادامه دادیم.

سال ۱۳۷۰ بود که احمد زارعی رئیس حوزه هنری شد، فعالیت های گروه شعر و داستان ما را که دید، پیشنهاد کرد که شما گروه شعر و داستان یکی شوید و ما در حد یکی از بخش های حوزه هنری از شما حمایت می‌کنیم. من و آقای محمد کاظم کاظمی و سید ابوطالب مظفری با هم نشستیم و با همکاری حوزه هنری، «دفتر هنر و ادبیات انقلاب اسلامی افغانستان» را تأسیس کردیم. آقای کاظمی مسئول دفتر، آقای مظفری مسئول شعر و من مسئول ادبیات داستانی شدیم و به این ترتیب دفتر ادبیات ایجاد شد. کمی بعدتر بخش خاطرات و ادبیات کودک و نوجوان ایجاد شد با مسئولیت حمزه واعظی و میلاد بلخی.

سال ٧٤ دوستان مسئولیت دفتر ادبیات را به دوش من گذاشتند. من انقلاب اسلامی را از نام دفتر برداشتم؛ چون با پیروزی گروه‌های مجاهدین دیگر در افغانستان نه انقلابی مانده بود و نه اسلامی شد «دفتر هنر و ادبیات افغانستان».

حلقات اولیه فرهنگی، داستان نویسی و شعر، در فضای مهاجرت چطوری شکل گرفت و چه کسانی از هم نسلان شما در آن سال‌ها فعالیت می کردند؟

درباره شکل گیری جریان شعر مهاجرت من صلاحيت اظهار نظر ندارم؛ اما درباره داستان من چشم دیدها و تجربیات خودم را شرح دادم و گمان نمیکنم چیز زیادی مانده باشد. تشکیل دفتر ادبیات بسیار مؤثر و کارساز بود. افراد پراکنده را جمع کرد، استعدادهای تازه را شناسایی و به نیروهای مستعد انگیزه و آموزش‌های لازم را داد. بسیاری از دوستان شاعر و نویسنده کار ادبی خود را از دفتر ادبیات شروع کردند و در واقع با تشکیل دفتر ادبیات یک موج وسیعی ادبی به راه افتاد؛ جلسات و حلقه های ادبی، چاپ کتاب‌های ادبی، جلسات نقد و نظر، آموزش ادبیات به ویژه داستان نویسی. کسانی که امروز نامی در ادبیات داستانی دارند و آثار خوبی آفریدند؛ مانند محمد حسین محمدی، عباس جعفری (آرمان)، زهرا حسین زاده، دکتر بتول سید حیدری، معصومه کوثری و… کار ادبی خود را از دفتر ادبیات آغاز کردند.

در یک اقدام مفید و مؤثر برای شناسایی و برقراری رابطه با هنرمندان و شاعران مهاجر در شهرهای دیگر ایران، من به همراه حمزه واعظی و میلاد بلخی به شهرهای تهران، قم، اراک، اصفهان و… سفر کردیم و نیروهای فعال و استعدادهای آماده را شناسایی و به دفتر ادبیات وصل کردیم.

در همین سفر شعبه دوم دفتر ادبیات افغانستان را در قم فعال کردیم؛ چون در قم تعداد زیادی از طلبه های شاعر و نویسنده فعالیت داشتند و کمی بعدتر چهار تن از دوستان و شاگردان من هم از مشهد به قم رفتند؛ میلاد بلخی، حامدی، میرحسینی و حلیمی. شاعران برجسته ای هم مانند بشیر رحیمی، محمد شریف سعیدی و استاد موحد بلخی در قم حضور داشتند. حوزه هنری قم هم با ما همکاری کرد و اتاقی برای تشکیل جلسات شعر و داستان در اختیار دوستان ما گذاشت و سال‌های طولانی دفتر ادبیات در قم فعالیت میکرد و نیروهای بسیار خوبی را تربیت کرد. مسئول دفتر هم دوستان ما آقای میلاد و میرحسینی بودند.

در همان سفر، جمعی از جوانان در اصفهان متشکل شدند؛ آنها دانشجو و دانش آموز بودند و در خانه های خودشان جلساتی را دایر می‌کردند. آثاری در قالب مقاله و داستان می نوشتند و میفرستادند به دفتر ادبیات در مشهد و من آنها را نقد می کردم و پس می فرستادم من یکی از نامه های این جمع را در کتاب «مهرنامه» چاپ کرده ام. از جمله خانم دکتر بتول سید حیدری در اصفهان دانش آموز بود و بسیار فعال مینوشت و رابطه خوبی با دفتر ادبیات داشت و من داستان‌های ایشان را نقد می کردم.

کتاب «مهرنامه»
کتاب «مهرنامه»

چه کارها و فعالیت‌های فرهنگی و پژوهشی در دفتر هنر و ادبیات افغانستان، صورت می گرفت، تا چه سالی این دفتر سر پا بود و سرانجامش چه شد؟

دفتر ادبیات افغانستان در چند بخش فعالیت میکرد: بخش ادبیات داستانی که هم چاپ کتاب داشت و هم دوره های آموزشی و هم جلسات هفتگی. دوم بخش شعر بود که چند مجموعه چاپ کرد و آموزش هم داشت و اما دوستان شاعر جلسات شعر را در بازار مرکزی برگزار میکردند. سوم بخش خاطره بود که کسانی چون حمزه واعظی، محمود رضایی، محمد حسین فیاض، عبدالرحیم فهیمی و…. فعالیت می کردند. خاطرات مجاهدان و مردم را ثبت و پیاده و تبدیل به کتاب می کردند. بخش چهارم کودک و نوجوان بود که میلاد بلخی و محمد حسین محمدی و غلام حسن بومان و… کار و فعالیت میکردند و آنها نیز چند کتاب منتشر کردند.

ما دو سه دوره آموزش داستان نویسی در دفتر برگزار کردیم که بسیار هم مورد استقبال جوانان پسر و دختر قرار گرفت. اکثر علاقه مندان از گلشهر به مرکز شهر می آمدند و این برای آنها بسیار دشوار و گاهی مسأله بگیر بگیر مهاجرین هم داغ بود و مشکل چند برابر می شد.

ما «حسینیه امام سجاد» را در گلشهر پیدا کردیم و از آن پس جلسات آموزشی را در حسینیه و جلسات هفتگی را هم در حسینیه و هم در خود دفتر دایر میکردیم. نخستین دوره آموزشی ما با بیش از هشتاد پسر و دختر در حسینیه امام سجاد برگزار شد و در پی آن جلسات هفتگی را هم در طی شش سال برگزار کردیم.

در سال ۱۳۷۴ آقای کاظمی به کارهایی دیگری روی آورد و آقای مظفری، خاوری، پیام و سید نادر احمدی، اعضای دیگر دفتر ادبیات جذب «مرکز فرهنگی نویسندگان» شدند و دفتر فصلنامه «در دری» را در مشهد تشکیل دادند و از دفتر ادبیات فاصله گرفتند.

البته پیش از آن که آن دوستان جذب مرکز فرهنگی نویسندگان بشوند، استاد سرور دانش، که مسئول فرهنگی حزب وحدت و رئیس مرکز فرهنگی نویسندگان بود، طی چند نامه مرا به عضویت در آن مرکز دعوت کرده بود، ولی من نپذیرفته بودم؛ چون استقلال دفتر ادبیات برای ما بسیار مهم بود. دفتر ادبیات نخستین مجموعه ای بود که بدون وابستگی به احزاب سیاسی، کار فرهنگی و ادبی جدی و پیگیر داشت و با پیوستن من به یک گروه سیاسی دفتر ادبیات انرژی و توان خود را از دست می داد. نامه های استاد دانش برای من در کتاب «مهرنامه» چاپ شده است.

آن زمان در میان احزاب سیاسی بر سر جذب مجموعه ها و افراد فرهنگی رقابت بود و سازمان نصر برای نسل جوان باسواد جذابیت بیشتری داشت.

همراهان من از آن پس در دفتر هنر و ادبیات افغانستان اینها بودند: میلاد بلخی، سید هادی نوری، عزیر حامدی، دکتر میرحسینی، سید حسین فاطمی، محمد حسن احمدی، زهرا حسین زاده، سکینه علی زاده، عباس جعفری، محمد علی عطایی و…

این دفتر تا سال ۱۳۸۱ فعال بود. البته چنان که می دانید در سال ۱۳۸۰ امارت طالبانی سقوط کرد و شرایط تازه ای در افغانستان به وجود آمد. بلافاصله پس از سقوط طالبان من به داخل رفتم و با احمدضیا رفعت، مظفری و میلاد «اتحادیه فرهنگیان» را در کابل فعال کردیم و هفته نامه «اندیشه نو» را راه انداختیم که آقای رفعت مدیر مسئول و من سردبیر بودم و بعد عضو کمیسیون انتخابات لویه جرگه اضطراری در شمال کشور شدم.

در تابستان ۸۱ که برگشتم، به این نتیجه رسیدم که دیگر لزومی ندارد ما دفتر ادبیات را در ایران داشته باشیم؛ چون بسیاری از نویسندگان و شاعران به داخل رفته بودند و یا می خواستند بروند و زمینه فعالیت‌های فرهنگی و ادبی در داخل کشور تا حدی فراهم شده بود. لذا به فعالیت‌های دفتر ادبیات در سال ۱۳۸۱ مهر پایان زدیم.

در دفتر ادبیات افغانستان مجموعه هایی در زمینه تاریخ شفاهی جهاد افغانستان، مجموعه شعر و مجموعه داستان به چاپ رسید، از این فعالیت‌های پژوهشی بگویید و این که توسط چه کسانی این کارها به سرانجام رسید و چه نقشی در مطرح شدن و رشد ادبیات مهاجرت داشت؟

با تلاش های محمد کاظم کاظمی و همکاری و همراهی محمد حسین جعفریان، دفتر ادبیات موفق شد موافقت حوزه هنری تهران و انتشارات آن را برای چاپ و انتشار کتاب به دست آورد. چیزی که هم نیاز جامعه ما بود و هم نیاز نسل جوانی روی آورده به ادبیات و هنر. خوشبختانه بیش از سی عنوان کتاب در طی ده سال از جوانان شاعر، داستان نویس، کودک و نوجوان و نیز خاطرات جهاد مردم افغانستان بر ضد اشغال کشورشان منتشر کردیم.

پس از کانون مهاجر که نخستین گام فرهنگی را در عالم مهاجرت برداشته بود، دفتر ادبیات دومین گام را برداشت و البته محکم و ماندگارتر با موضوعات خالص فرهنگی و ادبی. مجموعه کتاب‌هایی که دفتر ادبیات منتشر کرد، نخستین گام در معرفی ادبیات افغانستان به جامعه فرهنگی و ادبی ایران نیز بود و ما نوعی بده بستان فرهنگی، ادبی را با محافل فرهنگی، ادبی ایرانی آغاز کردیم.

مثلاً نخستین مجموعه داستان نویسندگان مهاجر به نام «مهاجران فصل دلتنگی» به کوشش من در سال ۱۳۷۵ و دومین مجموعه آن به نام «سنگ ملامت» به کوشش جواد خاوری و علی پیام در سال ۱۳۷۷ منتشر شد. نخستین مجموعه شعر شاعران مهاجر به نام شعر مقاومت توسط محمد کاظم کاظمی و محمد آصف رحمانی و دومین مجموعه شعر به همین نام توسط سید ابوطالب مظفری و سید نادر احمدی به بازار کتاب آمدند. این روند با کتاب‌های خاطرات جهاد حمزه واعظی، محمود رضایی، محمد حسین فیاض و دیگران ادامه یافت و نیز کتاب‌های کودک و نوجوان میلاد بلخی، محمد حسین محمدی و غلام حسن بومان و دیگران چاپ شد. در مجموع بیش از سی عنوان کتاب چاپ و منتشر شد.

من «ستاره شب دیجور، زندگینامه و آثار علامه سید اسماعيل بلخی» را در همان دفتر کار کردم و چاپ اولش همان جا شکل گرفت.

کتاب «ستاره شب دیجور»
کتاب «ستاره شب دیجور»

آیا دفتر ادبیات، برنامه های آموزش ادبی و هنری و هم چنین سمینار و برنامه های فرهنگی نیز برگزار می کرد؟

دوره های مختلف آموزشی در دفتر داشتیم؛ به ویژه در بخش داستان؛ این دوره ها را بیشتر در همان حسینیه امام سجاد گلشهر برگزار میکردیم و در هفته دو جلسه نقد و آموزش داشتیم؛ یکی در گلشهر و دیگری در دفتر ادبیات.

سمینارهای مختلف و چندین همایش نیز برگزار کردیم به مناسبت‌های مختلف مذهبی و ملی که بسیار هم استقبال میشد؛ حتی از طرف دوستان ایرانی و این نخستین بار بود که ایرانی ها در جلسات فرهنگی و ادبی مهاجران افغانستانی حضور می یافتند و با فرهنگ و ادبیات افغانستان از طریق مهاجرین آشنا می شدند.

هم چنین یکی دو تا نمایشگاه هنری و صنایع دستی و کتاب و نشریات هم برگزار کردیم که بسیار مورد استقبال قرار گرفت.

کار دیگری که در دفتر ادبیات انجام شد ایجاد رابطه با نشریات و رسانه های ایرانی بود. این کار برای معرفی توانایی های مهاجران و فرهنگ و ادبیات افغانستان به جامعه ایرانی بسیار مفید و مؤثر واقع شد.

نشریات گروه های سیاسی و جهادی نیز زمینه دیگری بود که باید برای معرفی ادبیات و هنر و نویسندگان و شاعران استفاده میکردیم. ما چون وابسته به هیچ حزب و گروهی نبودیم، با همه نشریات احزاب رابطه داشتیم؛ به خصوص با هفته نامه وحدت به ریاست استاد سرور دانش و نیز گلبانگ ضمیمه ادبی آن، با هفته نامه فریاد عاشورا به ریاست حسینی مزاری، با بنیاد وحدت با ریاست فصیحی غزنوی، مجله حبل الله، طلوع وحدت، مجله استقامت و… در این نشریات شعر و داستان چاپ می کردیم، مصاحبه می کردیم و گزارش فعالیت‌های خود را و…

کمی بعدتر دوستان ما خود در این نشریات مسئولیت گرفتند؛ مثلا میلاد بلخی با گلبانگ همکار شد، محمد حسن احمدی با بنیاد وحدت و خود من در سال ۱۳۷۷ سردبیر مجله «ماهنامه امین» شدم و این کار ادامه یافت و حضور ادبیات در نشریات احزاب و گروه های سیاسی نهادینه شد و ماند.

مجموعه داستان «سال‌های برزخ و باد»
مجموعه داستان «سال‌های برزخ و باد»

مجموعه داستان‌های «سال‌های برزخ و باد» و «سپیدارهای گم شده» قطعا از مجموعه هایی تأثیر گذار در حوزه ادبیات داستانی ماست، بعد از آن مجموعه ها کمتر داستان نوشتید و بیشتر به پژوهش روی آوردید، علتش چیست؟

با تشکر از نظر نیک شما. من در سال ۱۳۷۷ مجموعه «سال‌های برزخ و باد» و در سال ۱۳۸۶ «سپیدارهای گم شده» را چاپ کردم. بعد از آن هم تعدادی داستان کوتاه نوشتم، اما چاپ آنها را به صورت کتاب پیگیری نکردم و در برخی نشریات چاپ شده اند. این که من کم و بیش از ادبیات داستانی به کارهای پژوهشی کوچ کردم علت‌های پیدا و پنهانی دارد. من در سفرهایی که به افغانستان داشتم، به این نتیجه رسیدم که ادبیات؛ به ویژه ادبیات داستانی در میان مردم خواننده و علاقه مند ندارد و به همان نسبت هم تأثیرش ناچیز است. در واقع ادبیات یک کالای فاخر برای مردمان خاص است و در میان توده های مردم جایی ندارد.

از طرفی، جوانی و ادبیات زوج خوش و خوشبختی هستند و بسیار هم سازگار؛ اما سن که بالا رفت، رابطه آن دو سرد و زمستانی میشود و در بسا موارد بین آنها جدایی می افتد. این که چه اتفاقی در ذهن و روح و روان انسان رخ میدهد، باید به قسمت ناخودآگاه ذهن مراجعه کنیم.

این اتفاق نادری هم نیست؛ بلکه در تعداد زیادی از شاعران و نویسندگان پیش آمده است؛ شاعری که هفته دو سه شعر میگفت، حالا سال یکی دو شعر با زور مرتکب می‌شود. البته غم نان و نیازها و فراز و فرودهای زندگی را هم بر عوامل دیگر بیفزایید.

با این همه من چندان هم از ادبیات داستانی دور نرفته ام؛ یعنی در کارهای پژوهشی نیز موضوعاتی را کار کرده ام که جنبه داستانی دارند؛ مثلاً داستان‌های مثنوی را در شش جلد به نام «نردبان آفتاب» بازنویسی کرده ام، یا خاطرات مربوط به علامه بلخی را گرد آورده ام. اخیراً کتاب «زیر باران آفتاب» را کار کرده ام که داستان‌های مستند و تاریخی از سیره رحمانی پیامبر اسلام است.

کتاب «زیر باران آفتاب»
کتاب «زیر باران آفتاب»

شما در دهه های اخیر درباره علامه شهید سید اسماعیل بلخی و آثارش و همین طور در حوزه مولانا شناسی و داستان‌های مثنوی معنوی، پژوهش کرده اید و آثاری در این دو حوزه از شما به چاپ رسیده است، چه عواملی شما را به سمت بلخی و مولانا کشاند؟

من دو کتاب و تعدادی مقاله درباره علامه سید اسماعیل بلخی کار کرده ام؛ «ستاره شب دیجور» و «کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی». به نظر من در تاریخ مبارزات مردم افغانستان با استبداد، تبعیض و نابرابری، کمتر کسی مثل بلخی یافت میشود؛ ما عالم تر از بلخی داریم، سیاسی تر از بلخی داریم و… اما بلخی مجموعه ای از ویژگی هایی را داشت که دیگران نداشتند و ندارند. وی روحیه حماسی و شجاعت فوق العاده داشت، آن قدر دلسوز مردم بود که جانش را برای مردم داد، صداقت، استواری، استقامت، اندیشه ورزی، برنامه داشتن و… از او یک انسان ویژه و بی نظیر در افغانستان ساخته بود.

از طرفی، کارهایی که سازمان نصر و شخص شهید مزاری و هم چنین کانون مهاجر درباره بلخی کرده بودند، سطحی و شعاری و لفاظی بود و البته مناسب با دوره شوروشر جهاد و مبارزه؛ لذا لازم دیدم در حد توانم درباره اندیشه های سیاسی و اجتماعی و دینی بلخی و نیز زندگی او کمی غور و ژرف نگری بکنم و آثار قابل پذیرش داشته باشم.

اما مسأله مولانای بلخی کمی فرق میکند؛ اگر کار درباره علامه بلخی را ضرورت سیاسی و اجتماعی ایجاب می کرد رفتن به سمت حضرت مولانا ضرورت روحی و روانی و دینی خودم بود خدا و دینی که مولانا معرفی میکند بسیار شیرین و بسیار دل پذیر است. مثنوی و دیوان شمس کتاب‌هایی هستند که مرا در خلوت هایم؛ می‌رقصانند، می‌خندانند و می گریانند. من به سمت مولانا نرفتم؛ مولانا از سر مهربانی و لطف مرا به سوی خود کشید و دست مرا به دامن خود رساند.

یک ضرورت فرعی هم مرا به کار درباره مولانا واداشت؛ حوزه های علمیه و مراکز دینی ما با مولانا مهربان نیستند. بسیاری ها ندیده و نخوانده درباره او حکم ناروا صادر می کنند. این در حالی است که مولانا شاگرد قرآن کریم است و مثنوی او هم در صورت و هم در محتوا و مضمون بسیار متأثر از قرآن است؛ به طوری که عالمان بزرگی مانند حاجی ملا هادی سبزواری، شیخ بهایی و علامه محمدتقی جعفری، مثنوی را تفسیر عرفانی قرآن نامیده اند، علامه جعفری که هم عالم دینی و هم فیلسوف بود پانزده جلد قطور شرح مثنوی نوشته است. علامه جعفری در جمله ای میگوید:«اگر برای غیر از پیامبران، الهامی شده باشد، بدون تردید یکی از آنها مولانا می باشد.»

مولانا در دین داری، تعبد و عشق به حضرت حق، بی نظیر و بی مانند است. مولانا درباره قرآن دیدگاه ها و برداشت‌ها و تفسیرهای ژرف و قابل تأمل دارد و به گفته دکتر شهیدی، شارح مثنوی از نهج البلاغه نیز بسیار استفاده کرده است. از این گذشته عالمان بزرگی مانند امام خمینی، علامه مطهری، آیت الله خامنه ای و دیگران علاقه ویژه به مثنوی و مولانا داشته اند.

من برای این که پیوند مثنوی و قرآن و علاقه مولانا را به قرآن نشان بدهم کتاب «تأثیرات قرآن بر محتوا و ساختار مثنوی» را کار کردم و بعد فرصتی پیش آمد و «نردبان آفتاب» را که بازنویسی داستان‌های مثنوی به نثر است، در شش جلد نوشته و منتشر کردم.

کتاب «تأثیر قرآن بر محتوا و ساختار مثنوی معنوی»
کتاب «تأثیر قرآن بر محتوا و ساختار مثنوی معنوی»

چه تفاوتی بین کار پژوهشی و خلاقانه و داستان نویسی است، شما را کدامش بیشتر قانع میکند و فکر نمیکنید که کار پژوهشی، نویسنده را از خلاقیت باز می‌گذارد، یا چنین چیزی نمی تواند جلو خلاقیت را بگیرد؟

داستان، یک ژانر هنری است و در آن تخیل نویسنده میدان داری می‌کند. بهتر است بگویم در داستان تخیل و اندیشه با هم کار میکنند و اثری را می آفرینند و نویسنده در پروردن سوژه آزادی کامل دارد؛ اما در موضوعات پژوهشی نویسنده وابسته به موضوع پژوهش و منابع آن است. البته در اینجا هم اندیشه حضور پر رنگ و جدی دارد؛ تخیل هم حضور دارد؛ اما بسیار کم رنگ.

به این دلیل که در داستان دست نویسنده باز است و میدانش وسیع، خلاقیت بیشتر است؛ هر چند در کار پژوهش نیز خلاقیت وجود دارد و پژوهشگر به نکته های تازه ای میرسد و افق های نوی را می گشاید.

نویسنده در خلا نمیتواند تصمیم بگیرد که چه کار بکند و چه کار نکند؛ نویسنده در یک جامعه زندگی میکند و نیازها و ضرورت‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه در کار و تصمیم او سهیم است و بر اساس ضرورت‌های زندگی فردی و جمعی تصمیم میگیرد که چه کار بکند و چه کار نکند.

حالا چه آثار داستانی و پژوهشی روی دست دارید؟

سال گذشته (١٤٠٣) کتاب «مهرنامه» را منتشر کردم که شامل ۱۱۲ نامه از فرهنگیان نویسندگان و هنرمندان خطاب به این بنده خداست. در دهه شصت و هفتاد که انترنت و تلفن نبود نامه نگاری مرسوم بود و من در مشهد بودم و با نویسندگان و فرهنگیان افغانستانی که در اروپا، آمریکا، پاکستان و جاهای دیگر بودند، نامه نگاری داشتم. آن نامه ها را چاپ کردم.

نزدیک به دو سال روی کتابی کار کردم به نام «زیر باران آفتاب». این کتاب مجموعه ای از داستان‌های تاریخی، روایی، تفسیری و سیره عملی پیامبر اسلام است و در ۲۱ فصل و ٥١٦ صفحه قطع وزیری به چاپ رسیده است.

خوشبختانه زیر باران آفتاب در مدت کوتاه دوبار چاپ شده است؛ یک بار در دو جلد برای دارالعلوم های افغانستان و یک بار هم در یک جلد و قرار است به صورت کتاب درسی در آمده برای سال‌های هفتم و هشتم دارالعلوم های افغانستان به تیراژ زیاد در کابل چاپ شود.

«بنیاد فرهنگی اجتماعی مهاجرین» مقیم ایران در تاریخ ١٠ قوس ١٤٠٤ در مشهد برای این کتاب محفل رونمایی برگزار کرد که خود شما یکی از سخنرانان آن محفل بودید.

در حوزه شعر مهاجرت حداقل میتوان به دو دوره شعر مقاومت و پسامقاومت تقسیم بندی قایل شد، آیا در حوزه داستان نیز میشود چنین تقسیم بندی را داشت، آیا داستان مقاومت نیز داریم؟ اگر داریم از چه ویژگی هایی برخوردار است؟

در مجموعه هایی که تاکنون از نویسندگان مهاجر مقیم ایران چاپ شده، ما شاهد سه نوع گرایش اصلی در ادبیات داستانی هستیم: نوع اول داستان‌های جنگی یا جهادی است که مربوط به دهه شصت و اوایل دهه هفتاد می شود؛ زمانی که کشور در اشغال ارتش سرخ اتحاد شوروی بود، نویسنده ها هم در پهلوی مردم بودند و بر ضد اشغال کشورشان مینوشتند و البته مشکلی هم نداشتند که داستان‌ها شعاری، جانب دارانه و با موضع مشخص از کار در بیاید.

در نخستین سال‌های دهه هفتاد که گروه های جهادی پیروز شدند، قدرت طلبی ها، خودخواهی ها و خودزنی ها شروع شد و کار به برادر کشی و ویران کردن کشور کشید، نوع دوم از آفرینش‌های داستانی شروع شد که به آنها داستان‌های ضد جنگ گفته می شود.

پس از آن که امیدها از جهاد و حکومت اسلامی و عدالت و گروه های سیاسی به یأس بدل شد، نویسندگان به سوژه های انسانی روی آوردند؛ عدالت اجتماعی، حقوق انسانی، امنیت، رفاه مردم، بازسازی کشور، آوارگی مردم و…

در این میان البته موضوعاتی مانند آوارگی و مهاجرت و نیز دوره مقاومت هم کم و بیش کار شده است و داستان‌هایی وجود دارد.

برای هر دوره از خودم دو داستان نام می‌برم: داستان جهادی مانند «نگاه معصوم» و «کبوتری در کوچه شب» که اولی به نام مستعار مرتضی آلطه و دومی به نام خودم در مجموعه «مهاجران فصل دلتنگی» چاپ شده است.

داستان‌های ضد جنگ مانند «هابیلی دیگر» و «شاخه شکسته» که در مجموعه «سال‌های برزخ و باد» چاپ شده اند. نوع سوم مانند داستان‌های «چرخ فلک» و «عشق ملکه عسلی» یا «آخرین لغزش آدم» که در مجموعه سپیدارهای گم شده چاپ شده اند.

البته من سوژه های مربوط به مهاجرت و آوارگی را بیش تر کار کرده ام؛ چون که خودم در آن فضا زندگی کرده ام. مانند داستان‌های «گم‌شدگان»، «سپیدارهای گم شده» و «پسرک گمنام» که در همین مجموعه ها چاپ شده اند.

نکته ای که به تازگی متوجه شده ام این است که «گم شدن و گم شدگی» در داستان‌های من بسیار پر رنگ است؛ نام چندین داستانم به نوعی گم شدن را دارد و نام دو تا از کتاب‌هایم یکی «سعادت گم شده» و دیگری «سپیدارهای گم شده» است. این نام‌ها همگی از ناخودآگاه ذهن من بیرون شده اند و در وقت نام گذاری اصلا متوجه آن نبوده ام. من در دریای پر تلاطم زندگی و در میان جنگ، ستم، تبعیض، فقر، جهل، آوارگی و… گم شده ام.

بین نسل اول داستان نویسی مهاجرت و نسل و یا نسل های بعدی چه تفاوتی میبینید، آیا داستان نویسی ما در مهاجرت رو به رشد است یا رو به افول؟

جریان داستان نویسی کنونی ما در مقایسه با دهه هفتاد و هشتاد به نظرم کم جان تر است. امروزه دوره های آموزشی برگزار نمیشود و جلسات داستان خوانی و نقد منظم وجود ندارد. دیگر شور و شوقی در میان جوانان دیده نمی شود و تولیدات ادبی هم بسیار کم شده است. در یک کلام داستان نویسی نتوانسته راه خود را در میان مردم باز کند و مردمی شود. به این دلیل و دلایلی دیگر کم رونق و کم جان مانده است. در این میان البته کسانی چون جواد خاوری، تقی واحدی و محمدی با انرژی کار داستانی را ادامه داده اند.

داستان نویسی ما در حوزه های مهاجرت چه سهمی در کلیت بستر ادبیات داستانی افغانستان دارد؟

جایگاه داستان نویسی مهاجرت در ایران در کلیت ادبیات افغانستان مشخص و روشن است؛ هم به لحاظ کمیت و هم به لحاظ کیفیت وضعیت خوبی دارد و کسی نمی تواند آن را نادیده انگارد. استاد مرحوم زریاب که سرتاج ادبیات داستانی کشور بود، بارها از داستان‌ها و نویسندگان مهاجر مقیم ایران تعریف و تمجید کرده بود و از آنها به امید آینده ادبیات افغانستان تعبیر میکرد. ۱۸ عنوان نامه های استاد زریاب که از فرانسه برای بنده فرستاده و در آنها از داستان نویسان مقیم ایران تعریف و تمجید کرده و آنان را امید آینده ادبیات افغانستان خوانده در کتاب «مهرنامه» چاپ شده است و علاقه مندان میتوانند به آن مراجعه کنند.

در پی فراگیر شدن جنگها و ناامنی ها در افغانستان، در دهه شصت و هفتاد، نویسندگان سابقه دار به پاکستان و کشورهای اروپایی آواره شدند و تعداد کمتری از آنان توانستند دست به قلم بمانند و دیگران از خلاقیت بازماندند؛ اما نویسندگان مهاجر در ایران جوانانی بودند که یا در خردی به ایران آمده و یا در ایران به دنیا آمده بودند و همه جوان و سرشار از انرژی و توانایی بودند.

مهم تر این که در فضای ادبی و فرهنگی ایران زندگی می کردند و این فرصت را داشتند که آموزش ببینند، مطالعه کنند و بیافرینند. فضای ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پر از شور و هیجان انقلاب و فعالیت و امید و تحرک بود. انقلاب اسلامی ایران یک دگرگونی فرهنگی و ادبی هم بود و نسل جوان مهاجر را به شدت تحت تأثیر خودش قرار داد نسل جوان تشنه دانش و ادبیات در چنین فضای فرهنگی و ادبی سربرآوردند و رشد کردند. این سخن را میتوان به تفصیل بیان کرد.

شما در دهه نود در داخل کشور به کار مطبوعاتی و رسانه ای مشغول بودید، لطفاً بفرمایید که چه کارها و فعالیت‌هایی داشتید.

پس از سقوط طالبان اول، زمینه برای فعالیت‌های فرهنگی و رسانه ای مساعد شد. یکی دو ماه پس از سقوط امارت طالبانی، من به داخل رفتم و در قالب «اتحادیه فرهنگیان افغانستان» فعالیت خود را با انتشار هفته نامه «اندیشه نو» آغاز کردم. آقای احمدضیا رفعت مدیر مسئول، من سردبیر و جمعی از نویسندگان و شاعران مانند محمد کاظم کاظمی، سید ابوطالب مظفری، سیامک هروی، سید نادر احمدی و… اعضای تحریریه بودند. اندیشه نو نخستین نشریه در کابل پس از سقوط طالبان بود؛ اما به دلایلی زیاد دوام نیاورد.

در سال ۱۳۸۸ مدیر مسئولی هفته نامه عصر نو را که به همت سید حسن صفایی در مزار شریف منتشر می‌شد، به عهده گرفتم. در سال ۱۳۹۰ از ائتلاف مجموعه ای نهادهای فرهنگی و مطبوعاتی ولایات شمال کشور «بنیاد فرهنگی راه تقوی» ایجاد شد و هفته نامه عصر نو تبدیل به «روزنامه عصر نو» شد. این روزنامه تا سال ۱۳۹۷ در مزار شریف منتشر و در ولایات بلخ، جوزجان، سرپل، فاریاب، سمنگان، بغلان و قندوز به طور منظم توزیع میشد و من به عنوان مدیر مسئول آن را اداره میکردم.

روزنامه عصر نو، حرکت فرهنگی ارزشمند و تأثیر گذار بود و در مدت هشت سال، جای وسیعی در میان بازاریان، ادارات دولتی، نهادهای فرهنگی و رسانه ای داخلی و خارجی یافته بود. در ولایت‌های وسیعی شمال تنها روزنامه ای بود که روزانه و در اول صبح به دست خوانندگان خود می رسید.

ما در شهرهای مزار شریف، شبرغان، میمنه، پلخمری و قندوز بیش از یک هزار مشترک داشتیم که ماهیانه و یا روزانه حق اشتراک پرداخت و همه روزه روزنامه را از ما مطالبه می‌کردند. در اطلاع رسانی و تحولات سیاسی و فرهنگی حرف اول را روزنامه عصر نو می‌زد. تا این که این روزنامه، به دلایلی در سال ۱۳۹۷ تعطیل شد.

دیگر چه نوع فعالیت‌هایی در داخل کشور داشتید؟

من در دو دوره از انتخابات در کمیسیون‌های انتخابات و شکایات انتخاباتی حضور داشتم؛ نخست در سال ۱۳۸۱ در برگزاری انتخابات لویه جرگه اضطراری، عضو کمیسیون مستقل انتخابات بودم و دیگری در سال ۱۳۸۹ در انتخابات پارلمانی، کمیشنر و سخنگوی کمیسیون شکایات انتخاباتی در ولایت بلخ فعالیت کردم.

عضو خانه داستان بلخ بودم و چندین دوره در مزار شریف ادبیات داستانی و مقاله نویسی درس دادم و در فعالیت‌های خانه داستان بلخ و در برگزاری جشنواره «اوسانه سی سانه» هم با دوستانم تقی واحدی و شفیق نامدار، نویسندگان بلخی سهم گرفتم. در سمینارها و کنگره های علمی و فرهنگی حضور داشتم و با تلویزیون‌های مختلف درباره مسائل فرهنگی، ادبی و دینی مصاحبه کردم و در میزگردها حضور داشتم و دیگر فعالیت‌هایی که فعلا بماند و همین کافی است.

حیدربیگی: تشکر از شما.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx