دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری درختـان و بعضی روی میله های سرد و سفید پـل مـی نشسـتند . در نگـاه صـادق همـه چیـز خاکستری بود، آسمان، آسفالت، درختان پارك و پل. تنها لکه ی قرمز درحال رشـد وسط صدمتری زیر پل خاکستری نبود. لکه ای گرم که از آن بخار بلنـد مـی شـد و دانه های برف را با دهان خون بویش می بلعید. دانه هـا مثـل مسـخ شـده هـا آرام، لرزان و به نوبت توی لکه حل می شدند. لکه بزرگ و بزرگتر میشد تمـام عـدد 60 سفید رنگ کف صدمتری را پوشاند و باز هـم بزرگتـر شـد و نیمـی از عـدد 70 را گرفت و آنقدر پیش رفت تا به 80 رسید و از کنار آن مثل جوی باریکی بـه جـدول ریخت. همانطور که نرده های پل را توی دستش می فشرد و چشـمش بـه قرمـزی لکه بود، صدای سعید را می شنید که طبـق معمـول داشـت غـر میـزد و از زنـدگی نکبتی اش گله می کرد.
کارش همین بود. صادق می دانست هرشب بعد از کار سعید با بساط جـوراب و درد و دل هایش روی پل انتظار او را می کشـد. صـادق گـوش میشـد و مـی شـنید، چشم میشد و گریه می کرد، زبان میشد برای دلداری و آنقدر آسـمان ریسـمان مـی بافت و از این و آن می گفت تا بالاخره سعید را بین گریه می خنداند. و لب میشـد و می خندید.
سعید همانطور که سرش را به طرفین تکان می داد گفـت: سـگ تـو روح ایـن زندگی. زندگی نیست که لا مصب. هیچ چیزش واسه ما خوشی نداره. همه عاشـق میشن رو ابرا سیر می کنن، ما عاشق میشیم بدبختیامون بیشتر میشه.
صادق: حالا چی شده مگه؟
سعید از حرکت باز ماند: چی میخاستی بشه؟ عاشقی سر چهـارراه. نمـی دونـم بخندم؟ گریه کنم؟
صادق بی تفاوت جواب داد: غر نزن اینقدر: تو همه ی زندگیت سر چهارراهـه، بساط کارت سر چهارراهه، عشقتم سر چهارراهه…
صادق به اینجا که رسید، زد زیر خنده. بلند بلند. خـوب کـه خندیـد ادامـه داد؛ ولی خودمونیما تا حالا دقت نکرده بودم. خیلی حال کردم. مادر خـدا بیـامرزت کـه نیس، لااقل از بابات بپرس احیانا سرچهارراه به دنیا نیومدی؟
و دوباره خنده اش بلند شد. سعید هم نتوانست خنده اش را مهار کند: زهرمـار. منو باش با کی درد و دل میکنم.
صادق: نکن برادر من. مگه من خواستم. حالام که خندیدی، این بسـاط عـزا رو جمع کن بریم خونه هامون که دیروقته.
سعید مثل اینکه با همان چند جمله قانع شده باشد: بریم. بلنـد شـد و جـوراب هایش را انداخت روی دوشش.
– مستقیم برو خونه، باز نبینم سر از چهارراه دراوردی. صادق این را گفـت و تـا سعید دست به لنگه کفشش ببرد، با روزنامه های زیر بغلش بدو دور شد. از چهار راه که گذشت، ناخودآگاه لبخنـد آمـد روی لـبش، از یـادآوری زنـدگی سعید که سر چهارراه می گذشت. آشنایی خودش و سعید هم سر چهارراه بود. هیچ وقت یادش نمیـرود دردی را که از اولین مشت ناغافل سعید کشیده بود. مشتی که حالی اش کنـد، ایـن چهـار راه فقط برای سعید است و جوراب هایش و کسی حق ندارد آنجا بساط کند.
سعید نسبت به هفده سال سن، هیکل گنده ای داشت و در مقایسه با بچه هـایی که در آن حوالی دستفروشی میکردند، قدیمی تر بود. هیچ وقت فکـرش را نمیکـرد روزی برسد که اینقدر باهم خوب شوند. کـه بشـود تنهـا دوسـتش. کـه عـلاوه بـر تنها دوست نقش حامی صادق در برابر اراذل محله را هم ایفا میکرد. از همه ی ایـن ها گذشته، سعید برادر سارا بود. از فکر سارا، صادق حس کـرد چیـز گرمـی تـوی دلش جابجا میشود. همان اوایل دوستی اش با سعید که یک روز رفته بـود دنبـالش، توی خانه شان دختری را دیده بـود بـا موهـای بافتـه از دو طـرف سـرش، پشـت دستگاه جوراب بافی نشسته و با سرعت عجیبی جوراب می بافـد. حـس مـی کـرد اطراف دستگاه جوراب بافی روشن تر از قسمت های دیگر اتاق اسـت. روی آن را نداشت که مستقیم بپرسد، ابرو بالا انداخت و آهسته پرسید: کارگرتونـه؟ سـعید بـا نگاه عاقل اندر سفیه جواب داد: آخه نفله، به خونه زندگی ما میخوره کـارگر داشـته باشیم؟ آبجیمه. چطور؟ صادق با لبخند و نگاه خیره گفت: اگه با همین سرعتی کـه جوراب می بافه تو بفروشی، یه هفته ای میلیونر شدی.
سعید مثل اینکه خوشش نیامده باشد: این فضولی ها به تو نیومده، بیا این کیسـه ها رو جابه جا کنیم. مواظب چشم هاتم باش.
صادق چشمی مطیعانه گفت و تمام کیسه ها را با کمک سعید جا به جا کرد. اما نتوانست خیلی مواظب چشم هایش باشد. این شد که بعد از آن بارهـا و بارهـا بـه بهانه های مختلف می آمد دنبال سعید تـا سـارا را ببینـد کـه بـی وقفـه و تنـد تنـد جوراب می بافد. گاهی آنقدر خسته می شد که روی دفتر و کتاب هـایش خـوابش می برد. آن موقع بود که سعید رویش را می پوشاند و خـودش شـروع مـی کـرد بـه نوشتن تکالیف سارا. چند باری صادق خواست کمکش کند اما سـعید هـیچ وقـت اجازه نمی داد و بعد از تمام شدن تکالیف تمـام دفتـر و کتـاب هـا را بـا وسـواس خاصی توی کیف کوچک و صورتی می گذاشت.
هرصبح قبل از بیرون رفتن به سارا یادآوری می کرد که: بعد از مدرسـه مسـتقیم برو تو اتاق، در رو ببند و بشین پشت دستگاه که بابا گیر نده بهت. اگه احیانـا سـروصدا کرد یا چیزی گفت جوابشو نده تا شب که خودم بیام. پدر سعید یا چرت مـی زد یا بیدار بود و در حال کشیدن مواد، یا در حال دستور دادن به سـعید و سـارا کـه این را بیار و آن را ببر و سعید با همان وسواسـی کـه دفتـر و کتاب هـای خـواهرش را توی کیفش می گذاشت، تمام دستورات پدرش را اجرا میکرد تـا مبـادا سـارا دور و برش باشد.
صادق بلند فکر کرد: تو براش می بافی؟
سعید با تعجب پرسید: چیو؟
صادق مثل اینکه بند به آب داده باشد: میگم موهاشو تو براش می بافی؟ موهـای سارا خانم رو.
سعید به وضوح رگ غیرتش باد کرد: به تو چه. بار آخرتـه کـه دربـاره ی سـارا سوال میپرسی.
صادق دلش را زد به دریا: اممم… سعید ناراحت نشی ولی مـن سـارا رو خیلـی دوست دارم. و ناشیانه ادامه داد: واسه ازدواج می گم.
درد کشیده ای که خورد از مشت اول سر چهار راه کمتر نبود.
سعید سعی کرد لحنش قانع کننـده باشـد: سـارا رو اینجـوری نبـین کـه پشـت دستگاه نشسته و کار می کنه، داره درس می خونه و می خواد واسه خـودش کسـی بشه و مثل آدم زندگی کنه. نه مثل من. نه مثـل تـو. پـس فکرشـو از سـرت بنـداز بیرون وگرنه خودم میندازمت بیرون. هم از اینجا و هم از چهارراه. صادق نتوانسـت زندگی بدون سعید و البته سارا را تصور کند، پس دیگر هـیچ وقـت حـرفش پـیش نیامد. حتی وقتی خود سعید عاشق شد. سر چهار راه، عاشق بهار. صادق اندیشید، آشنایی سعید با بهار هم سر همین چهارراه بود، ولی این کجـا و آشنایی اش با من کجا. واقعا هم بهار بود. این جمله را همیشه صادق از سعید بـا لبـی خنـدان و چشـم
هایی که میدزدید می شنید. بهاری با گل های سـرخ رز و دسـته دسـته نـرگس در چشم ها. واقعا هم بهار بود. با اولین باد پائیزی، سر همان چهارراه، زیر چـرخ هـای اتومبیل سه جوان مست خزان شد. له و پرپر. تمام چهارراه از سرخی خـون و پرپـر گل ها پر شده بود. چه ترکیب تهوع آوری، خون و گل پرپر روی آسـفالت. سـعید هم آنجا بود، البته توی پیاده رو و در حال پرحرفی با مشتری اش. صدای جیغ بهـار و لاستیک ها که هوا رفت، سر برگرداند و ساکت شد. تا یک ماه فقط نگـاه میکـرد، بدون هیچ حرفی. چقدر صادق تلاش کرد که او را به حرف بیاورد. در نهایت سـوم آبان بود که زیر نم نم باران، روی پل سرش را به نرده ها تکیه داد و کنار صـادق از
ته دل زار زد. گریه کرد و گفت. ناله سر داد و غر زد. گلـه، شـکایت، داد و هـوار. و باز پل بود و صادق و بساط بدبختی های بی پایان سعید. و بارانی که سـوز عجیبـی داشت. بعد از آن بود که پل به طور رسمی شاهد بازپخش اتفاقات بد زندگی سـعید شد. و صادق تنها بیننده ی افتخاری و اجباری فیلم « خوشبختی غیرممکن اسـت » با هنرآفرینی سعید.
صادق سنگ صبور و هـم پـا، هرشـب شـاهد مـاجرای تـازه ای از بـی پـولی، بدهکاری، دردسرهای پدر معتاد، دلتنگی بـرای مـادر …تـا دعـوا و کتـک کـاری بـا اراذلی که جورابهایش را میبردنـد و زور مـی گفتنـد و پـولش را نمـی دادنـد. فقـط محض اینکه تفریح کرده باشند. ناله کرد و صادق پنبه الکلی را بیشتر روی زخم سرش فشرد.
– آخه دیوانه، دوتا جوراب چه ارزشـی داشـت کـه اینطـوری بخـاطرش کتـک خوردی؟
سعید با دلخوری ناله کرد: آااای … یواش تر. فقط دوتا جوراب نیست کـه، نـون شبمه. اجاره خونمه. هزینه مدرسه ی خواهرمه.
صادق که به دلخوری سعید پی برد خواست بخنداندش: پول دود باباته.
سعید تلخ خندید: زهرمار. خنده نداره.
صادق دلجویانه گفت: آخه یجوری میگی انگار من نمی فهمـم بـی پـولی چیـه. حرف حسابم سر اینه که بخاطر یه تومن، دو تومن بالا پـایین خودتـو ناکـار نکنـی. بعدشم الان اگه بخای سرتو بخیه بزنی که پولش بیشتر از اون چهارتا جورابه.
قرمزی چراغ اتومبیل های در حال رفت، توی چشم های بی خواب سـعید مـی دویدند. خم شده به جلو، تمام وزنش روی دست هایی که به نرده هـای پـل تکیـه داده بودند.
سعید با خودش زمزمه کرد: اگه بپرم پایین چی میشه؟
صادق که کوچک ترین حرکات سعید را زیر نظر داشت، بلافاصـله جـواب داد: کتلت میشی. کتلت رب.
سعید بی آنکه چشم از ماشین ها بردارد: جدی میگم.
صادق اخم کرد و گفت: غلط میکنی جدی میگی.
سعید انگار در دنیای دیگری بود.
صادق کفری پرسید: چه مرگته تو؟ باز یاد بهار افتادی؟ آره؟
سعید هنوز به ماشین های در رفت آمد نگاه میکرد و دماغش را بالا مـی کشـید. بی آنکه بفهمد داشت گریه می کرد. صادق که سکوت سعید و اشک هایش را دید، سعی کرد لحن مهربان تـری بـه خود بگیرد: ببین، بهار دختر خوبی بود. خدابیامرزتش. ولی بازم دختـر خـوب پیـدا میشه. لازم نیست تا آخر عمرت عزای بهارو بگیری.
سعید بی تفاوت جواب داد: واسه اون نیست.
صادق کلافه پرسید: پس واسه چیه؟ حـرف بـزن خـوب. بگـو واسـه چـی یـه هفتست سرکارت نمیای و هرشب منو میکشونی اینجا کـه بـری رو منبـر و روضـه بخونی که آی من می خوام بمیرم. چه مرگته؟ بخدا دنیا بـا بهـار شـروع نشـده کـه بدون بهار بخواد تموم شه. منم یه روز میمیرم، تو هـم میمیـری. هممـون میمیـریم. بس کن دیگه.
صادق از سکوت و گریه ی سعید خسـته شـده بـود: اگـه بـدبختی، مـن از تـو بدبخت ترم، ولی نمیام هرشب فیلم هندی راه بندازم. مامانت مـرده، بابـات دودیـه، آبجیت لنگ پول کیف و کتابشه، بازم خداتو شکر کن. من چی بگم کـه نـه ننـه ای دارم. نه بابایی. به این فک کن، تو اگه ازین پل بپری پایین آبجیت میخاد چیکا کنه؟ سعید دهان باز کرد که حرفی بزند. اما انگار چیزی راه گلـویش را بسـته بـود و نفسش را بند می آورد. دهانش را بست و دوباره باز کرد. نفس گرفت. انگـار نفـس کشیدن درد داشته باشد. با هرنفس دوباره و دوباره اشک توی چشـم هـایش جمـع می شد.
در نهایت سرش را گذاشت روی دست هایش، شانه هایش می لرزید و صـدای گریه اش بلند شد. صادق دیگر تحمل نداشت داد زد: آخه چه مرگته؟ آدم اینقـدر ضـعیف؟ تـو کـه اینجوری نبودی. دیگه حالم داره از نمایش های هرشبت به هـم مـی خـوره. جمـع کن بابا. اگه مثل بچه آدم نمیگی چه مرگته من میرم. بیکـار نیسـتم تـا صـبح بشـینم زجه موره های تو رو بشنوم. صدایش بلندتر شد. داد زد، فحش داد. سرزنش کـرد. ولـی هیچکـدام سـکوت سعید را نشکست. چند دقیقه ای میشد که دانه های برف بی وقفه سقوط می کردند. وقتـی سـرش زیر برف سفید و شانه های لرزان سعید سنگین شد، هنوز سکوت جریـان داشـت. صادق روزنامه های باقی مانده از صبح را که حالا، تبدیل به تلی خـیس و خمیـری و بدردنخور شده بودند زیر بغل زد و رفت. تمام راه تا خانه را زیر بارش بی امان برف قدم زد. باد هو می کشید و دانه هـای برف را به صورتش می کوبید و موهایش را بهم مـی ریخـت. ولـی نمـی توانسـت فکرش را از سعید و رفتارش دور کند. نمی فهمید چه چیزی اینقدر سعید را آشـفته کرده. تحمل گریه هایش را نداشت. دلش نمی خواست او را ضـعیف ببینـد . سـعید
حامی اش بود، تنها دوستش. او را ضعیف نمی خواست. آنقدر توی برف و بـاد راه رفت و فکر کرد که وقتی به خانه رسید دست ها و پاهایش را حس نمـی کـرد. بـا همان لباس های خیس، خزید توی رخت خواب. تمام شب خواب می دیـد تـوی یک خیابان برف گرفته راه می رود و سعید روی پل منتظرش نشسته و بـرف تمـام موها و شانه هایش را پوشانده. تا زانوهایش توی برف بود و هرچه می رفت، نمـی رسید. تمام شب برف بارید. سرما خورد. تب کرد. لرز. و وقتی بعد از چهـار روز از خانه بیرون زد، تا زانو توی برف بود. به یاد خواب چند شب پـیش قـدم هـایش را تند کرد. میرفت دنبال سعید تا ببیند زبان باز میکند یا نه. زیر برف همه جـا خلـوت
بود. ساکت و سنگین. بالاخره به چهار راه رسـید. مثـل تمـام مسـیر، چهـار راه هـم خلوت بود. چشم هایش به دنبال سعید چنـدبار اطـراف را زیـر و رو کـرد . بـه جـز پسربچه ای که برای تک و توك اتومبیل هایی با شیشه های بسته، اسپند دود میکرد کسی را ندید. به سمت خانه شان راه افتاد. دلـش شـور مـی زد نمـی خواسـت بـه خوابش فکر کند اما خیلی هم موفق نبود. خیابان هـا خلـوت و خانـه هـا در بـرف خواب بودند. صدای فشرده شدن برف زیـر پـایش آزارش مـی داد، خـودش را در همان کوچه ی بی پایان می دید. وقتی رسید بی معطلی در زد. کسی در را باز نکـرد. بیشتر در زد. باز هم جوابی نگرفت. وقتی برمی گشت، یکی از بچه محل های سعید را دید. جلو رفت و سراغش را گرفت.
– از سعید خبر داری؟ سر چهارراه نبود. در خونشـونم رفـتم. مثـل اینکـه کسـی نیست.
پسر انگار منتظر همین سوال بـود تـا یـک نفـس حـرف بزنـد و بگویـد: مگـه دوستش نیستی؟ پس چطور خبر نداری؟ سـعید ترکونـد و ترکیـد. مگـه نمیـدونی تقریبا ده یازده روز پیش باباش آبجیشو جا پول مواد داد بـه سـاقیش. سـعید خونـه نبود. وقتی برگشت فهمید، از سرو صداش کل محل فهمیدن. همون شب رفـت در خونه یارو که خواهرشو برگردونه ولی، آبجیه تو حموم رگشو زده بـود و خـلاص. اونام تو چه کنم چه کنم با جنازه بودن که سعید سر میرسه و نامردی نمی کنـه. یـه چاقو میزنه شاهرگ طرفو الفرار. هیشکی ازش خبر نداشت. تـا اینکـه چهـار شـب پیش میگن رفته رو پل و ….پرواز. جابه جا تموم کـرده. خبـر نداشـتی یعنـی؟ مگـه دوستش نیستی؟ بابا همه ملت فهمیدن تو چجوری با خبر نشدی؟
پاهایش توی برف بود و فکرش، چهارشب پیش. به خودش کـه آمـد روی پـل بود. به سمت جلو خم شده و تمام وزنش روی دستهایی که به نـرده هـا تکیـه داده بود. به دانه های درشت و آبدار برف نگاه میکرد کـه چطـور خودشـان را در خـون کف خیابان غرق می کنند. به سعید فکر کرد و رویاهایی که برای سارا مـی بافـت و موهایش. به دست هایش که چطور پشت دستگاه جوراب بافی تندتند کار می کـرد و گاهی شب ها تا صبح مشق می نوشت تا خوابش ببرد. در نهایت تیغـی برداشـت و با همان دست ها به زندگی اش پایان داد و برای همیشه خوابید.
صدایی توی سرش تکرار می شد: فکرش را از سرت بنداز بیرون… صورت له شده ی سعید تمام خیابان را گرفته بود، ولی صـدایش از پشـت سـر می آمد: اگه بپرم پایین چی میشـه؟ زمزمـه کـرد: کتلـت میشـی. کتلـت خـون و … گوشت. گوشت له شده. نرده ها را توی دستانش فشرد، سردی دست های سعید را رویشان حس کرد. به دانه های درشت و آبدار برف نگاه کرد که چطور خودشان را در خون کف خیابـان غرق می کنند.
حسی از درون قلقلکش میداد که با آنها همراه شود. نه اینکه بخواهد خـودش را از پل پرت کند، نه. فقط حس می کرد خیلی شبیه دانه های برف شده، سرد، سـبک و لرزان. دلش خواست با آنها پرواز کند. قرمزی چراغ اتومبیل های درحـال رفـت تـوی چشـم هـای بـی خـوابش مـی دویدند. صورت سعید هنوز کف خیابان بود.