«یک.
هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع میکند و با کش نارنجی پشت سرش میبندد، حوصله ندارد چوتی شان کند اگر مادر خانه بود او برایش میکرد. به سمت زیر زمین میرود و فقط دو زینه پایین؛ و مینشیند همانجا، میخواهد ببیند پدر چگونه فقط یک ضربه میزند.
میخ خردی برمیدارد و روی یک نقطه از چوب محکم با دو انگشت نگه میدارد، چکش را بالا میبرد تا برابر سرش، بعد ناگهان با سرعت پایین میآورد و میزند روی سر میخ ریزه.
دو زینه ی دیگر را هم میگذراند و کنار پدر میایستد.
: کدام را بیشتر دوست دارید، میخ یا چکش؟
– هرکدام کار خودش را میکند و خوب است، ولی میخ را بیشتر خوش دارم، میخ همهی این تخته پارهها را به هم جوش میدهد و محکم نگهشان میدارد!
: میمانی یک میخ مه هم بزنم؟
– آ. بیا. مواظب دستت باش!
آهسته چکش را بالا میبرد و روی سر میخ میزند، فقط یک نقطه از جای میخ را میتواند مشخص کند.
: نشد.
– چی نشد؟ باز هم باید بزنی با یک ضربه که نمیشه!
: شما با یک ضربه میزنید.
پدر برای اولین بار بلند خندیده بود، شاید خوشحال شده بود که با یک ضربه میتواند میخ بکوبد، شاید هم خوشحال شده بود که حواس دختر به کارش هست.
– میخ های ریزه را میشود با یک ضربه زد، ولی کلانترهایش را نمیشود، برای زدن میخ های ریزه هم با یک ضربه، باید راهش را پیدا کنی.».