1
دستگيرهی در آرام پايين میآيد و در باز ميشود. مردی بر آستانهی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو برميدارد، بعد چمدان به دست، رويش را به طرف در میكند. دستهكليدی را از جيب شلوارش درمیآورد. در را میبندد و صدای چرخش كليد، در قفل در شنيده ميشود. مرد، چمدان به دست از آنجا دور ميشود.
2
در آهنی ميان ديوار آجری ايستاده، آرام و قفل شده.
در میگويد: «مرا قفل كرد و رفت، حالا وقتش نشده؟»
ديوار ميگويد: «نه.»
«پس كی وقتش ميشود؟»
«شايد دوباره بيايد. حالا وقتش نشده.»
3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10
در ميگويد: «چند سال شده كه او رفته؟»
ديوار ميگويد: «نميدانم. شايد ده سال.»
«حالا ميتوانم شروع كنم؟»
«آره، شايد نيايد.»
«از كجا شروع كنم؟»
«فرقی نميكند، از آن پايين شروع كن.»
در از پايين شروع ميكند به آجر شدن.
ديوار ميگويد: «مواظب باش، آرامتر.»
در، آرام آرام آجر ميشود.
11
ديوار ميگويد: «رديف بالايی را هم كه آجر شوی، تمام میشود.»
در ميگويد: «آره، از همان اول هم كه مرا قفل كرد و رفت، بايد ديوار ميشدم. در قفل كرده به چه درد ميخورد؟»
«حق با تو است.»
در، رديف بالايی را هم آجر ميشود.
در كاملاً آجری ميشود.
ديوار به ديوار ميگويد: «حالا كامل شديم.»
12
مرد، چمدان به دست روبهروی ديوار میایستد. دسته كليدی از جيب شلوارش درمیآورد، به دنبال در به ديوار دست ميكشد.
مرد ميگويد: «قبلاً توی اين ديوار آجری، يك در آهنی بود. ده سال پيش خودم قفل كردم و رفتم.»
برگرفته از مجموعه داستان “حالا گریه نکن”