داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «دریای بی آب»

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیس‌‎های دیگر سپرده و خودش همراه او داخل شده بود.

: گفته می‎شه که کتاب خدا را آتش زده! آمر صاحب!

یک لحظه منتظر پاسخ مانده و سپس به دنبال آمر دویده بود که بدون هیچ پاسخ راهش را ادامه داده و با قدم‌های بلند و محکم از دروازه ی آهنی کلان و فیروزه‎ای زیارتگاه می‎گذشت و داخل زیارت می‎شد. آمر با دیدن پیرمرد تعویذ نویس و مجاور زیارت در آستانه ی سومین در صدا کرده بود:

– ملا صاحب تو زنده نبودی که یک سیاسر آمده و مصحف در زیارت شریف آتش زده؟!

پلیس جوان فکر کرده بود اگر جای مجاور بود چه گپی داشت جز این‎که بگوید «همین مردم را من صدا کردم!»، اما او همین اندازه هم پاسخ نداده، فرصت نیافته بود بگوید و آمر از چارچوب باریک و فیروزه‎ای در چوبی گذشته بود؛ دختر را دیده بود که کنار پنجره ی کم ‎ارتفاع رو به حیاط نشسته و چادری سیاهش را پوشیده بود و می‎شد چشم‌های کلان و نگرانش را دید. آمر چشم در چشم او گفته بود:

– شرم نکردی کتاب خدا را آتش زدی؟

دختر دامن بلند پیراهن سیاه و سرتاسری‌اش را روی شلوار جین فیروزه‌‎ای‌‎اش ‎کشیده و پاهایش را پنهان ‎کرده بود.

: کدام کتاب؟ من چند ورق تعویذ بی‎کاره را آتش زدم!

صدای پیرمرد لرزیده، ریش‌‎های سپید و بلندش تکان خورده و چشم‌‎هایش کلان شده و صدا کرده بود:

– بی‎کاره کتاب‌‎های یهود و نصاراست که خوانده و عیسوی شده‌ای! تعویذ من سخن خداست!

پلیس جوان فکر کرده بود روز دیگر به وقت آرامی و قراری از او بپرسد خدای یهود و نصارا با خدای ما چه فرق دارد و چرا فرق دارد؟! در همین فکر بود که فریادهای غضبناک مردم را نزدیکتر شنید و چند صدای تفنگ او را به طرف در دوم برگرداند. مردم از دیوار و بام بالا شده بودند و فریاد می‎کشیدند. بین‎شان هیچ زن و دختری نبود! همگی مردهای جوانی بودند که به طرف زیارت حمله می‎کردند و پیشاپیش آنها یک جوان با پیراهن گرمکن ورزشی سرخ و سپید و شلوار سبز رنگ‎ نَسواری می ‎آمد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سید مرتضی حسینی شاهترابی
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx