ساعت دو شب بود. خوابت نمی برد. از روی تخت بلند شدی. یک کتاب از قفسه کتاب ها برداشتی. شروع کردی به خواندن. چشمانت بسته نمی شدند. به سقف خیره شدی.
این اواخر مردم دور و برت پر چانگی زیاد می کردند. تو هم بدت نمی آمد. می رفتی آرام کنارشان می نشستی؛ موهایت را پشت گوشت حلقه می کردی، بعد دهان آنها بود که باز و بسته می شد.
ابتدا آرام و بعد سریع موج کلمات و صدا به گوشت حمله ور می شدند. نه اینکه از این گوش بیاید و از آن گوش برود، نه…!! این را خودت گفته بودی. اولین بار که به کلمه سنگ صبور فکر کردی. مهم ماندن حرفها داخل گوش بود.
حالا می خواست چپ باشد یا راست. اوایل برایت مثل بازی بود. بار اول خانه دوست نزدیکت لیلا این اتفاق افتاد. آن روز لیلا می گفت از مد، لباس، سیاست، دوستان و هرچه که گیرش می آمد… همیشه موقع حرف زدن دهان هردویتان باز و بسته می شد. ولی آن روز، توانستی ساعتها در مقابلش دوام بیاوری. آرام و دقیق بودی. صداها را بهتر می شنیدی. لیلا سریع حرف می زد، آب دهانش توی هوا می پاشید. آدم کنجکاوی نبودی. اما… فقط گوش شده بودی؛ گوشها، گوشهای نازنین، که زمانی به زیبابی شان می نازیدی. وقتی بچه بودی مادر با دستهای خودش گوشواره ایام جوانی اش را به گوشت انداخته بود. نیمه آن طلا بود و نیمه دیگرش لاجورد. نیمه دوم برق می زد مثل آسمان کویر که پر از ستاره است. مادر می گفت چون گردنت بلند است زیبا دیده می شود. تو سرت را به چپ و راست تکان می دادی. لاجورد به صورتت می خورد و آن را خنک می کرد. ریسه می رفتی، یک بار که به گوش مادر نگاه می کردی در انتهای لاله او سوراخ درازی دیدی. انگشت کوچکت را داخل آن فرو می کردی. سوراخش باز می شد. می ترسیدی. او گفته بود بخاطر آویزان کردن گوشوارهای سنگین در جوانیاش بوده است.
از آن به بعد هیچ گوشواره ای به گوشت نمی انداختی. حرفهای لیلا که تمام شد، بیرون هوا تاریک شده بود. او خیلی به تو اصرار کرد که شام خانه آنها بمانی. جالب بود چون مدت مدیدی رابطه تان خراب شده بود. اما او از تو خواسته بود بمانی. بعد از این قضیه هر بار گوشی ات زنگ می خورد لیلا بود. تو گوش شده بودی و کارت را خوب انجام می دادی.
دوستانت یا هر کس برایت فرقی نمی کرد. یک بار که داخل اتوبوس نشسته بودی. دختر کنارت شروع کرد به حرف زدن. از زندگی، کارش و خیلی چیزها. تو باز هم آرام بودی و این گوش بودن ها روز به روز بیشتر می شد و دو ماه گذشت. یک شب که می خواستی کتابی را که زیر تخت گذاشته بودی برداری. سرت به لبه تخت گرفت و جلو نرفت. محکم فشار دادی.
گوشهایت به طرز عجیبی سوخت. دستت را روی گوشت کشیدی پوست شده بود. کنار آینه رفتی. وقتی آدم روبهرویت را دیدی چشمانت گشاد شد. گوش های آدم توی آینه خیلی بزرگ بود. چند بار چراغ اتاقت را خاموش روشن کردی. ولی دوباره که روشن می شد همان آدم بود. لبهایت هم خشک شده بود و کوچکتر. یک رژ لب برداشتی و روی آن کشیدی. مادر همیشه می گفت وقتی لبهایت خشک می شود رژ بمال. دهانت را که همه می گفتند گشاد هست، غنچه شده بود. مثل نقاشی های مینیاتور اتاق بابا. همیشه به بابا می گفتی این ها با این لبهای غنچه چطور با هم حرف می زدند، یا می خندیدند، برایشان سخت نبوده؟! بابا می خندید. شاید هم فکر می کردی صدایشان باید طوری باشد که انگار از داخل قیف بیرون می آید. اما او به تو می گفت : وقتی بچه بودی لبهایت اینطوری بوده و الان خیلی زشت شدی.
از عکس های بچگی ات بدت می آمد تنها حسنی که الان لبهایت داشت این بود که بابا از تو تعریف کند. بعد از آن ماجرا یک هفته در خانه خودت را حبس کردی. هیچ کس حق ورود به اتاقت را نداشت. گوش ها به همه جا گیر می کرد. ابتدا از خودت می ترسیدی. ولی باید آنها را پنهان می کردی تا کسی نبیند. بار اول نمی دانستی چطور؟! یک چسب نواری برداشتی. گوشها را مثل پارچه تا کردی و دورش را چسب زدی. بد نبود، خوشحال شدی. حالا به راحتی می توانستی روسری ات را سر کنی. دوستت لیلا نگرانت شده بود و به دیدن تو آمده بود. گره روسری را محکم کردی. هیچ چیز معلوم نبود. لیلا کنارت روی تخت نشسته بود و دهانش را باز و بسته می کرد. تو آرام بودی. عقربه ها جلو می رفتند، ناگهان صدای ترک ترک چیزی را شنیدی. یک دفعه روسری ات در هوا بلند شد. لیلا جیغ بلندی کشید. گوشها به سقف رسیده بود.
لیلا از آن روز دیگر سراغت را نگرفت نه او نه هیچ کس. از تو ترسیده بودند از گوشهایت و دهانت که اندازه یک دکمه پیراهن مردانه شده بود. یک شب تمام توی اتاقت گریه کردی. اما صبح تصمیم گرفتی بیرون بروی. روی روسری ات دو شکاف بزرگ ایجاد کردی. گوش هایت را از آنجا بیرون کشیدی. نرم شده بود، ولی آویزانت بودند. هر جا می رفتی گوشها رد کفش هایت را جارو می کرد. هر کس به تو نزدیک می شد جیغ می کشید جزء بچه ها، که دورت زیاد جمع می شدند. چند نفر هم به تو پیشنهاد کردند کنار فست فودها بایستی. تو قبول کردی بچه های زیادی با تو عکس می گرفتند. توی پارک ها میرفتی. بچه ها برای گوش هایت شعر می خواندند.
روزها می گذشت و تو راضی شدی، خوشحال شدی. بچه ها بلند می خندیدند و تو یک دفعه بلند خندیدی و دهانت کمی باز شد. تابستان هوا رو به گرما می رفت. یک بار که توی پارک نشسته بودی. یک دختر بچه با موهای مجعد طلایی نزدیکت آمد شکمش را با دستهایش گرفته بود ریسه می رفت زیبا بود مثل فرشته ها، تو او را روی گوشت سوار کردی و تاب دادی. شاخه های درختان تکان خوردند. تو می توانستی از گوشهایت استفاده کنی. باد خنکی همه جای پارک را سرد کرد. اما این برای تابستان خوب بود. پاییز که شد دیگر نیاز به باد نداشتی. باد پاییزی گوش ها را به چپ راست پرت می کرد. آنها به مردم اطرافت می خورد و این کار چین های وسط پیشانی آنها را زیاد می کرد. تو باز خانه نشین شدی. همه روزت را با گوش هایت حرف می زدی.
یک روز که از پشت پنجره نگاه کردی، برف تمام خیابان ها را سفید کرده بود. دلت طاقت نمی آورد، زمستان زیباترین فصل بود برای تو. فصل خودت. از خانه بیرون آمدی. گوشت را دور خودت پیچانده بودی. همه مردم سرما می خوردن الا تو. در راه که می رفتی با خودت حرف می زدی. گوش ها گرم می شدند و تو هم. هر چه به بهار نزدیک می شدی قطر گوشی که دورت بود، کم می شد. یک روز مادر به تو گفت که لیلا زنگ زده است و می خواهد به دیدنت بیاید. کلی بال بال زدی. گوش هایت داخل آینه اندازه ده سانتی متر از سقف پایین آمده بود. لیلا از زمان ترک تو دوستان زیادی پیدا کرده بود. تو با لیلا و دوستانش تیوپ سواری رفته بودی.
بجای تیوپ گوشهایت را زیر خودت و لیلا پهن کردی. چندین دفعه تا پایین سر خوردید. خنده های تو و لیلا همه جا را پر کرده بود. تو کلی از گوشهایت و کارهای که با آن انجام دادی را برای او تعریف کردی. آخرین دفعه ای که سر خوردید یکی از گوش هایت جدا شد و برای خودش رفت پایین لای برفها. آن شب با یک گوش به خانه برگشتی. توی اتاق زانوهایت را بغل کردی. آخرگوش هایت شب به عنوان پتو بود. زمستان با اینکه هوا سرد بود یک بار هم سرما نخوردی. شب گوش چپی ات را روی خودت پهن کردی. نزدیک صبح خیلی سردت شده بود. با چشمان بسته دستت را روی تخت و فرش، می کشیدی. بلند شدی، چراغ را روشن کردی. هوا گرگ و میش بود. خودت را در آینه دیدی.