داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «در آجری»

1
دستگيره‌ی در آرام پايين می‌آيد و در باز مي‎شود. مردی بر آستانه‌ی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو برمي‎دارد، بعد چمدان به دست، رويش را به طرف در می‌كند. دسته‌كليدی را از جيب شلوارش درمی‌آورد. در را می‌بندد و صدای چرخش كليد، در قفل در شنيده مي‎شود. مرد، چمدان به دست از آنجا دور مي‎شود.

2
در آهنی ميان ديوار آجری ايستاده، آرام و قفل شده.
در می‌گويد: «مرا قفل كرد و رفت، حالا وقتش نشده؟»
ديوار مي‎گويد: «نه.»
«پس كی وقتش مي‎شود؟»
«شايد دوباره بيايد. حالا وقتش نشده.»

3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10

در مي‎گويد: «چند سال شده كه او رفته؟»
ديوار مي‎گويد: «نمي‎دانم. شايد ده سال.»
«حالا مي‎توانم شروع كنم؟»
«آره، شايد نيايد.»
«از كجا شروع كنم؟»
«فرقی نمي‎كند، از آن پايين شروع كن.»
در از پايين شروع مي‎كند به آجر شدن.
ديوار مي‎گويد: «مواظب باش، آرامتر.»
در، آرام ‎آرام آجر مي‎شود.

11
ديوار مي‎گويد: «رديف بالايی را هم كه آجر شوی، تمام میشود.»
در مي‎گويد: «آره، از همان اول هم كه مرا قفل كرد و رفت، بايد ديوار مي‎شدم. در قفل كرده به چه درد مي‎خورد؟»
«حق با تو است.»
در، رديف بالايی را هم آجر مي‎شود.
در كاملاً آجری مي‎شود.
ديوار به ديوار مي‎گويد: «حالا كامل شديم.»

12
مرد، چمدان به دست روبه‌روی ديوار می‌ایستد. دسته كليدی از جيب شلوارش درمی‌آورد، به دنبال در به ديوار دست مي‎كشد.
مرد مي‎گويد: «قبلاً توی اين ديوار آجری، يك در آهنی بود. ده سال پيش خودم قفل كردم و رفتم.»

برگرفته از مجموعه داستان “حالا گریه نکن”

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx