ساعت اول تمام شده بود، ساعت دوم استاد نيامده بود. بچه ها به تالار رفتند که در برنامه ی افتتاحيه ی نمايشگاه کتاب افغانستان و ايران شرکت کنند من و چندی ديگر که حوصله ی گوش دادن به دُرفشانی های به اصطلاح نخبگان را نداشتيم رفتيم چمن لدو[۱] که نفسی تازه کنيم. من و حسن شير و خط داشتيم که يکی برود از بيرون بولانی بياورد، بيشتر از يک سال است که در داخل دانشگاه کانتين يا کافه ی نداريم بچه ها برای گرفتن يک بوتل آب هم بايد بروند بيرون. اگر کانتين هم داشتيم بولانی های کاکا مجيب گذشتن از تلاشی دروازه را می ارزيد. از بين من و حسن کسی حاضر نشده بود برود برای گرفتن بولانی که حميد برای ما خسته (تخمه) تعارف کرد و توصيه کرد که زحمت آوردن بولانی را به جان نگيريم چون اگر يکبار بيرون شويم ممکن برای پس آمدن مشکل خلق شود. رفت و آمد ما از نزديکترين دروازه برای دانشکده ی مان که همان دروازه ی مشهور به سيد جمال الدين است بود، محل نمايشگاه هم دست راست دروازه بنا شده بود. آن روز از صبح در آن دروازه تدابير شديد امنيتی به راه انداخته بودند، اگر کسی يکبار از آن دروازه بيرون ميشد برای برگشت دوباره جواب ها پس ميداد. هنوز دوتا خسته نشکسته بوديم که يک صدای مهيب انفجار بلند شد و بلافاصله صدای رگبار گلوله… صداها از سمت دروازه ی شمالی دانشگاه که مشهور به دروازه طبی است ميامد. دانشجويان از دانشکده ها ريخته بودند بيرون، استادان و مسئولين از داخل همه را ميفرستاد بيرون، پوليس به همه توصيه ميکرد که برويد داخل. کس از کس خبر نداشت، همه بی هدف هرسويی دوان بود. من خودم را پيش دروازه ی سيد جمال الدين رساندم، پوليس به همه توصيه ميکرد که از ايجاد ازدحام جلوگيری کنند. همه می دويديم، پسر می دويد، دختر می دويد، مرد می دويد، زن می دويد. زنی کودک اش را می کشيد، زنی کودک به دوش و زنی کودک به بغل… دختران زيادی سرلچ و پای لچ می دويدند، دختران محجبه خط حجاب از ياد برده بودند شايد حفظ جان بر حفظ حجاب مهم تر آمده بود. يکی چيغ زنان يکی گريه کنان، يکی مادر صدا ميزد و ديگری پدر… همه می دويدند. از دروازه ی دانشگاه که خارج شديم دستفروشی که سگرت و نصوار در تبنگ داشت به دختران فراری از انفجار دشنام ميفرستاد. “هر چه می کشيم از دست همی گروه بی حيا و بدحجاب است، همی مردم کافرپيشه تمام بلاهای زمينی و آسمانی ره آوردند. اينا از پوهنتون مرده گاو خانه ساخته اند. تف لعنت “.
راه های کارته سخی، شهر، کوته ی سنگی همه جا توسط پوليس بسته شده. همه به سمت پل سرخ می دويم. بی هدف دوانيم ، کسی نميداند راه به کجا ميبرد. حسن… تازه متوجه شده ام حسن کنارم نيست. زنگ ميزنم .. يک زنگ، دو زنگ، سه زنگ…… ده زنگ. پيام می دهم ” او خر کجا استی؟” .. جوابی نميگيرم. بی هدف می دوم، چند قدم رفته باز زنگ ميزنم، پيشتر می روم باز زنگ ميزنم، می ايستم باز زنگ ميزنم.. نه .. جواب نمی دهد. چهاراهی پل سرخ رسيده ام نمی دانم چه کنم و کجا بروم، راه خانه يادم رفته، نه راه خانه نه خود خانه را از ياد برده ام. مبايل ام چارج تمام کرده، شب برق نداشتيم، صبح هم که از خانه برآمدم برق نبود. چند فحش جانانه می فرستم به دولت داران و سيستم سازان اش، پايتختی که به شمول برق خيلی چيزهای ديگر کم ولی تا بنگری مرگ زياد دارد.. در خانه مرگ، در کوچه مرگ، در سرک مرگ، در راه مرگ، در شفاخانه مرگ، تالارعروسی مرگ، کورس مرگ، محل آموزش مرگ.. وافرترين متاح اين آشفته بازار مرگ شده حالا اين جنس سگ نخر را در دانشگاه هم فرستاده اند برای ما.
يک بار ديگر کوشش ميکنم که ته مانده ی چارج مبايل را به کار بگيرم. باز زنگ ميزنم، خط ارتباط وصل می شود، معطل نمی کنم از که آن سوی خط صدا بلند شود. عاجل و يک صدا می کنم ” خر لوده کجاستی؟ نيمه جانم کدی بی ناموس”. حسن را هميشه بی ناموس صدا ميکردم، اگر قهر می کرد برايش ميفهماندم که درين ملک هرکس زن داشت ناموس دار و هر چه مجرد بی ناموس است. فقط می خنديد و رنگ به رنگ ميشد. اين اواخر برايم فهمانده بود که ديگر بی ناموس نيست، گفته بود دلش جايی بند است. به سختی صدايش را بلند کرد، لحنش به پدرمرده های دوازده ساله می ماند. گفت:” بچه ی نالايق زبانت بلا داشت، از بی ناموس شدن می ترسم، فقط دعا کن که نجات اش بدهم”. گفتم: ” چتيات نگو، کجا استی؟ چرا نکشيدی خوده؟ ” زنگ قطح شد. دوباره شماره گرفتم، گفت زينب .. باز زنگ زدم اين بار مبايل خودم خاموش شد. راه رفته ام را برگشتم، از سر و پا خبر نبودم فقط می دويدم. چهاراهی پوهنتون که رسيدم راه را بسته بودند، به کسی اجازه نميدادند سمت پوهنتون برود. دوسال قبل با حسن و زينب آشنا شده بودم، حسن در دانشکده ی ما نقاشی ميخواند و زينب دانشجوی حقوق بود. هردو از بازمانده های حادثه ی کورس موعود بودند، برای شان قهرمانان دانايی می گفتم. زينب را به شوخی بی بی حاجی صدا می کرديم. دختر خونگرمی بود، خنده از لب اش نمی رفت. از شهرک حاجی نبی تا دانشگاه با هم در يک موتر ميامديم، در راه رفت و برگشت هميشه کتاب می خواند. می گفت ” : کتاب راه را کوتاه ميکند . ”
روزی که اولين آماده گی ها برای برگزاری نمايشگاه کتاب ايران افغانستان شروع شده بود، باز ذوق تمام گفته بود می خواهد کتاب های دوست داشته اش را بخرد، گفته بود خدا کنده فاضل نظری بيارند. گفته بود شعر معاصر دوست دارد. ديگر ندانستم چه گذشت و چگونه خانه رسيدم، برق لعنتی هم وقت رفت و آمدش را نميداند. بعد از وقوع انفجار برق آمده و مادر تلويزيون روشن کرده بود، اخبار را ديده بود و به من زنگ زده بود، يکی نه،
دوتا نه، ده تا نه، بيشتر از صدتا زنگ زده بود و من مبايلم خاموش بود. به خانه که پا گذاشتم مادر يک سيلی جانانه نثارم کرد. مبايل ام را زدم به چارج و نشستم پای اخبار تلويزيون، گزارش گر ميگفت که مهاجمين در مرکز آموزش حقوقی جابه جا شده اند، ميگفت ساختمان و دانشجويان را به گروگان گرفته اند. تا ساعت پنج به حسن زنگ زدم جوابی نگرفتم، ساعات هفت شام بود media social را که گشتم عکس پيکر در خون خفته ی زينب نشر شده بود.
[۱]- ساحه ی سبز مشرف به ساختمان دانشکده ی هنر که دانشجويان نام اش را چمن لدو گذاشته اند، ساعات بيکاری بچه های دانشکده ی هنر 4 نفر دور يک مبايل جمع شده گيم (بازی) لدو راه می اندازند.