تشنه است.
تشنه است.
دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاکهایش را می شارد شاید زیرش اندک نم باشد تا کامش را تر سازد. در ته گلویش مزه ی خاک همراه خونی که از فریادهای بی ثمرش در حنجره اش برآمده است را حس می کند. از کندن دست می کشد و فکر می کند که تیمم کند. خاک باد می شود رویش را یک طرف می کند و چشم هایش را می بندد روزی که آمد خاک باد بود روزهای دیگرش هم. قاسم چند روز پیش از محرم رسیده بود ریش تنکش را قدر یک بند انگشت بلند مانده بود، لاغر بود و مریض می نمود.
«چند سال داری؟» این را موتر وانی که طرف قریه می رساندش پرسید.
– بیست و شش
– چند سال است که ملا ندارند. جواد، بچه حاجی حسن کتاب دست کرده سر منبر می رفت تو بچه کدام حاجی استی؟
دهانش که از خنده باز شد دندان نیشش که سیاه بود معلوم می شد. جوابی نگرفت.
– خیر است هر دروغ که گفتی هوش کن همو جگر سوز ترش باشد نانت چرب تر خواد بود.
این بار بیشتر از حرفش خوشش آمده بود با صدای بلند خنده کرد. او این بار نخواست که دندان های بیشتری ببیند نگاهش نکرد.
موتروان صدای تَیپ را که آهنگ هندی پخش می کرد را بلند کرد دیگر هیچ نگفت از قبرستانی که گذشتند، قاسم فهمید که نزدیک شده اند بکس زرد رنگی که داشت را از زیر پایش گرفته به روی پایش ماند.
پایش درد می کند بسیار درد می کند نمی تواند تکانش دهد. دعا می کند که نشکسته باشد. بوی بدی به مشامش می خورد فکر می کند بوی کدام مردار است لابد پیش از او مردار هم انداخته اند فکر کرد کاش که روشن تر می بود که می دید نه که دست یا بو بکشد
قریه شاید بیست و پنج شش خانه زیادتر نبود تک و تک هر یک در گوشه ای کاه گلی با صفه های بلند، بوی نان همراه بوی کود تر مال ها از دیوار ها نشت می کرد. پوست های آویزان پهلوی دروازه ها بودند، انبوه مگس ها را می دید که در گرد مشک ها می چرخند و هر تکان باد سیاهی شان را پرواز می داد. دخترکان خرد که روی صفه ها بازی می کردند با دیدنش طرف خانه ها می دویدند و بعد زن ها را می دید که از میان کلکین نگاهش می کنند. پیرزنی از زینه های صفه ی یکی از خانه ها پایین آمد. پیچه اش که از زیر چادری سرخش معلوم می شد سخت سیاه بود یادش افتاده بود در آینه ی موتر که نگاه کرد میان موهایش موی سفید دیده بود فکر کرد پیرزن از دیدن کدام چیز دیگر حس او را داشته است. هنوز زینه ها را تمام نکرده پرسیده بود نفر دولتی؟ و روی آخرین زینه نشسته بود.
– نی محرم برای روضه ی امام حسین آمده ام
مسجد را نشانش داده و گفت بود که به دست بچه ها چای روان خواهد کرد.