داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «حاجیه خانم»

حاجیه خانم آرام از چهارچوب در بیرون می آید. پارچه سیاه کوچکی بالای در است. چیزی رویش نوشته نشده.

جمعیت زیادی در دو سوی در منتظرش هستند. حاجیه آرام بیرون می آید. حتما دوست دارد ببیند مردم را. ببیند شاگردانش را، پدر و مادرهای شاگردانش را. اگر می توانست ببیند تک تک آدم ها را چک می کرد. در چشم هایشان زُل میزد و بدون اینکه از آنها چیزی بپرسد همه چیز را می فهمید.

علت آمدنشان، چطور آمده اند و با کی. حاجیه خیلی زود همه چیز را می فهمد. مثل وقتی که صبح ها وارد مکتب می شدیم. همه به صف می شدند. دخترها سمت راست کنار دیوار خانه حاجیه و پسرها سمت چپ پشت به دیوار همسایه. صبح سمت دخترها آفتاب می تابید و صورت دخترها نورانی و روشن می شد. اجازه نداشتم بهشان نگاه کنم اما نمی توانستم به راحله نگاه نکنم. صورت راحله صبح ها برق خاصی داشت. می درخشید. گونه هایش همیشه قرمز بودند. یک قرمزی خاص و قشنگ که به صورت صاف و شیری رنگش می نشست و زیباتر نشانش می داد.

و آفتاب صبح. دلم می خواست آفتاب صبح باشم وقتی روی صورتش آرام آرام سُر می خورد و از یک طرف صورتش به سمتی دیگر می رود. از روی گونه هایش رد می شدم و وارد چشم های بادامی و پر مژه اش می شدم. و بعد در نگاهش می ماندم.

بارها شده بود که در نگاه راحله بودم که جاروی دسته بلند حاجیه به پشت سرم می خورد. بعد با صدای بلند تشر می زد که به دخترها نگاه نکنید. اما مگر می شد در نگاه راحله گم نشوم؟ راحله فقط هفت سال داشت و ضعیف و ظریف و کوچک بود. توی صورتش دماغ باریک و بلندش از همه مشخص تر بود. همه او را با همین ویژگی می شناختند. من اما نگاه راحله را کشف کرده بودم. در نی نی چشمان راحله برقی بود که دیوانه ام می کرد.

همه زیبایی اش یک طرف، برق چشمانش طرف دیگر. حاجیه فهمیده بود راحله را دوست دارم. همیشه از نگاه مان همه چیز را می فهمید. پدر و مادر ها همه جای کوچه هستند. در کوچه جمعیت زیادی است. ولوله است. همه دو تا دو تا یا چند تا باهم مشغول گپ زدند. چشم شان حاجیه را دنبال می کند و دهانشان حرفی به آدم کناری شان می زند. باد ملایم و خنکی وزیدن گرفته. این طرف و آن طرف کوچه پارچه های مشکی زیادی نصب شده روی دیوارها. نام حاجیه روی پارچه ها نوشته شده.

باد آرام پارچه نوشته ها را تکان می دهند. و من مانده ام که چقدر زود پارچه نویسی چسبانده‌اند روی دیوارهای محل. شاید صدای همهمه را بشنود حاجیه. شاید آدم‌هایی که آمده اند را بشناسد. شاید هم بعضی ها را فراموش کرده باشد. بیشتر از هفده سال از آن زمان ها می گذرد. شاید مرا بخاطر نداشته باشد ولی من او را بخاطر دارم. کوچه پنجم پر از آدم‌هایی است که منتظر همراهی حاجیه اند. آفتاب از بالای سرم به کناری رفته است. حاجیه را بیرون آوردند. همه به احترام او کنار می ایستند.

دلم می خواهد جلویش بایستم. هرچه می خواهد بشود، بشود. راحله نفس نفس می زند. قطره هایی اشک از گوشه چشمانش فرود می آیند. نمی توانم او را اینطور ببینم. به زمین خیره شده. حاجیه آسمان را می بیند. زمین زیر پاهایش آرام به عقب می رود. عده ای دارند کمکش می کنند و مدام تکرار می کنند: “لا اله الا الله”. بچه ها نشسته اند و درجایشان مدام به جلو و عقب تکان میخورند و زیر لب تکرار می کنند: ابجد، هوز، حطی… تا فراموش نکنند کلمه ای را، حرفی را. راحله فراموش کرده. یا آن طور که خودش می گوید حاجیه اصلا به او آن کلمه را درس نداده. راحله را دوست دارم، خیلی. اصلا به خاطر او مکتب می آیم. وگرنه من از خواندن و نوشتن بدم می آید. از هر کاری که مجبورم کنند، بدم می آید.

بیچاره مادرم، هرصبح بالای سرم می نشیند و حرف میزند. از خوبی های خواندن و نوشتن می گوید. و از اینکه خودش بخاطر سواد نداشتن در کجاها که مجبور نشده به بقیه التماس کند که برایش چیزی را بخوانند یا بنویسند. و از بقیه بچه ها می گوید، بخصوص دخترهای همسایه که دوست دارند مکتب بروند. و از راحله می گوید. که خیلی منظم و باهوش است. اینجایش را خیلی دوست دارم. وقتی حرف از راحله می شود، گوش هایم تیز می شوند.

آن وقت دیگر خواب نیستم اما چشم هایم بسته است.

باید خودم را به خواب بزنم وگرنه مادر دیگر به صحبت هایش ادامه نمی دهد و از راحله نمی گوید.

به التماس نرسیده از جایم بلند می شوم. باید بایستم. راحله دارد التماس می کند و حاجیه حرف او را باور نمی کند. حتی اگر هم راست باشد تقصیر خودش است. باید به حاجیه یادآوری می کرد. حاجیه از کوچه طولانی ما به سمت خیابان اصلی می رود. راحله دست‌هایش را جلو آورده. دست‌هایش می لرزند. دست‌های من می لرزند. نمی توانم نگاهش کنم. چشم هایم را می بندم.

می دانم خیلی درد دارد. من که بارها از حاجیه کتک خورده ام بابت هرچیز کوچک یا بزرگی مثل دیر آمدن، غیبت های مکرر، حرف زدن با بچه ها، به دخترها نگاه کردن بخصوص به راحله نگاه کردن. “عبدالله به این نگاه کن” رسول کفش هایی را که تازه خریده از پایش درآورده و جلو می آورد. نقش و نگار خاصی ندارد. ساده ی ساده است به رنگ قرمز. نمی دانم به کجای کفش باید نگاه کنم. نگاهم به کفش هاست. صدای مردم می آید از همه طرف، صدای بچه ها در گوشم است که مدام به جلو و عقب می روند و ابجد حفظ می کنند. بچه‌ها گاهی نیم نگاهی به راحله و حاجیه می اندازند تا ببینند چه می شود و حاجیه چطور راحله را کتک میزند، اما باز مشغول خواندن می شوند.

صدای راحله می پیچد در گوشم. هنوز دارد التماس می کند که حاجیه با ترکه اش نزند. ناگهان چیزی حاجیه را متوقف می کند. همه ساکت می شوند. کفش رسول محکم به حاجیه خورده. برمی گردد به سمت ما. نمی دانم چه کردم. اما حاجیه یادش رفت راحله را. چشم ها همه حاجیه را دنبال می کنند که کفش را برداشته و سمت من می آید. هیچ صدایی نمی آید. همه ساکت شده اند. معلوم است چه کسی کفش را به سمت حاجیه پرتاب کرده. حاجیه از روی دیوار شیلنگ کوچک اش را بر می دارد. یکبار حفیظ چون دزدی کرده بود از بچه ها، با آن شیلنگ کتک خورده بود. حاجیه حفیظ را به پشت خواباند و ده ضربه به نشیمنگاه اش زد.

حفیظ جیغ و داد نکرد اما تا یک هفته نمی توانست مکتب بیاید. و حالا نوبت من بود. چشم ها همه حاجیه را دنبال می کنند. و عده ای که زیر تابوت را گرفته اند مدام تکرار می کنند:”لا اله الا ا…” به جمعیت نگاه می کنم. همه پدر و مادرهایی هستند که بچه هایشان را برای درس خواندن پیش حاجیه فرستاده اند. حاجیه هیچ قوم و خویش نزدیکی نداشت. بچه دار هم که نمی شد. و شوهرش هم بخاطر همین از او طلاق گرفته بود. خوشید در انتهای آسمان نشسته و دارد تماشا می کند. باد سردی می وزد. ابرهای سیاهی گوشه آسمان را می پوشاند و قسمتی از زمین تاریک می شود.جمعیت مشکی پوش “لا اله الا ا..” گویان به سر کوچه می رسند. می خواهند حاجیه خانم را تا قبرستان همراهی کنند. اتوبوس هایی سر کوچه منتظرند تا مردم را به قبرستان برسانند.

از جمعیت عقب مانده ام. قدم هایم کند می شود. می ایستم. دلم میخواهد بایستم. راحله را می بینم که در میان تاریک روشن هوا از جمع زنان جدا شده و به سمت من می آید. چادر مشکی اش را به جلو می کشد. همیشه احساس می کند که موهایش دیده می شوند. می آید و روبرویم می ایستد. به چشم هایم نگاه می کند و خیره می ماند. چقدر عاشق این چشم هایم. چیزی نمی پرسد. خوب می داند چه در دلم می گذرد. از بچگی هم مرا خوب می فهمید. دستش را جلو می آورد و دستم را در دستش می گیرد و آرام می گوید: “بیا برگردیم خانه”

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رایحه بهاری
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx