گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده راه افتادند. گدایی که در پیاده رو نشسته بود از زیر سایۀ اسپ برخاست و رو به آفتاب نشست. گدا یک چشمش بسته و دیگرش باز بود و با صدای تیزی صدقه می خواست.
چشم های صوفی رشید از کسالت پر شده بود و به گداهایی می دید که تمام هفته بد زده بودند. گداهایی که پا نداشتند پاچه های شان را تا سرین بر زده بودند؛ آنهایی که جذامی بودند زخم شان را به نمایش گذارده بودند و کسانی که سالم بودند به گونه یی روی زمین مرطوب و گل آلود افتاده بودند که بی زحمت جالب می شدند. چند زن چادری پوش نیز پیش رهگذران می ایستادند و دستان خود را مقابل آنها گرفته صدقه می خواستند.
صوفی رشید از عقب سوراخ تنگ چشم هایش صحنه را می دید و دلش برای آنها تار و سوزن می شد.
اسپ گاری لاغر و به رنگ کفتر سرخ شیرازی بود. بی وقفه دمش را تاب می داد و مگس های مزاحم زخم کپلش را می پراند. زخم، که بزرگ بود، شکل «بحیرۀ کسپین» را داشت و فکر می شد که با مربا آلوده شده است. گوش های اسپ از عقب مثل میدان نای خطاطی به نظر می رسیدند. پاهای سیخ سیخ و تیر پوک کمرش دلیل خوبی بود به این که در عمرش یک بار چهار نعل نتاخته است.
صوفی رشید دستی به رویش کشید. در این حال کسی از پهلوی گاری صدا زد :
– پل سوخته می روی، پدر؟
– نه، نمی روم.
– چرا؟
– در راه خامه اسپ زورش نمی کشد. نعل هایش ساییده شده و گاری هم جان ندارد.
ناشناس که دور ایستاده بود و صوفی رشید نمی دیدش صدایش مثل آواز غیبی به گوش رسید.
– که اسپ را دوست داری چرا این جا ایستاده ای؟
– اگر بمیرد تاوانش را می دهی؟ دو روز پیش همراه یکی در سنگلاخ رفتم اسپ غلتید و زخمی شد. نزدیک بود که بمیرد. آخر کوزه یک بار می شکند.
صاحب سؤال که به عقب گاری رسیده بود پیش از شنیدن پاسخ او راه افتاده بود. صوفی رشید خاموشانه پالیدش. صدای جرق جرقی از اندام گاری برخاست. تکیه زد و به طرف سایبان قیافه گرفت.
مگس های ماه ثور که تازه جان گرفته بودند دیده درایی می کردند. آنها به طوراذیت کننده یی در فضا غوطه زده و به روی زخم اسپ می نشستند.
صوفی رشید پاهایش را که پاشنه های براق و مسی رنگی داشت به روی تخته دراز کرد. معلوم می شد که پاشنه هایش در زندگی یک بار هم سنگ پا نخورده اند. باز به آسمان نگریست. دو روز باریده بود و حالا ابرها به شکل قبرغه بالا را پوشانده بودند. وی هنوز چرت می زد که کسی دیگری صدا زد:
– کاکا، تا چهل ستون چند بدهمت؟!
صوفی رشید رو گردانید. جوانی را دید که سنش از بیست و دو تجاوز نمی کرد. واسکتی از جنس لباس نظامی به تن و موزه های سربازی به پا داشت. کلاه پیک دارش را کج گذاشته بود. پتلون و پیراهنش غیر نظامی بودند. جوان بینی شگفته اش را می چید و ابروانش را که به دو مصراع ناهم وزن شعری شبیه بود تکان می داد.
صوفی رشید که در آن حال مثل گاو میشی که به کار سبزه خوردن مشغول باشد به اطراف توجهی نداشت یک باره تکان خورد. خم و راست شد و نشست. درست به نقاشی مانند شده بود که تابلویش را در آخر کار ارزیابی می کند. با دو دلی و خوشرویی گفت:
– راه خامه هم دارد بچه ام؟
– ها. دو صد قدم راه خامه دارد، حالا می روی؟
صوفی رشید مثل این که از جای بلندی قی می کرد کج شده بود. به جوان نگاه کرد و میان «ها» و «نه» دو نیمه شد. به نظر می رسید در اثر قوۀ تصمیم خود و خواست جوان مثل خمچۀ تر خم و راست می شد. آخر سر گفت:
– ها می روم. پناه به خدا!
جوان یک کپه کشمش از جیب پتلونش در آورد و به دهان انداخت. رفت و یک دیگ و پیپ روغن را برداشته در گاری گذاشت. خودش در عقب روی کرسی نشست و رویش را به طرف اسپ دور داد.
صوفی رشید لگام را کشید. اسپ دهن کجی کرد و اندامش مثل کمان کشیده شد. چرخ ها که به حرکت اشتیاقی نداشتند کج و راست شدند.
جوان به اسپ نظر انداخت که به زحمت از سه راهی کوچه باز می کرد. بعد صوفی رشید را دید که رویش را به طرف او دور داد. چشمان گود و ریش کوسه یی داشت. بینی اش چنگ و لب هایش نازک بودند. وقتی لب هایش را فشار می داد زیر بینی اش مثل خط افقیای که با چاقو شق شده باشد جلوه می کرد. گردنش دراز و شتر مرغی بود. قیافۀ تکیده اش می فهماند که دیگر از او گذشته است و ناحق روزی زندگان را می خورد. جوان نگاهش را به دو پرندۀ سیاهی که روی سیم آویخته و سیاهِ برق بازیگوشی می کردند متوجه کرد.
صوفی رشید آهسته پرسید:
– تو بسم الله بچۀ همسایۀ ما نیستی؟ گپ چهار سال پیش را می زنم.
جوان بعد از درنگ سنگینی گفت:
– نه. نام من غلام است.
دوباره سکوت برقرار شد.
غلام چند لحظه بعد سکوت را شکست:
– آن پایه های برق لب جاده کجاستند؟
بابه با ریزخندی گفت:
– زده اند. با گلولۀ توپ، با بمب.
غلام کپۀ دیگر کشمش از جیب درآورد و به دهان ریخت. چوبک هایش را که از لای دندان ها پراند، پرسید:
– این خانه های ویران و سیاه را هم با توپ و بمب پرانده اند؟
صوفی رشید مسخره آمیز گفت:
– این سؤال ها چیست؟ مثل این که اصحاب کهف شده بودی و حالا از خواب بیدار شده ای! از جنگ بیخبر هستی؟ این جا وطن توست.
غلام غمغم کرد:
– چرا؟ آن وقت که من این جا گذارم افتاده بود این طور سیاه و ویران نبود. باید جبه خانۀ زیادی مصرف کرده باشند. چرا ترمیمش نمی کنند؟
– کسی نیست که سر گاو را از خمره بکشد! – خشمگین شد – این مملکت مثل دیگ سمنک است. سرپوش ندارد. هرکس می آید، چمچه می زند و می رود. برایت بگویم ایزار مملکت را کشیدند. خدا خیر کند. خانه بی در است و همسایه دزد.
صوفی رشید ضمن گفتن رویش را به عقب دور داد. دهانش بوی مرغانچه می داد.
از پیش بازار حلبی سازی گذشتند. یک زمانی که صوفی رشید از آن جا می گذشت، صدای چکش و آهن حلبی سازان را می شنید که با هم به رقابت می پرداختند و از اثر صدای خشک و نازک چکش ها تنگ تنگ می شدند. اما حالا بازار خاموش، بی آدم و سیاه سوخته بود. بعد از آن از پیش ساختمان هایی گذشتند که به شیوۀ عصری بنا شده بودند. دیوارهای ساختمان ها از اثر برخورد گلوله های اسلحۀ سبک سوراخ سوراخ شده و چیچکی به نظر می خوردند؛ سقف نداشتند و آهن پوش های بعضی از آنها معلق مانده بودند. اُرسی های کنده شده هوا را مثل دهان می کشیدند. دیوارهایی که از اثر باران مثل پای دیوارهای بلغمی حمام ها لزج و سبز رنگ بودند این جا و آن جا دیده می شدند. غلام سرش را به نقطه یی از کنج گاری نزدیک کرد که صوفی رشید نمی توانست به آسانی او را ببیند.
صوفی رشید برای اغوای خشم و تأثراتش دو سرفۀ ساختگی کرد و خشمش را با پرسشی به بیراهه برد:
– از کجا می آیی، کار می پالی؟
غلام باز کج شد:
– نه. کار نمی پالم، از طرف های جبهه آمده ام.
– جنگ بود؟
– می زدند و می خوردند. هی، عجب حالی بود. خبرم دادند که پدرم مرده. آمدم فاتحه اش را بخوانم.
– که ها جنگ می کردند؟
– من که آمدم دولت و مخالفینش به دو طرف کوه سالنگ افتاده بودند.
صوفی رشید رویش را به طرف آسمان گرفت. گویی بلندی کوه گذرناپذیری را با نگاه اندازه می گرفت. کوه های هندوکش را در نظر آورد که کشور را دونیم کرده است. پرسید:
– گپ های صلح و آتش بس چطور شد؟
– چیزی نیست با هم می زنند. همان طوری که این جا می زدند.
– سر قدرت؟
– …
صوفی رشید رنگش پرید و ادامه داد:
– من هم پسری دارم. آن طرف جبهه بند مانده است. یک و نیم سال است که خبرش را ندارم. هم قد و هم سن توست. اول که دیدمت فکر کردم که اوست.
– کجاست؟
– از کوه سالنگ آن طرف تر است، سر راه سرایداری می کند. اگر دعایم قبول شده باشد حالا باید زنده باشد، اگر نه مرده. در جنگ تر و خشک یک جا می سوزند. راستی تو چطور آمدی؟
غلام کشمشش را جوید ، فارغ که شد گفت:
– از راه دیگری آمدم، سر خر و قاطر. سه روز در راه بودم. راه اصلی و تونل بند است.
– اوه! سه روز درون برف! اگر من بروم پس زنده نمی آیم. راه که باز باشد سه ساعت راه است.
غلام به روی سایه اسپ تف کرد و بعد گفت:
– من آموخته شده ام. راه همیشه گیم است. حالا گپی نبود. اما جنگ که به هر طرف زور شود مردم همان طرف را کارد و پنیر می کند. جنگ پدر و مادر نمی شناسد.
صوفی رشید که فکر می شد بر اثر هیجان یا ترس زبانش کلی گک می شود گفت:
– دهانت را به خیر باز کن. گفتی راهت است؟ اگر یک بقچۀ کالای بچه ام را بدهم می بری؟ چقدر خوش خواهد شد.
اشک در چشمانش جوش زد. احساس کرد قلبش را از ماشین گوشت می کشند. چشمش را با دست چپ پاک کرد. یخن های کرتی چهارخانه اش یکی بر دیگر افتاده بود و از زیر آن یخن چرک پیراهنش دهن کجی می کرد.
غلام نگاه های بی اعتنایش را به سان باد مزرعه از همه جا گذشتاند و با سردی جواب داد:
– من یک هفته بعد می روم. هر چی روان می کنی می برم. یکشنبه از جایی که آمدیم منتظرم باش.
صوفی رشید که شنید لرزش مطبوعی در وجناتش به ظهور رسید. دلش بود به رخ غلام بوسه بزند. نمی دانست در مقابل این حادثه چی کند. فقط خندید و به پس و پیش نگریست. بعد هم دعایی کرده گفت:
– حتماً زحمت می شود. من نشانیش را برایت می دهم. برایش بگو که بعد از رفتنت همان یک خشتک زمینی که داشتم فروختم. چند بار دلم خواست پیشت بیایم. راه بند است. که رفتی اقلا همان موزه های خاک پرت هم به یادم است. می فهمم که هیچ ترقی نکرده ای.
صوفی رشید برای لحظه یی آرام شد و باز گفت:
– بعد از آن این یابوی پیر را خریدم. زندگی من و مادرت به همین یابو بسته است. بگو که صبح وقت می خیزم و یابو را پیش می اندازم. تا شام قوت لایموتی به دست می آورم. مادرت زمین گیر شده. یابوهم دَم ندارد. با روزگار سگ و فقیر هستیم.
صوفی رشید با باقی مانده و اضافات نیرویش سرگرم راندن شد. از پهلوی جویی رد شدند. گاری آهسته از سنگی خود را کنار کشید.
– برایش بگو که احوالت را ندارم. اگر مرده ای هم بگو و اگر زنده هستی، برادر خود را معلوم کن. این طور نمی شود. از پیش ما سرمۀ سلیمانی کشیدی. مثل همه چیز گم هستی. حالا زیاد روزگار است که همراه قضا و قدر دکمه کنده ام. مادر پیرت تمام شب سرفه می کند. چیزی از وسع و توانم پوره نیست. در یک گاراج تاریک افتاده ایم. در آن پناه به خدا روز یک دانه گژدم می کشیم.
به چپ که گشتند سایه اسپ زیر شکمش افتاد. سایه اش نسبت به خودش چاق تر شد. اسپ دَم نداشت. عضلات بی بهایش می پریدند و قیضه دهانش را می کشید. هر لحظه فکر می شد که زیر فشار افسار می نشیند و دیگر برنمی خیزد. به زحمت گاری را کش می کرد و چرخ ها با سنگلاخ دست و پنجه می دادند.
صوفی رشید به گفته هایش ادامه داد:
– برایش بگو آن سماوار برنجی را که مادرت برای عروسی تو گذاشته بود هم فروختیم و نذر شکم کردیم. اگر بیایی اقلا می توانی گاری را بچلانی.
به برآمدگی رسیدند که عبور از آن مشکل به نظر می رسید. توضیح این که از میان جوی کثیف که آب گندیده در آن دمه کرده بود برآمده گیی به وجود آمده بود که حکم پل را داشت. این پل به شکل پله یی در میان دو سراشیبی افتاده بود.
غلام مشوره کرد:
– خوب نیست اگر پایین شویم؟ به گمانم دیگر رفته نمی شود.
صوفی رشید گفت:
– می رویم، چرا نمی شود!
لگام را کشید و صدا زد:
– هش … ش … شه! چه!
زور زده گذشتند. نزدیک بود سرنگون شوند. غلام دیگ را با دست محکم گرفت وسرش به سقف گاری خورد.
صوفی رشید از این حادثه خوشوقت به نظر می رسید. ناباورانه به اسپ نظر انداخت. تیر پشت اسپ به جنبش افتاد. غلام دوبار پی در پی فاژه هایش را که اولی طبیعی و دومی مصنوعی بود در لای مشتش پنهان کرد. فکر می شد در آن حال استعداد خاصی برای شنیدن پیدا کرده بود. آرام نشسته بود و سر خلق معلوم نمی شد.
صوفی رشید احساساتی بود. لگام را رها می کرد، به کف دستش تف می کرد و بعد مثل مگس به هم می ساییدش. از سنگلاخ گذشتند و به جادۀ هموار خاکیی رسیدند.
غلام صدا زد:
– رسیدیم؟
گاری ایستاد.
غلام اسباب را پایین آورد و به سوی صوفی رشید نگریست. خود دار معلوم می شد. بعد هم پول را روی کرسی انداخت. صوفی رشید پول را در چنگالش گرفت و گفت:
– صدقۀ سرت باشد. من سرت را به درد آوردم. چه کنم، آدم ریش سفید را که با دو روپیه به گپ آوردی با بیست روپیه نمی توانی آرامش کنی!
خنده یی کرد که بها نداشت. لب هایش را با تف چسپناکی تر کرد وادامه داد:
– خدا خوارت نکند. منتظرت هستم. پنج شنبه، جمعه… یکشنبه، چار روز بعد، یک بقچه برایت می دهم که درونش یک جوره لباس، یک کلچه صابون، جوراب و شیرینیست. مادرش خوش می شود. پیر زن هر روز تا و بالایش می کند. از عید پارسال به این سو.
غلام دیگ را برداشت. با لبه آن را به شانه آویخت وبه شکل سنگ پشتی درآمد. کسل بود. پیپ روغن را به دست گرفت و بدون این که چیزی بگوید راه افتاد. دو قدمی که برداشت رو گشتاند. صوفی رشید را نگریست که گاری را دور می داد. با صدای رسایی گفت:
– کاکا، از من دق نباشی . من نمی توانم احوال و بقچۀ ترا ببرم.
صوفی رشید دفعتا همانند سرباز تشنه یی که در جبهه با قمقمۀ خالی رو به رو شود مظلومانه به غلام نگریست. با خاموشی و سردیی که از یک خرسنگ می توان انتظار داشت لحظاتی سر جا ماند.
– از آن راه نمی روم. از راه دیگری می روم. آن جا بسیار خطرناک شده است. هر دقیقه در آن جا یک چیزی انفجار می کند، هر دقیقه در آن جا یکی کشته می شود.
غلام که این را علاوه کرد دو قدم دیگر برداشت.
صوفی رشید با آواز پستی گفت:
– زورآور این طور نکن!
غلام گفت:
– اما جان نگاه کردن هم فرض است.
و رفت.
صوفی رشید تا که غلام میان زمین های لا مزروع و خالی قدم می گذاشت به او می نگریست. غلام آن قدر دور شد که دیگ پشت سرش میان روشنایی و تیره گی به سکۀ چرکی مانند شد. در این حال ابرها سایه های شان را مکدر می کردند و به روی زمین وضع سنگینی می گرفتند.
صوفی رشید با گاری راه افتاد. با شدت خلط بینی اش را پهلوی ارابه پاشید. لگام ها را رها کرده می رفت. فکر می کرد طبیعت همه دهان شده و به طرفش باز می شود. حس می کرد زخمی به بزرگی زخم کپل اسپ به روی سینه اش افتاده است. رفت و زیر سایۀ تعمیری ناحق ایستاد و به فکر فرو رفت. یک ساعت بعد با گاریش نزدیک پلی که سراشیبی تندی داشت نمایان شد. به طرف شهر می آمد. سه جوال ده سیرۀ جو و یک جوال بزرگ سپوس بار کرده بود. مردی پهلویش نشسته بود که خاک آلود و استخوانی به نظر می رسید. صوفی رشید که صدایش نومیدانه شده بود پرسید:
– گفتی رفته نمی شود؟
مرد بی توجه گفت:
– اگر چیزی که مردم می گویند راست باشد، نه!
– مردم چی می گویند؟
– مردم می گویند که خط جبهه شکسته، جنگ رفته است آن طرف.
صوفی رشید پوز بی روحش را به طرف مرد گرفت. با دستانش که تصور می شد از گچ ریخته شده اند افسار را نگاه داشت.
دیگر گاری به روی پل برآمده بود. اسپ ذله، همین که به روی برآمده گی رسید، پکش را گم کرد. از شیب پل شیرجه خورد و ارابه پیشش زد. یک بار صدایی برخاست و صوفی رشید و اسپ باهم گره خوردند. اسپ غلتید. پای راستش در سوراخ حاشیۀ راه که دهانش به اندازۀ یک هاون چوبی گشاد بود درآمد. گاری به رو نشست. صوفی رشید گاز خورده آهسته روی اسپ افتاد. اسپ صدا و هذیان های بی حوصله یی سرداد. رگهای گردن و پوزش برجسته شدند و از زیر پوست به اندازۀ پایپ سروم پندیدند.
صوفی رشید صدا زد:
– های! های!
و مثل این که بین دو دنیا معلق باشد از نزدیک به اسپ چنان نگریست گویی دو فرسخی را تماشا می کرد. اسپ نفس نفس می زد و دهانش را کج و راست می کرد. دندان های زردش شبیه به دندان های صوفی رشید بود. اسپ نه پایش شکسته بود و نه مرده بود. تنها زخم کپلش باز شده و از آن یک پیاله خون که دلمه می بست شر زده بود.
از دور دو نفر به طرف شان دویدند. صاحب جوال ها صدا زد:
– خوب شد به خیر گذشت!
اسپ افتاده بود. صوفی رشید نشست. به طرف اسپ دید. بعد رویش را به طرف آسمان گرفت. فکر می شد که وی هنوز هم تا روز یکشنبه را در ذهنش حساب می کند یا شاید هم بلندی کوه های گذرناپذیری را اندازه می گیرد.