پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیسهای دیگر سپرده و خودش همراه او داخل شده بود.
: گفته میشه که کتاب خدا را آتش زده! آمر صاحب!
یک لحظه منتظر پاسخ مانده و سپس به دنبال آمر دویده بود که بدون هیچ پاسخ راهش را ادامه داده و با قدمهای بلند و محکم از دروازه ی آهنی کلان و فیروزهای زیارتگاه میگذشت و داخل زیارت میشد. آمر با دیدن پیرمرد تعویذ نویس و مجاور زیارت در آستانه ی سومین در صدا کرده بود:
– ملا صاحب تو زنده نبودی که یک سیاسر آمده و مصحف در زیارت شریف آتش زده؟!
پلیس جوان فکر کرده بود اگر جای مجاور بود چه گپی داشت جز اینکه بگوید «همین مردم را من صدا کردم!»، اما او همین اندازه هم پاسخ نداده، فرصت نیافته بود بگوید و آمر از چارچوب باریک و فیروزهای در چوبی گذشته بود؛ دختر را دیده بود که کنار پنجره ی کم ارتفاع رو به حیاط نشسته و چادری سیاهش را پوشیده بود و میشد چشمهای کلان و نگرانش را دید. آمر چشم در چشم او گفته بود:
– شرم نکردی کتاب خدا را آتش زدی؟
دختر دامن بلند پیراهن سیاه و سرتاسریاش را روی شلوار جین فیروزهایاش کشیده و پاهایش را پنهان کرده بود.
: کدام کتاب؟ من چند ورق تعویذ بیکاره را آتش زدم!
صدای پیرمرد لرزیده، ریشهای سپید و بلندش تکان خورده و چشمهایش کلان شده و صدا کرده بود:
– بیکاره کتابهای یهود و نصاراست که خوانده و عیسوی شدهای! تعویذ من سخن خداست!
پلیس جوان فکر کرده بود روز دیگر به وقت آرامی و قراری از او بپرسد خدای یهود و نصارا با خدای ما چه فرق دارد و چرا فرق دارد؟! در همین فکر بود که فریادهای غضبناک مردم را نزدیکتر شنید و چند صدای تفنگ او را به طرف در دوم برگرداند. مردم از دیوار و بام بالا شده بودند و فریاد میکشیدند. بینشان هیچ زن و دختری نبود! همگی مردهای جوانی بودند که به طرف زیارت حمله میکردند و پیشاپیش آنها یک جوان با پیراهن گرمکن ورزشی سرخ و سپید و شلوار سبز رنگ نَسواری می آمد.