خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد….
خوشبین هروی
مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید.
لطفاً
صدای رادیو را مثل همیشه کم کرده و رادیو را به گوش چپش چسبانده بود که بهتر بشنود. نمیخواست مزاحم دیگران بشود. با اشتیاقی همراه با نگرانی به اخبار گوش میداد و هر از گاهی زیر لب چیزی میگفت یا کسی را دو میزد. ماه ها بود که هر شب راس ساعت هشت اخبار بی بی سی را میشنید.
رضا از تلویزیون فوتبال های قدیمی را نگاه میکرد و انگار که پخش زنده باشند، با هر گل از جایش میپرید و خوشحالی میکرد. فقط هم بازیهایی را نگاه میکرد که تیم رئال مادرید برنده آن بازی شده و گل هم زیاد زده باشد.
بی بی گل مثل همیشه در آشپزخانه مشغول ظرف و کاسه شویی است و غرق در خیالات خودش. نمیدانم، شاید به گذشته فکر میکند. به عثمان که روزی یلی بود برای خودش و امروز گوشه خانه افتاده و توان رفتن تا کنارآب را هم ندارد. یا به آیندۀ رضا که چگونه قرار است بعد از تمام شدن این قرنطینۀ لعنتی، به کار و بارش سامان بدهد. به اینکه چه تضمینی وجود دارد که بعد از این قرنطینه، مثل هشت بار قبلی، یک قرنطینۀ دیگر در کار
نباشد؟!
– بیبی گل! یک گیلاس آو بیار بچیم که از توشِنگی گلو مه خشک شد.
– باشه چشم.
لیوان را زیر شیر آب میگیرد و چند ثانیه میگذارد که آب از سر لیوان جاری شود.
– بفرمایین!
– کیچیریها تو کِمَکی شور شده بود بچیم! فکر کنم امشو تا صبح باید ساقی کوثرِ صدا کنم!
– خیلی آو نخورین که باز نصف شو به عذّاب میشین.
لیوان آب را یک نفس بالا میدهد و باز رادیو را به گوشش میچسباند.
– به پدر ازینا نالَت که مردمِ یِلَه نمی کنن. چَپ ازی که هی بُکُشن و ُبَکُشن. اول بونه نا شوروی بود. اونا که بیرو شدن! حالی چره مثل سگ و گربه واری به کلّه همدیگه خو پریدین. همی نجیب گِو راست میگه. آخِر همه پشیمون میشن که دیگه سودی هم نداره.
– از جوش زدن شما آخه چی درست میشه؟
– دلم طاقت نمی آره.
– بی بی گل! همو شارژر موبایل مِر ندیدی؟ به پشت مُبل گذیشته بودُم. حالی نیه.
– البد به دستشویی بردی خوده خو. اونجیگا رَم نِگا کن.
– نگا کردم، نبود! شارژر خو بکار دارم، اگه نه موبایل مه خاموش میشه. ای بابا! پاس بده به اوطرف دیگه بی پدر! تک به تک میشد!
– اونی اوطرف به زیر ویلچر افتاده!
دوباره به آشپزخانه میرود تا باقیماندۀ ظرفها را بشوید.
– رضا جان! صبا صبح بری نون بُستونی که هیچی نون نداریم.
– به ایطو حالی کی از خونه بیرو میشه که به نونوایی بره؟ باز کدو نونوایی وایه که نون پخته کنه. باشه فروشگاه آنلاین نگا کنم اگه دیشته باشن به در خونه می آرن.
– مقصد آقا تو صبا به صبحانه نون مایه. اگه نباشه باز اعصاب مر خراب میکنه.
– شما که بی از او بیست و چار سِعت اعصاب شما خرابه!
عثمان رادیو را از دست چپ به دست راستش می گیرد و زیر لب قُمقُم میکند.
صدای زنگ تلفن، دوباره بی بی گل را از آشپزخانه بیرون میکشد.
– الو؟ الو؟ سلام نَنه! ایشطونی؟ خوبی؟ بچه ها تو، شو تو، همه خوبَن؟ ……. ها شکر ما هم خوبیم…..او هم خوبه شکر……ها شکر، او هم خوبه دیگه، مثل همیشه رادیون یوبَم دستییونه و هی ای و اور دِو میده…….نه! بیهترُم شُکر، قرصا خور میخورم. داکتر گفته مگری استراحت مطلق کنی. از کجا؟ اگه استراحت مطلق کنم به دو روز میمورُم…..ها نَنه، مواظب خو هستم……الو؟ الو؟ میشنوی؟ ….. مچوم چره صدا تو قطع و وصل میشه…….میفهمم ننه! بچه ها خور چکار میکنی که به کار میری؟ …… خوب! از جاده مه رویِکا ازونار بوس کنی ننه…… به خدا سپردم.
– سلام میگفت. تورپیکِی بود!
و باز به آشپزخانه میرود تا باقیماندۀ ظرفها را بشوید.
– بی بی گل! صبح مر به نماز وِر کنی.
– باشه چشم.
اشعۀ آفتاب از لای پرده به صورتش رسیده و چشمانش را آنقدر می آزارد تا بازشان کند. صدای آواز پرنده ای از دور به گوشش میرسد اما نمیخواهد محلش بگذارد. پتو را روی سرش میکشد و صورتش را به سمت دیگر بر میگرداند. چند ثانیه بی حرکت میماند و ناگهان پتو را از روی خود کنار میزند و نیم خیز میشود.
– ای بابا! نمازم قضا شد. بابا رضا! بابا رضا!
– بیدار شدین؟
– ها ننه! نماز مه قضا شد.
– خِیره، باز قضایی بخونین.
– هر شو بری مه میگه که بیدار کن مر. از یاد پس مرگ مه میره. کجا رفته؟
– کی؟
– بابا تو!
– دیشو قرصا شمار آوردم باله سر شما. بخوردین؟
– خاک به سر قرصا و داکترا.
– قرصا خور که نخورین همیطو شو خو ها بدی میبینین. هم خود شما اذیت میشین. هم دیگرا
– دیشو تورپیکی زنگ زد. خیلی دلواپس ازونکم
– مادر جان! به هوش خو هستین؟ ماییم امروز شمار ببرم به سر مزارها؟
– قرنطینه خلاص شد؟!