داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

‍ «یک.

هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع می‎کند و با کش نارنجی پشت سرش می‎بندد، حوصله ندارد چوتی شان کند اگر مادر خانه بود او برایش می‎کرد. به سمت زیر زمین می‎رود و فقط دو زینه پایین؛ و می‎نشیند همان‎جا، می‎خواهد ببیند پدر چگونه فقط یک ضربه می‎زند.

میخ خردی برمی‎دارد و روی یک نقطه از چوب محکم با دو انگشت نگه می‎دارد، چکش را بالا می‎برد تا برابر سرش، بعد ناگهان با سرعت پایین می‌آورد و می‎زند روی سر میخ ریزه.
دو زینه ی دیگر را هم می‎گذراند و کنار پدر می‎ایستد.

: کدام را بیشتر دوست دارید، میخ یا چکش؟

– هرکدام کار خودش را می‎کند و خوب است، ولی میخ را بیشتر خوش دارم، میخ همه‌ی این تخته پاره‌ها را به هم جوش می‎دهد و محکم نگه‎شان می‎دارد!

: می‎مانی یک میخ مه هم بزنم؟

– آ. بیا. مواظب دستت باش!

آهسته چکش را بالا می‎برد و روی سر میخ می‎زند، فقط یک نقطه از جای میخ را می‎تواند مشخص کند.

: نشد.

– چی نشد؟ باز هم باید بزنی با یک ضربه که نمیشه!

: شما با یک ضربه می‎زنید.

پدر برای اولین بار بلند خندیده بود، شاید خوشحال شده بود که با یک ضربه می‎تواند میخ بکوبد، شاید هم خوشحال شده بود که حواس دختر به کارش هست.

– میخ های ریزه را می‎شود با یک ضربه زد، ولی کلان‎ترهایش را نمی‎شود، برای زدن میخ های ریزه هم با یک ضربه، باید راهش را پیدا کنی.».

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx