داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «ملامت»

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت 12. عرق سردی مینشیند روی پیشانی ام.

«الو؟»

صدایی نمی آید، بلند تر صدا میزنم: «الو؟»

جواب نمیدهد. صدای نفس های کسی را پشت خط میشنوم و با شنیدن صدای بوق ادامه داری گوشی را میگذارم.

آب دهانم را به سختی قورت میدهم و با آستین لباسم کف و موهای ریز و مرطوبی که نامرتب روی گونه و زیر چانه ام چسبیده را پاک میکنم با سر زانو میروم تا نزدیک بخاری، بوی زغال میپیچد توی دماغم. انگشت های کرخت شده ی پایم را به سختی تکان می دهم و زانو هایم را بغل میکنم. دلهره ی یک لحظه رهایم نمیکند، حتی وقتی نگاهم می افتد به چمدان خردلی کهنه که با دهان وارفته کف اتاق پس افتاده و لباس های تا نخورده ای که نامرتب اطرافش ریخته اند. فکر اینکه تا فردا باید همه ی کارها را تنهایی جمع و جور کنم آشفته ترم میکند.

حبیب میگفت: حتما کار خودشونه. میخوان تهدید کنند یا بترسونند، شاید باج میخوان.

ــ شاید اونا نباشن!

+ مگه نمیگی درست بعد از اون اتفاق هرشب این ساعت تلفن زنگ میخوره؟

ــ شاید یکی دیگه ست.

+ پس چرا قطع میکنه؟

ــ شاید مزاحم باشه.

+ قبل از این چرا مزاحم نداشتیم؟

ــ آخه تو بگو شماره ی اینجا رو از کجا آوردن؟!

ناخن هایش رامیجوید. تا به حال حبیب را اینقدر نگران ندیده بودم. پوست ناخنش را با دندان کند و محکم تف کرد بیرون و توی چشم هام نگاه کرد، با صدای لرزان پرسید: «تو که باهاشون صنمی نداشتی ها؟؟؟»

از حرفش جا خوردم و با مکث گفتم: «چی؟؟»

ــ بعد از اون شب، همون شب که رفتیم بالاسر اون مرتیکه… دیگه ندیدیشون؟

اخم هایم را کشیدم توی هم و هلش دادم عقب: «احمق!»

سرش توی یقه ی پشمی کت گشادش فرو رفت و انگار چند سانتی از قدش کوتاه تر شد. از یادآوری حرفش بی اختیار دندان هایم را روی هم میفشارم. باد سردی میپیچد توی اتاق و سایه ی لرزان پرده را روی دیوار میبینم. دردی میپیچد توی سرم. هوای کابل روز به روز سرد تر میشود. حبیب اگر بود میگفت: «زمستان کابل روی دست ندارد.»

پرده را کنار میزنم تا پنجره را کیپ کنم. به خانه ی گلی روبرویی که توی تاریکی غرق شده نگاه میکنم. بعد از آن اتفاق دیگر رفت و آمد کسی را آنجا ندیدم. صدای پارس سگ ها از آن طرف سرک بلند میشود. صدای آوازهای هندی حبیب که نباشد از صدای پارس سگ ها و فیر کردن های گاه و بیگاه، خواب از سرم میپرد. نور می اندازم ته محوطه، هیچی که نیست ولی واهمه میگیردم. تا به حال این قدر دل آشوب نشده بودم. کابل است دیگر… سگ دارد… تفنگ دارد… انتحار دارد. همه ی اینها را دانسته و آمده بودم. حرف بی بی یادم می آید: «بسم الله بگو… بسم الله! جن و پری هم باشه میره پی کارش.»

فاطمه خندیده میگفت: «بی بی ترسم از جن و پری که نیست. ترسم از دوریه! از دلتنگی…»

بی بی لب های چروک و لرزانش را چسباند به پیشانی فاطمه. چانه اش را گرفت و گفت: «دلتنگ که شدی سه تا صلوات بفرست که غمت بره دختر، بی بی جاش خوبه! به فکر خودت باش.»

بی بی دست های سفید لک افتاده اش را بالا گرفته بود و از پشت شیشه ی ماشین خداحافظی میکرد. فاطمه هم چند قدم دنبال ماشین رفت، چشم هایش را که می بست راحت تر میتوانستم نگاهش کنم، فرصت را غنیمت شمرده و سرتا پایش را ورانداز کرده بودم. چادر رنگی را که دور کمرش میبست قشنگ میشد، دلم میخواست بجای فاطمه صدایش کنم خانم قشنگ.

«یونس با توام!»

« ها؟ …چی؟»

«حواست کجاست با توام؟ بی بی گفت چندتا؟ سه تا کافیه؟!»

«سه تا چی؟»

«صلوات دیگه! گفت دلت که تنگ شد صلوات بفرست.»

«تازه رفته که. دلت تنگ شد به همین زودی؟»

تا خانه بی بی که راهی نبود، کمتر از سه ساعت. هر وقت دلم تنگ بی بی و لواشک زرد آلو میشد، صبحی با اتوبوس های کهنه ی بو گندو میرفتم و سه روز بعد دست پر برمیگشتم و یک راست پاهایم میرفتند خانه ی خاله تا سهم فاطمه را بدهم. تا یک ماه بوی دست‌های بی بی توی خانه میماند. بوی لواشک های ترشی که فقط برای من و فاطمه درست میکرد. ولی فاطمه بازهم دلتنگ بی بی بود. یعنی اگر من هم بروم دل فاطمه برایم تنگ میشود؟ رفتن من یک ماه و دو ماه که نبود… رفتن بود… یکسال و دو سال نبود… هفت سال بود. فاصله ی قم و تهران نبود… فاصله ی قم تا کابل بود. فاطمه را نمیدانم ولی دل من برایش خیلی تنگ شده.

چشمم می افتد به کتاب های طب که روی قفسه چیده ام، از خودم متنفر میشوم. سرم را میگیرم توی دستم و شقیقه هایم را فشار میدهم، سرم پرمیشود از صدای آژیر آمبولانس هایی که پشت هم خالی میرفتند تا پر برگردند و صدای زمزمه های زیر لب حبیب که عکس های انتحاری را توی گوشیش زوم میکرد و نشانم میداد و خود خوری میکرد.

اگر آن شب بیخوابی لش نحسش را نینداخته بود توی اتاق شاید هیچکدام از این اتفاقات نمی افتاد. آن شب از در و دیوار صدا در می آمد، صدای آمد و شد مشکوکی از بیرون شنیده میشد. نگاهم را دواندم پشت پنجره، خانه ای که توی تاریکی دیده نمیشد و فقط صدای قدم های در رفت و آمد و کشیدن جسم سنگینی که حتما روی دل خاک خط می انداخت به گوش میرسید.

با صدای کوبیده شدن در، پتو را کنار زدم و خودم را به در رساندم. پشت در چهره ی پر اضطراب زن کوتاه قد و چاقی را دیدم. لب های خشکیده اش از هم باز شد: «داکتر صاحب… داکتر صاحب.»

زبان توی دهانش نمیچرخید و بدنش آشکارا میلرزید. به خانه اش اشاره میکرد، صورتش را با چادری پوشاند و فقط چشم های سرخش دیده میشد و برق اشک‌هایی که میغلتید گوشه ی چشمش. کتم را برداشتم. جلوتر میدوید و من هم پشت سرش. آن طرف سرک، درست یکی از همان خانه هایی که توی تاریکی گم بودند. رسیدیم به اتاقک انتهای حویلی، پرده ی سبک گلدار را که کنار زدم بوی خون تمام اتاق را پر کرده بود. مرد جوان لاغری بی حال افتاده بود کف اتاق و پایش را خون گرفته بود. پیراهن و تنبان چرکش بوی مردار می داد.

دور تا دور اتاق پر از جعبه های چوبی پر خاک بود، به گمانم همان ها که یک ساعت پیش سینه ی خاک را خش میانداخت. به صورت زرد مرد جوان نگاه کردم. ناله میزد و آب دهانش ریخته بود روی زیر سری اش. ران پایش غرق در خون بود. گوشی ته جیبم لرزید. اسم حبیب افتاده بود روی گوشی. نفهمیدم چه پرسید فقط گفتم: «بیا.» آمد با نفس های بریده و چشم های لرزان.

زیر لب میگفت: «گلوله توی پاشه. چرا شفاخانه نبردن؟» حواسم به کارم بود و در جوابش گفتم: «هیس!» مثل همین حالا که هر بار حبیب میخواهد ملامتم کند روی برمیگردانم، آه میکشم و میگویم: «هیس!»

حس میکردم هزار چشم دارند نگاهمان میکنند و هزار گوش دیگر به احتساب جفت بودنشان دارند حرف هایمان را گوش میدهند. حبیب هیچ کدام از چیزهایی که من میدیدم را نمیدید، هیچ کدام از صداهایی که من میشنیدم را نمیشیند. سرش را بالا گرفته بود و دور تا دور اتاق را نگاه میکرد. به جعبه چوبی بزرگی که دو برابر قدش بود خیره شد، بینی اش را خاراند و گفت: «چه بویی میاد؟» آرام گفت ولی زن شنید و خودش را جمع کرد.

بو کشیدم، بوی نفس های متعفن و مخفیانه ی همان هزاران نفری که نمیدیدم ولی حسشان میکردم، پشت بوی تند و زننده ی خون خودش را پنهان کرده بود.

تلفن دوباره زنگ میخورد، به خودم می آیم، «الو»

ساکت میشوم و فقط گوش میدهم. نفس هایش تند میشود و صدای خش خش تلفن گوشم را اذیت میکند.

«کی هستید؟»

جوابی نمی آید. از فکرم میگذرد قطع کنم. هنوز نفس نفس میزند. شماره ی اینجا را که کسی نداشت. یکباره دلم میخواهد پشت خط فاطمه باشد، هرچند این کارها از او بعید است، جواب پیام هایم را سخت میداد انگار میخواست نجیب باشد. صدای نوحه و عزاداری از دور میپیچد توی گوشی تلفن.

ــ این وقت شب؟

تقویم رومیزی را از کنار تلفن برمیدارم و ورق میزنم، تاریخ شمسی و میلادی و قمری را بدون هیچ مناسبتی نشان میدهد. 20صفر، تقویم ایرانی اگر بود عبارت تعطیل رسمی با خط درشت و قرمز با یک فاصله از اربعین حسینی میزد توی چشم. قلبم با صدای طبل و سنج سنگینی میکند، مثل صدای قدم های سنگین حبیب وقتی توی راهرو بیمارستان میدوید و خون از دست هاش میچکید، با همان دست های خونی یقه ام را گرفته بود و توی صورتم داد میکشید: «ترسو!»

اشک هایش را میدیدم که از گوشه ی چشمش می سورید روی ریش تنکش و ناپدید میشد.

ترس یکباره وجودم را میگیرد، مثل همان شب وقتی زخم را بستم و از اتاق دویدم بیرون. حبیب دستم را میکشید و میگفت: «مشکوکه، باید پلیس را خبر کنیم.» با چشم های وحشی نگاهش کردم و فریاد زدم: « به ما چه ربطی داره.» خودش را پس کشید و با چشم های گرد شده نگاهم کرد: «از چی میترسی؟»

بیخ گوشش زمزمه کردم: «اگه پلیس خبر کنیم اینا دیگه دست از سرمون برنمیدارند.»

صدای نفس زدن ها ضعیف میشود، خسته شده باشند انگار، الان است که قطع کند. دلم ناآرام تر میشود، همه ی خودم را جمع میکنم نوک زبانم: «فاطمه تویی؟ …دلم خیلی…» قبل از اینکه حرفم را تمام کنم قطع میکند. پشت بوق گوش خراش تلفن، در تاریکی غرق میشوم.

سرمای هوا رسوب میکند روی دلم. دلتنگی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود و اتاق لحظه به لحظه تنگ تر میشود و حتمی در و دیوارش میخواهند زودتر استخوان هایم را در هم بشکنند، چطور قبلا اینجا را تحمل میکردم؟ قبلا هم همینطور بود مگر؟

نگاهم می افتد به پوستر دختر های هندی که حبیب چسبانده به دیوار، چسب هایش رنگ دیوار را کنده و یک در میان جدا شده.

حبیب میگفت معشوقش شبیه این عکس هاست، توی پوهنتون آشنا شده بودند. دست میکشم روی چشم های درشت و رنگ به رنگشان، با خودم میگویم: «چشم هایش که آهویی نبود، ابروهایش هم کمانی نبود. بادامی!! چشم های فاطمه بادامی بود با یک جفت ابروی کم پشت و بور.»

حبیب میگفت تمام دیوار های شهر پر شده از چشم های بادامی غرق خون، اعلامیه های ترحیم تسلیت. دست خودم نبود، با حرف حبیب گریه کرده بودم با صدای بلند. یاد فاطمه نبودم، فقط گریه کرده بودم. حبیب پیش تر از من گریه کرده بود.

لباس ها را میچپانم توی چمدان و زیپش را میکشم و قفل میزنم و برای بار آخر چک میکنم اضافه بار نداشته باشد. همه چیز را برداشته ام. نگاهم را میگردانم سر تا سر اتاق، به کتاب های طب دیگر نگاه هم نمیکنم. حرف حبیب هنوز توی گوشم است: «خودشه… خودشه… همون که پاش تیر خورده بود.»

سی تا کشته و زخمی! یونس، این همونه…!

راست میگفت، خودش بود. فیلم هایی که دوربین ها قبل انتحاری گرفته بودند همان مرد جوان را نشان میداد با پایی که میلنگید، خودش را انداخت وسط جمعیت عزادار و بعد…

فرصت فکر کردن نداشتم، فقط مات و مبهوت به صفحه ی گوشی حبیب خیره مانده بودم و ترس، خون را توی رگ هایم منجمد کرده بود. حبیب هق هق میزد و میگفت: «نباید کمکش میکردیم.»

زیر لب میگویم: «من که نمیدونستم… نمیدونستم…» سرم را می اندازم پایین و از خودم میپرسم: «واقعا نمیدونستم؟»

فردا بعد از چهل روز پایم را از خانه میگذارم بیرون، برای بار آخر روی زمین کابل قدم میزنم و همه ی ملامت ها را فراموش میکنم. تا به حال هزار انتحاری شده، این هم روی آن بقیه. کسی یادش نمی ماند کسی نمیفهمد. نه بی بی، نه فاطمه. خیالم راحت میشود و پلک هایم سنگین. خواب زرد آلو های آبدار و رسیده را میبینم و لب های باریک فاطمه. لواشک گوشه ی لپش میجنبد و بلور های ریز و درشت نمک را با پشت دست از روی لبش پاک میکند. بی بی گلپر میپاشد روی سینی لواشک ها… هیچ کس نمیفهمد… بوی دست های بی بی تمام اتاق را پر میکند… هیچ کس نمیفهمد…

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx