پایین را نگاه کردم. چراغ سر کوچۀ خانۀ یلدا مثل هرشب دیگر میسوخت، و در روشنی سرخ رنگش، سنگفرش سیاه، مرطوب و پر از ریزه کاغذ هایی که باد به هوا کرده بود، نمایان بود.
خانۀ کوچکش دو اتاق داشت: یکی در بالا، که آنجا میخوابید و دیگری در پایین که آنجا کار میکرد. اتاق کارش یک پنجرۀ بلند شیشه یی داشت که از آنجا تمام اثاثیه اش دیده میشد: یک تخت خواب، آرام چوکی و یک میزِ دفتری بود که روی آن، یک آیینۀ مدور صورت نما، عطرهای متنوع، خرده ریزه های زنانه و یک چراغ کوچک قرار داشت. اثاثیه اش را یک پردۀ قرمز رنگ شهوت انگیز، از من و از کوچه جدا میکرد.
یلدا، همانجا در میان همان دیکور تجارتی، در میان همان رنگهای مهیج، عطرهای شهوانی و آذینهای زننده میزیست، و با مردها میگفت، میخندید و چنه میزد. تصاویر زنان برهنه یی که تن های عریان و سینه های سفت شان را در ساحلی به نمایش گذاشته بودند، روی دیوارهای گلابی رنگِ اتاقش آویزان بودند، چهرۀ یک مرد زیبا و حریص، که سر و صورت آراسته، پیشانی فراخ و محاسن کوچک و سیاه داشت، بزرگترین تصویر اتاقش را میساخت، و این مرد، آزمندانه، به تصاویر زنان برهنه نظر دوخته و نگاههای نیلوارش تشنۀ قربانی و خون بود.
من تزیینات دفترش را، که جلف و سبک بودند، از بستر خویش میدیدم، و خدا خدا میگفتم که پردۀ قرمز رنگ اتاقش به روی کوچه کش نشود؛ زیرا از در بسته اش بیزار بودم، زیرا در بسته اش، بخاطرم میداد که آنجا پشت آن حایل شیشه یی و پیش پای آن مرد زیبای حریص، که سر و صورت آراسته، پیشانی فراخ و محاسن کوچک و سیاه داشت، دخترکان معصوم، پاکدامن و پرهیزگار حوا را قربانی میکنند.
صدای پای عابرانی به گوشم آمد. از گوشۀ پرده، با دلزده گی، نگاه شان کردم: دو تا زنگی مست که از بیحالی پا به پا میشدند؛ زیر چراغ خانۀ یلدا از رفتن باز ایستادند. دانه های میدۀ باران روی موهای مجعد و پیچ در پیچ شان نشسته بود و در روشنی دلگیر آن چراغ، مانند ریزه یاقوتها، میدرخشیدند. یکی شان بینیِ بزرگ و چشمانِ کوچک داشت، وقتی که گپ میزد زبانش بند می آمد. آن دیگرش باریک اندام و خمیده بود، و هر دو روبروی همدیگر ایستاده بودند. مردِ بینی بزرگ، سگرتی روشن کرد و به زبان فرانسه پرسید:
«چ چ چی را میپالی؟»
مرد باریک اندام پاسخ داد:
«پولهایم را.»
«بگذار در جیبت باشد، ک کک کور استی، نمیبینی باران میبارد. پولهایت ت ت تر میشود!»
مرد باریک اندام گفتی فکرش جایی دیگر بود که گوش سنگینش را پیش کرد و پرسید:
«چی گفتی؟»
«پولهایت!… گ گ گف گفتم بگذار در جیبت باشد.»
و با انگشت لُک و سیاهش سوی پردۀ افتادۀ ویترینی اشاره کرده گفت:
«ح ح حالی باز میشود و د د دا داخل میرویم.»
مرد باریک اندام، که جیبهای خویش را شتابزده میپالید، با سراسیمه گی یاد آور شد:
«باش!… پولهایم!»
از قضا یک سنت هم برای شان باقی نمانده بود، بدون آن که متوجه باشند، تمام آنچه را که داشتند به مصرف رسانیده بودند. مردِ باریک اندام و خمیده که از اسراف و ولخرجی خویش نادم و عصبانی شده بود، آدمهای نامعلومی را برای سبک کردن آشفته گی خویش، نفرین و سرزنش کرد، دو و دشنام فرستاد و با احساس تعارض آمیزی به دوست خود گفت:
«میگفتند که آمستردام شهر ساحرین است قبول نمیکردم… حالا باورم آمد… بی جهت نیست که این همه زاغ اینجا پرسه میزنند!»
بینی بزرگ پافشاری کرد:
«خ خ خو خوب بپال! شاید باشد، پنجصد، پول کلان است.»
دوستش با عصبانیت پاسخ داد:
«خرج شده، باورت نمی آید؟… بیا خودت بپال!»
صدای ذهنم را شنیدم که میگفت:«پرده را بینداز، این صدا را خاموش کن!»
اطاعت کردم، اتاق را دوباره تاریک ساختم. چی بگویم، ناآرام شده بودم، چیزی ناراحت کننده یی صندوق سینه ام را میفشرد. با این که لب گور نشسته بودم، نگو که هنوز هم حسادت میورزیدم و از مصاحبت و آمیزش یلدا با دیگران رنج میبردم و عذاب میکشیدم.
از خودم پرسیدم: «اگر عشق و شهوت در من کشته شده است پس این نیروی محرکه که مرا با دیدن هر مردی، دم دروازۀ خانۀ وی، بر آشفته میسازد چیست؟ من که بقا نمیخواهم و تداوم که در من پایان یافته است ؛ پس این بازی فریبندۀ طبیعت برای چیست؟…»؛ در فکرم گشت که شاید حرارتِ مانده های کدام اخگرِ مرده باشد که هنوز هم آتش دارد و تن مرا گرم میسازد؛ شاید عشق و شهوت در من کاملا نمرده باشند!
با همان بارِ ذهنی از جایم برخاستم. پاهای گمراه شده ام از من اطاعت نمیکردند و سر تا پای بدنم، مانند یک زخم خون چکان، درد میکرد. کله ام سنگین شده بود، یک چیزِ ناخوش آیند در سلولهای فرسودۀ بدنم رسوخ کرده و حواسم را صدمه زده بود. پایان هستی خویش را با یک دیر باوری و درد احساس میکردم.
صدای دور و محوِ یلدا را شنیدم که در ذهن مریضم میگفت:
«امشب به دیدنت می آیم، برایت گلِ حنا می آورم؛ ازهمان گلهایی که مادرم دوست داشت همیشه در اتاق خویش داشته باشد. قول بده تا نیامده ام از این دنیا نروی!»
از شنیدن صدایش خوشحال شدم، تن خشک، بینوا و زخم خورده ام طراوت ناپیدا یافت؛ با خود گفتم: باز می آید و با مهربانی برایم لبخند میزند، دردا که در سرزمین لبخند های او چی تلخیی را زرع کرده اند!
با خود گفتم: ای کاش یلدا مادر نمیداشت تا غم و اندوه را با او جوره نمیزایید!
من یلدا را از سالهای پیش میشناختم. ما در یک شهر و در یک کوچه میزیستیم، چند تا تابوی رنگ باخته داشتیم که صورتهای زمخت، هولناک و دهشت انگیزی داشتند، و ما آنها را در تاریکیخانه ها ابلهانه میپرستیدیم و خرقه های متعفن و خون آلود شان را به چشمان کور شدۀ خویش میمالیدیم. ما در آن تاریکیخانه ها نابینا شده بودیم و مانند مرده ها روی تخته های رنگ رفته شسته میشدیم، و چکه های آب از کناره های آن تخته ها آویزان میبودند.
وقتی که یلدا را در این کوچه یافتم، دانستم که بیچاره همزاد من بوده است، و ما هرکدام مان یک حرف غم بوده ایم و غم را سر بخود، بدون اذن و اجازه، از مصالح وجود ما ساخته بوده اند.
چراغ را روشن کردم. چشمانم را لحظه یی خیره و مظلم ساخت. آنها را با پشت دستهایم شقیدم و دیدم که اتاق روشن شد: مانند شیر دایه ام سپید بود، و دیوانه یی، از روی جنون بیکاری، تابوتها و مرده گانی را در گسترۀ سبز رنگ پیزاره های آن اتاق رسم کرده بود؛ مرده های برهنه، روی تخته ها شسته میشدند. چکه های آب از کناره های شاریدۀ آن تخته ها آویزان بودند. همان آدم دیوانه، چشمها، زنخها و شستهای پای مرده گان را، به اثر یک انگیزۀ نامعلوم، بسته بود. رسمها ابلهانه و ناشیانه نقاشی شده بودند و نام و تاریخی نداشتند. یکی از این رسمها خیلی زیبا و قشنگ بود و من آن را میپسندیدم. در آن تصویر، زنی، مانند فراعنۀ مصر، روی تختۀ مرطوب و بیرنگی شسته میشد و چکه های آب از کناره های آن تخته آویزان بودند، جادوگری روی تن لختش آب معطر میریخت و او را طهارت میداد، مومیایی میکرد، با پارچۀ سپیدی میپیچانید تا برای آینده گان، در موزه یی، به نمایشش بگذارد و من از تماشای آن شستشو احساس آرامش میکردم.
شنیدم که باز در کوچه گذر شد. چراغ را خاموش کردم و تصویر ها، پیزاره ها، تقویم سیاه و سپید و مویک شکستۀ نقاشی، که در رفی زیر گرد و خاک فرو رفته بودند، در تاریکی پنهان شدند. کورمال کورمال برگشتم، خودم را به بسترِ مرتبم رسانیدم و زیر لحاف نازکی، که پرهای درونش غژ غژ صدا میدادند، فرو رفتم و بیرون را از گوشۀ پرده تماشا نمودم: کوچه، خلوت بود، سیاه مستان رفته بودند و نیم سوختۀ سگرت شان زیر پای کسی له شده بود، و یک سگ لاغر و نیم سیر و خسته، سنگفرش کوچه را در پی صاحب گم کردۀ خویش میبویید و بشتاب طی طریق میکرد. پرده را دوباره رها کرده چشمان خسته ام را بستم. درد از پاهایم بالا می آمد، او را حس میکردم: خشن و بیرحم بود، مانند همین کوچه، دردآور و وهن افگن بود. دردِِ خزنده، یکباره، روی قفس سینه ام چنبر زد. دیدم که چشمانش مانند چشمان یک کفچه سحر و افسون داشت و مرا از خود بیخود میساخت.
یادم آمد که دوایم را نخورده بودم. دست دراز کردم، سه تا قرص را از روی میز گرفتم و روی زبان باردار و ترک خوردۀ خویش گذاشتم و پشتش یک قرت آب خوردم. آب که باسی و دیر مانده بود، طعم مرده داشت. در روشنی یک ستون باریک و ضعیف نور، که از درزِ پرده به داخل افتاده بود، متوجه شدم که حبابهای کوچکی در جدار گیلاس چسپیده بودند، از وجود آنها دلم بد شد، باقیماندۀ آب را شتابزده، پشت قرصها، در دهان بد مزۀ خویش تهی نمودم و مثل ودکا، یکباره، قورتش دادم، و پس از آن به پشت تکیه نمودم و چشمان خسته ام را دوباره بستم. لحظاتی بعد، بی آن که خواسته باشم، پینه کی رفته بودم. در خواب دیدم که مرده ام، کسی از لاش من عکس برداشته بود: یک عکس سیاه و سپید. در آن عکس میدیدم که مادرم، با خویشتن داری، بالای سرم راست ایستاده بود. داد و فغان سر نمیداد و موهای سرش را نمیکند. مانند بزرگواران سوی آسمان مینگریست و چشمهای مرا با دست چپ خویش میبست. مادرم مطابق افکار خودش، زنخ و پاهای مرا نیز با تکۀ سپیدی بسته بود، گویا میخواسته، تا من، آنچه را در این دنیا دیده بودم در آن دنیا نبینم و آنچه در این دنیا گفته بودم در عقبا نگویم، و از آدمهایی که فرار کرده بودم در آنجا فرار نکنم؛ اما یک پرسش تعارض آمیز در صورت خاکی و رنگ پریدۀ من هویدا بود: چرا مادرم مرا دست و پا بسته تسلیم آدمهای آن دنیا میکند؟
سر بخود بیدار شدم. صدای حزین باد می آمد. دو نفر در کوچه با همدیگر دعوا داشتند، یکی شان گو یا گنهکار بود که دوستش سرزنشش مینمود:
«گفتم کم بنوش و جیبهایت را محکم نگهدار؛ اما تو نشنیدی… سزای قروت آب گرم.»
گوشۀ پرده را بلند کردم، دیدم که دو تا مست، در پایان کوچه تلو تلو میخوردند، یک توته کاغذِ مرطوب، در هوا، پیش چراغ قرمزی میرقصید.
یلدا پرده های اتاقش را پس زده و پشت میز کار خویش ایستاده بود. به ساعت نگاه کردم؛ شب از نیمه گذشته بود، کارش پایان مییافت. یادم آمد که امشب به دیدنم می آید.
از جایم برخاستم و با هزار زحمت پیش دگمۀ چراغ رفتم و آن را پایین زدم. روشنیی زننده از چراغ رها شد و به چشمان خسته ام خورد، اذیت شدم، رویم را از آن برگرداندم. با این که پاهایم مانند سایر اعضای وجودم یاغی و نافرمان شده بودند رفتم و چوکیی را برای یلدا نزدیک تخت خویش گذاشتم تا نزدیکتر به من بنشیند.
برای دیدنش خوشحال بودم. چند لحظه پس زلفان پیچ در پیچ و کمیا خورده اش در قاب در ظاهر میشد، سوی من مینگریست و از همانجا، از قابِ در، شوخی کنان میپرسید:
«هنوز نمرده ای ؟… هنوز خودت را نگزیده ای؟»
میدانستم چی میخواهد بگوید. یک روز به او قصه کرده بودم: اگر دور گژدم را آتش بکشند، او خودش را نیش میزند. میدانست که موقعیت من مانند موقعیت همان گژدم هار، عاصی و بدبخت است که دورم را سیمی از آتش و دیواری از قوغها کشیده اند و دیگر کاری بجز نیش زدن به خودم، از من پوره نیست.
وقتی که پا به درون گذاشت؛ گفتمش:
«خوش آمدی، صفا آوردی! مگر من هنوز خودم را نیش نزده ام!»
خندۀ خشک و سرد کرد، خنده اش از زیر دل نبود؛ گرفته و ملول به نظر می آمد. او را هیچگاهی آنچنان سرد و غمناک، آزاد و بی پروا ندیده بودم.
دانستم که با کدام بدبختی بزرگ دست به گریبان است. سینه اش را صاف کرد و دسته گل حنایی را که با خود آورده بود، روی میز گذاشت، من ابلهانه اظهار سپاسگزاری کردم. خاموشانه سوی من نگریست. چشمانش حالت خاصی داشت: نی خوشحال بود و نی اندوهگین. آمیزه یی از آزاده گی، بی پروایی، سردی و اندوه از مردمکهایش منتشر بود.
بالاپوش چرمیش را از تن کشیده به گوشه یی پرتاب نمود و مانند افسون شده ها سوی من آمد، و عطر شهوتی و مهیجی از دنبالش روان بود. پیشانیم را بوسید و پهلویم نشست. از این کارش تعجب کردم؛ میدانست که من رنجورم و مرض ساری و بی درمانی دارم… و از سوی دیگر چرا، پس از این همه سالها، مرا بوسید؟ چرا پهلویم نشست؟ گفتی فکرم را خوانده بود که پیشانیم را با کف دستش نوازش داد و با تأثر گفت:
«از کابل نامه گرفته ام… مادرم کشته شده است.»
فاتحه ندادمش؛ گنجایش نداشت. هیچ مرده یی به مردۀ دیگر تسلیت نمیگوید. او هم تسلیتی را انتظار نداشت. با دلی شکسته و مجروح پرسید:
«یادت است ؟… زمانی را که فرار میکردیم، یادت است؟ چی شور دیوانگی بود، چی طبل و نقاره بود، چی حالی داشتیم، به خاطر چی محرکه های فرار کردیم، تو چی ابلهانه به دنبالم راه افتادی. یادت است؟ پس از ده و یا پانزده سال بود، و هنوز جوان بودم، که مرا در این کوچۀ تنگ و تاریک، زیر این چراغ قرمز رنگ پیدا کردی، و از دیدنم بر آشفتی و رنجیدی و شکوه نمودی. من همیشه، از همان روز اول تا همین روز آخر، این پرسش مکتوم را در نگاههای غمبار تو میخواندم که میپرسیدی: چرا زیر این چراغ مینشستم؟… چرا پرده های اتاقم قرمز رنگ و دیکورش تجارتی بود؟… میخواهی دلیلش را بدانی؟…میخواهی؟»
هاج و واج نگاهش کردم، دهنم برایش باز مانده بود. دیدم دستم را گرفت و نوازش کنان گفت:
«من به مادرم قول داده بودم که او را هیچگاهی بی جاه و جلال نگذارم و سترِ حشمتش را ندرم… خوب بود هیچ وقت بی پول نگذاشتمش… تا هفتۀ پیش هم که خانه اش را بمبهای آمریکاییها غلتانید و خودش زیر آوار شد، دستش برای هیچ ناکسی دراز نگشت… من به قول خویش وفا کردم… این همه به خاطر او بود. من بخاطر مادرم لخت میشدم و زیر آن چراغ مینشستم.»
دست مرطوب و داغش را دوباره روی پیشانیم گذاشت:
«افسوس که یک تعارض و اختلاف ما را از هم جدا کرد؛ من مانند هر کودکی، مادرم را خوش داشتم، او معنی جهان را به من داشت؛ اما او بیشتر از من به زادگاهش عشق میورزید. دردا که وطنش برایش عزیزتر از من بود. هر چی اصرار و ابرام کردم نشنید و با من نیامد… تو راست میگفتی تقدیرِ آدم زورآور تر از خود آدم است.»
قطرۀ اشک از چشمش فرو ریخت:
«میبینی، این همه مصیبت به خاطر یک تعویض بود، باید آمریکاییها جای روسها را میگرفتند!…»
و لبش را با دندان گزید:
«به خاطر یک تعویض بود که تو مسلول گشتی، من به این روز افتادم و مادرم زیر آوار شد!»
لحظه یی ساکت ماند؛ سپس بینی برگشتۀ خود را با دست داغ خویش لمس نمود و مصممانه از پهلویم برخاست، بوتهایش را به گوشه یی پرتاب کرد، جورابهایش را کشید، لخت و عریان شد. من تن لاغر او را مانند منتر شده ها تماشا میکردم، هاج و واج مانده بودم. از خود میپرسیدم: او خُه هیچگاهی چنین نکرده بود، چرا چنین میکرد؟
دیدم که سوی من آمد و مثل یک موج آغشته به عطر شهوت بار، زیر لحافم فرو رفت، مرا سوی خویش کشید و آهسته و مچ مچ کنان گفت:
«یک سال است که مرض بی درمان دارم، مانند تو رفتنی هستم. خوب است، آنجا، مادرم تنها نمیماند.»
عطر وجودش بیقراری خواب برده یی را در من بیدار میساخت. مچ مچ کنان افزود:
«خوب است، تو هم به دنبالم می آیی، من و مادرم تنها نمیمانیم!»
موهای سرم را با دست بالا زد و نازم داد:
«نگذار مرده ام را دفن کنند؛ بده که آتش بزنند و در کوره بسوزانند!»
از هیجان نفس نفس میزد:
«من از داکتر ها فرار کرده ام. آنان میخواهند در بستر سپید، زیر چراغهای پر نور جان بسپارم؛ اما من نمیخواهم. من میخواهم در شب خودم، که طویل ترین شب دنیاست، جان بسپارم. میخواهم که برگ زرد شدۀ تنم، از درخت زنده گانی، در همین شب جدا شود و به دامن کسی که مرا از دل و جان میخواهد، فرو ریزد. میدانم، دامن آن دیوانۀ مسلول در انتظار من است.»
ابلهانه گفتم:
«این چی حرفهایی است که میزنی؟ آرام باش، همه چیز خوب میشود!»
زهر خندی زد:
«چی مانده است که خوب شود؟ مادرم رفته و جهان برای من پایان یافته است، از من تنها یک کالبد، یک نعش و یک جنازۀ روان به جای مانده است که باید دفن شوند… نی، بگذار مانند خودم بسوزند! مانند خودم خاکستر شوند!»
مکثی نمود و اضافه کرد:
«من اسطورۀ زنده گیم را از پیش میدانستم و تو این را خبر داری.»
یادم آمد سالهای پیش، زمانی که هنوز فراری نبودیم، به من قصه کرده بود:
«خواب دیده ام که مادرم یک شب، مرا در یک قفس مطلا زندانی مینماید و آن قفس را از شاخۀ یک درخت قرمز رنگ آویزان میکند، و مردم رانده شده و گمراه در اطرافم پرسه میزنند، مرا یک فضای شهوت بار، دلگیر و هولناک احاطه کرده است. همیشه مست و لخت میباشم و مثل حوا از مار و شیطان پرهیز نمیکنم، و یک دیوانۀ مسلول در نزدیکیهایم زنده گی دارد که دو چشم سرخش را به من دوخته است.
«یک روز مادرم قفسم را با بیرحمی و قساوت پاره میکند و من خلاف میلم آزاد میشوم. زنده گیم را با خود میگیرم و پیش همان دیوانۀ مسلول میروم که مانند یک تار باریک است، پیشانی خرد، بینی باریک و دهن کوچک دارد. خودم را پیشش لخت میکنم و مانند یک بخارِ شفابخش در تنش میدمم، مرگ از راه لبانش وارد سرزمین تنم میشود، چنان دلپذیر و خوش آیند میباشد که من میپسندمش. فردای آن، وقتی که از خواب برمیخیزم، میبینم چراغ قرمز مرده است. میروم تا به پیشواز آفتاب، پرده ها را کنار بزنم؛ میبینم آفتاب مرده است. میروم تا از آغوش آن دیوانۀ مسلول بیرون شوم؛ شگفتزده متوجه میشوم که، همانجا، در میان بازوان ضعیف و ناتوان آن دیوانۀ مسلول مرده ام.»
یلدا خودش را به من نزدیکتر ساخت. گرمای وجودش را احساس میکردم، میدیدم که تنش مانند لبانش داغ شده بود و التهاب نبرد عشق و مرگ در نگاههایش میدرخشید. موهایش روی شانه هایش ریخته بودند و غالبیت، در هیأت یک تبسم، بر لبان گوشتیش گشت و گذار میکرد. لحظه یی هیجانی، وحشی و پرخاشگر شده بود، و ظاهر خشک و بی احساسش را میل کاذب به زنده گی، شور و مستی بخشیده بود.
دیدم روی سینه ام حاکمانه نشسته است. مغرور، آسمانی و خیال انگیز به نظر می آمد. صدایش، مثل نگاههای یک ناگ، افسونگر شده بود، و در حالی که پنجه های نازکش روی صندوق سینه ام گشت و گذار میکردند، با خود نجوا کنان تکرار مینمود:
«آن مرد دیوانه و مسلول عاشق من بود. آن مرد دیوانه و مسلول عاشق من بود!»
گردش انگشتان لرزان، شهوانی و بیقرارش را احساس میکردم. یکبار گفتی از قید و بندی رها شده بود که مانند دیوانه یی روی صندوق سینه ام فشار آورد و ملتهبانه گفت:
«آن مرد دیوانه و مسلول تو هستی! آن مرد دیوانه و مسلول تو هستی!»
بعد سوی دیوار نگریست و افزود:
«به تقویمت نگاه کن! امشب، شب چلۀ بزرگ است. دراز ترین شب سال است؛ شب یلداست، و مادرم بیصبرانه در انتظار من است… و مادرم… بی… صبرانه… در انتظار من… است.»
صدایش در میان هیجان و هوس میلرزید، مبهم و گنگ میشد، دور میرفت و مانند یک مه در هوا پراگنده میگشت.
صبح وقتی که از خواب بیدار شدم، دیدم که یلدا مثل یک کودک بی کس و بی پناه، در آغوش من آرامیده بود، صورتی مثل فرشته ها داشت، دو رشته موی سپید، بغل گوشش، به هم پیچیده بودند و بوی عطر تند و شهوت انگیزی از تنش فرایاز بود. اندامش را ابلهانه معاینه کردم: بند بند وجودش، مانند خودش، معصومانه مرده بودند. در میان سکوت صبحگاهی، غریبانه، به ماحولم نگریستم و گوش فرا دادم، و از بیرون صدای حزین باد می آمد.
تن بیحالم را از تخت پایین کشیدم، سرگشته و حیران از خود پرسیدم: با کالبد او چی کنم؟ یکبار چشمم به پیزارۀ دیوار افتاد، آنجا، مردۀ زنی را دیدم که مانند فراعنۀ مصر روی تختۀ بیرنگی شسته میشد و چکه های آب از کناره های آن تخته آویزان بودند، جادوگری روی تن لختش آب معطر میریخت و او را طهارت میداد، مومیایی میکرد و با پارچۀ سپیدی میپیچانید تا برای آینده گان، در موزه یی، به نمایشش بگذارد.
به یاد مردۀ خودم در عکس سیاه و سپید افتادم و به فکر مادرم شدم که مانند بزرگواران بالای سرم راست ایستاده بود. با یاد وی، بخاطرم آمد که چی باید بکنم. چشمانش را بسته بودم، رفتم و زنخش را نیز با پارچۀ سپیدی بستم. پاهایش را لمس کردم، مانند یک پارچۀ یخ سرد بودند، از سردی آنها افکار گمراه کننده یی به من سرایت نمود، یاغی و باغی شدم، میل مفرط به عصیان در من فوران یافت، و بدون آن که پاهایش را ببندم رفتم و مثل مادرم، بالای سرش راست ایستادم و سوی آسمان خیره نگریستم و چیز های مبهمی گفتم که خودم نیز معانی شان را نمیدانستم. در آن حال، سکوت بی پروا، سوت زنان، دور و برم گشت و گذار مینمود و افکار و امیال غریب مرا زیر پاهای سنگین خویش بیرحمانه خفه میساخت.
رفتم و دستهای یلدا را با سوگواری در دو کنارش جا به جا کردم و گل حنایی را که با خودش آورده بود، روی تن معطرش پاشیدم. مطابق وصیتش تابوتی فرمایش کردم و سپردم که به خاکش نسپارند و بالای مرده اش از محاسن آن دنیا چیزی نخوانند. خاطرم آسوده بود؛ پاهایش را نبسته بودم.
وقتی که تابوتش را غریبانه و با درد میبردند، میل کردم که با او بروم و مشتی از خاکسترش بردارم تا اگر روزی گذرم به آرامگاه مادرش افتاد، آن را در جوارش دفن کنم؛ اما دریغا که از جایم تکان خورده نتوانستم؛ زیرا مرگ حریص و بدکاره با سردی و کرختی از کمرم گذشته بود و آهسته و بیصدا سوی قلبم میخزید. من سایۀ اندام نامریی او را میدیدم که از دروازۀ قلبم عبور میکرد… مرگ چی سایۀ زشت و هولناکی دارد!