هرات آمدهام. بعد از ظهرهای هرات، من و مادر هم پیاله چای سبز میشویم و مادر از مرگها، عروسیها و تولدهایی میگوید که در غیاب من در بین فامیل رخ داده است.
– مریم هم ازدواج کرد.
– بچه سوسن هم به دنیا آمد. پنج روز زودتر از موعد.
– خدا بیامرزد ماما غلام حضرت را.
خودش ادامه میدهد، با آن کتاب و قلمت از دنیا بیخبر ماندی.
لبخند میزنم. مادر عروسدار شده است. دارد برای عروسش منزل بالا را آراسته میکند. افتاده به جان صندوقهای قدیمی تا لوازمش را نو و کهنه کند.
میگوید:
از وقتی این الماریهای چینی آمده، آسوده شدیم.
پیشتر میخزم، کنار یکی از صندوقهای کلان رنگ و رو رفته. دست فرو میبرم درونش. انگار دستم را درون گور دخترکی فرو کرده باشم. شالم را بیرون میآورم. دیگر به سفیدی گذشته نیست. نمی زرد میزند. خودم به مادر گفته بودم دورش نیندازد.
شال را روی سرم میاندازم. بوی لیسه مهری میدهد، بوی طالب.
مادر صورتم را دست میکشد، در چشمان سبزش اشک حلقه میزند.
– کاشکی طالبان نمیآمدند و تو عروس نمیشدی.
شال را بر صورتم میکشم.
صدای مادر است: نمیگویی بیست سال شد.
میگویم:
– نشده است. بعد از بیست سال هر زخمی مرهم میشود. التیام مییابد. اما سینهام میسوزد. هنوز به رفتن خودم، رفتن لیدا، رفتن شکیبا، عادت نکردهام. میگذارم اشک تسخیرم کند.
– کاشکی بعد از کابل رفتنت، این خانه را پاککاری میکردم.
صدای مادر است.
نمیگذارم هق هقم به گوش آقا برسد.
دوباره دستم را درون گورم فرو میبرم. گور دیگری را از درون گورم بیرون میکشم. گوری پر چین. آبی…
چادری اولم را روزی از خشم آتش زده بودم. زور طالب زیاد بود، دوباره خریدم، با لیدا و محرم کوچکم جابر. شکیبا به چینها دست کشیده بود و گفته بود: نگاه کن به خیالت روی آبی.
چادری هنوز نو است. هنوز از خودم بلندتر. به مادر گفته بودم، دورش نیندازد. خاطره لیدا با چادری مانده بود، وقتی خودش خاکستر شد. خاطره شکیبا روی موجهایش بود، وقتی دستانش خوراک آتش شد.
سرم را لای چینها فرو میبرم.
– حالی آقایت خیال میکند، کدام گپ نو شده است، آرام.
هق هقم را به موجهای بیرحمی میسپارم که روزی مرا در خود غرق کرده بودند.
– بگذار این چادری را امروز به آب بدهیم.
خالد است، برادرم که دروازه را باز کرده.
– هان مادر و دختر غیبت میکنید!
مادر میگوید: غیبت طالبان گناه ندارد.
چشم خالد افتاده به چادری.
– هی هی چه روزگاری بود! من بودم برادر خوش غیرت. آفتاب و مهتاب نمیدیدت.
زانو میزند جلویم: باز تو گریه کردی مایا جان.
میگویم: این صندوق، زخمی است که سر باز کرده. نه میشود دورش بیندازم، نه میشود از درونش به در آیم.
– تو از زیر هزار خروار خاک بیرون آمدی خواهر. از یک چادری چرا هراس میکنی؟
چایم را مزه مزه میکنم. نمیگویم هراس نمیکنم. نمیگویم: این چادری قاتل مردهای است که حالا زورش به من نمیرسد، اما روزی مرا خفه کرده است. دست میبرم دور گلویم. خالد که رد و اثر خفهگی را نمیبیند. او که نمیداند که روحم کبود شده است و سیاه. خالد که نمیداند هنوز سینهام، زبانم طعم هزار خروار خاک میدهد.
مادر چادری را درون صندوق میگذارد. شال سفیدم را رویش. به خالد میگوید: ببر صندوق را به خانه روی بام.
خالد میگوید: مبادا دور بیندازی این چادری را. طالبان با ساز و دهل برگشتنیاند.
از دروازه که بیرون میشود، طرفم چشمک میزند:
– به دل نگیری، ها. روشنفکر شدهام.
مادر سرش داخل صندوق دیگری است. صندوقی که رخت و بخت روزگاران دور خودش را دارد. باز هم همان ترانه همیشهگیاش را میخواند. در ترانه مادریام، دختری در روزهای دور، در مسیر رود خروشان عاشق پسری میشود که گندم میکارد و گندم درو میکند. جنگ میشود و گندمزار میسوزد. پسرک به جنگ میرود و سالها است، ده گندم ندارد.