مامایم[1] ریش های سیاه بلندش را در آینه ی گردِ درِ قوطیِ نسوارش[2] نگاه کرد، به ریش هایش دست کشید، قوطی نسوار را باز کرد و بین انگشت شست و اشاره اش نسوار برداشت و زیر زبانش گذاشت و شروع کرد به میک زدن. با همان صدای مسخره ای که به خاطر نسوار زیر زبانش بود حرف هایش را ادامه داد:
سیاسر[3] داشتیم که طالب آزادمان گذاشت، با آن چشمهای سرمه کشیده اش.
پیرمرد تاجیک راننده ی کرولا ریشخندی زد رو به مامایم و گفت:
چهار سیاسر، چهار چانس.
مامایم نگاهی به من انداخت و نسوار تعارف کرد. با تکان سر فهماندم نمی خواهم. برای دو ساعت آینده تا به کابل برسیم فکرم به غزنی بود، به خانه ی خان، خانه ی پدر کلان[4]. به باغ های سیب و باغ های بادام. درخت های زردآلوی باغ مامای، همان درخت های زردآلوی قیصی مشهور جلوی کلکین[5] اتاق پدر کلان که بابا کلان ترین زردآلویش را برای مامان کنده بود و همان سیب های کلان و سرخی که مامان برای بابا آورده بود، وقتی که من نبودم، وقتی که نازگل نبود، وقتی که جنگ نبود. وقتی که غزنی آرام بود. همان غزنی که مادر در آن کودکی کرده بود، جوان شده بود، از پسرهای دِه شان دلربایی کرده بود و عروس شده بود. همان غزنی که رعنا در آن بزرگ شده بود که ساعتها پای درخت توتِ منبر[6] منتظرش می ماندم تا بیاید و از چاه آن آب ببرد. که من هم سیبی سرخ تر از سیب پدر به دستش بدهم و دلم بلرزد وقتی چشمهای بادامی اش را از من بدزد. لحظه ای گوشم به حرف های مامایم رفت که برای راننده پیر از خواهرزاده ش قصه می کند.
احمد ایران قبول شده، ماستری[7]، دانشگاه تهران. چشمِ من و مادرش است. پدرش مدتها پیش ترکشان کرد. از اول هم مرد زندگی نبود. خدابیامرز پدرم به دامادی قبولش کرد. به دلم می آمد که برای اینها نمی تواند پدری کند، خصوصا احمد، پسر لایقی است، هم درس می خواند و هم کار می کند.
راننده ی پیر از خاطرات جوانی اش برای مامای قصه می کرد. مدتی هرات بوده و مدتی اصفهان کار می کرده، کارخانه بیسکویت. می گفت چطور بیسکویت های مانده که تاریخ انقضایشان رد شده بود را دوباره با دستگاه بسته بندی می کردند و می فروختند. مدتی هم کارخانه دستمال کاغذی شکوهیه بوده و مدتی سنگبری های حسن آباد. ازدواج که کرده برگشته افغانستان و حالا موتروانی[8] می کند و راضی است. می گفت سختی هیچ کاری سخت تر از تنهایی و غریبی نیست.
طبقه سوم دانشکده سیگارها با جرات روشن می شدند، آن روز سه شنبه کلاس نقد دکتر شفیعی، شلوغ تر از همیشه به نظر می رسید، خصوصا از وقتی می گفتند ترم آخریست که ایران است و قرار است به زودی برای همیشه به یکی از دانشگاه های معتبر آمریکا برود. حتی دانشجوهای روانشناسی و جامعه شناسی هم آمده بودند. انتهای راهروی اصلی فرعی سمت چپ بعد از اتاق دکتر باقری بالکنی قدیمی و کثیف بود. قبل از شروع کلاس اول صبح چند پُک گل از دست رها گرفتن و کشیدن لطف دیگری داشت. همین که روشن کرد و گذاشت بین لبهایم صدای بلندی از کلاس دکتر شفیعی آمد. همهمه دانشجوها بالا گرفت. برگشتیم به سالن اصلی، استاد با وحشت از کلاس خارج شد و از پله ها پایین رفت. دانشجوهایش هم از کلاس خارج شدند و شروع کردند به بگومگو، سه نفر از حراست مرکزی به سرعت از پله ها بالا آمدند. چشمهایم داغ شدند، عقب عقب می رفتم و سیگار بین انگشتانم، دستم به پشت، یک آن کسی با دست چپش دهانم را و با دست راستش سیگار را از بین انگشتانم گرفت و داغ زد روی گردنم و رها کرد. فورا دستم را بردم روی جای داغ و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. جمعیت دانشجوها که حالا از همه ی کلاسها برای فهمیدن قضیه بیرون زده بودند، زیاد شده بود و نتوانستم بهفمم چه کسی بود. رها متوجه شد و دستمالی را خیس کرد تا جای داغ را سرد کند. آرام در گوشم چیزی گفت، درست متوجه نشدم. همینقدر فهمیدم که به اجرا رفتن نمایشنامه هایم و مورد توجه قرار گرفتنم توسط دکتر شفیعی به مزاق خیلی ها خوش نیامده و پذیرفتن رقیب آن هم از نوع مهاجرش سخت است. سرم داغ شد، نه جرات بحث و طلبیدن رقیب را داشتم و نه جرات دیده شدن، ندیده بودم حتی اجرای نمایشنامه هایم به کجا کشیده بود و از پیشنهاد چاپشان هم ترسیده بودم. از با استعداد گفتنم می ترسیدم و حوصله ی توضیح را نداشتم، در دلم خودم را با استعداد نمی دیدم، نه حتی خوش شانس، بارها می خواستم یادآوری کنم فقط در دنیای جادویی روستا بودم و این دیده ها و شنیده هایم بودند که شما آنها را استعداد تلقی می کنید. فقط خواسته بودم آنها را روانه ی کاغذ کنم تا دیگران هم بدانند دنیای بیرون از شهر جادویی تر و پرتلاطم تر است و آدم هایش حتی پیچیده تر و هوایش گاهی آلوده تر. رها دستم را گرفت و از دانشکده خارج شدیم، سیگاری روشن کرد و گذاشت بین لب هایم. مثل همیشه دامن بلند چهارخانه ای پوشیده بود و لبهایش را بنفش رنگ زده بود. چهارقد روی زمین می نشست و ناهارش را با گربه ها شریک می شد. غذایش که تمام می شد از فلاسکش دو لیوان چای می ریخت و بی هیچ گپ و گفتی با من شریکشان می کرد. بعد از چای تا ایستگاه اتوبوس قدم می زدیم و وینستون و مارلبرو می کشیدیم. تنها کسی بود که می دانست بعد از چهار ماه کار مداوم فقط یک میلیون تومان کف دستم گذاشته بودند و وقتی برای اولین بار خواستم جراتی از خودم نشان دهم و اعتراض کردم مهاجر بودن و قرارداد نداشتن را به رخم کشیده بودند و تهدید کردند همین را هم نمی دهند. همیشه به جای همه ی جامعه از من عذر می خواست و سعی در جبران این کم لطفی ها داشت. فقط برای رها از چیزهایی که مرا می ترساند می گفتم، از ساختمان، از ابراهیم و از دید زدن هایش. برای سومین بار بود که رها مرا به مهمانی های خانه ی دوست پسرش دعوت می کرد. از ماریجوانا تعریف می کرد و از مشروب ها. می گفت تو مهمان ویژه ی ما هستی، مازیار مشتاق دیدار توست. و حتی قول دوست دختر را می داد. نمی دانست در چهار سال دوره ی کارشناسی در کابل هم دوستِ دختری حتی اندازه ی خود او نداشتم چه رسد به دوست دختر. جای داغ سیگار اذیتم می کرد و عذاب مهاجرت سرم را داغ کرده بود، قبول کردم.
دختر برابر چشم هایم نشسته بود. خودش را به چپ و راست تکان تکان می داد. فکر می کردم همان حوریه های بهشتی که هزاران طالب در طلبشان خود را انتحار می کردند اینجایند. ولی حوری به طرز غریبی برایم فاحشه می نمود. نمی دانستم زیبایی دختر از صورت و اندام اوست یا از مستی خودم. این همه ناز و عشوه را به خواب هم ندیده بودم، فکر می کردم اگر رعنا اینطور برایم می رقصید دیگر چیزی از زندگی نمی خواستم. ولی این دختر، انگار عصاره هزار زن را درون او ریخته بودند. لیوان دیگری سر کشید، بلند شد، ایستاد و همه ی بدنش را موج می داد و می خندید. فکر می کردم روی آبم، روی دریا. دختر موهایش را پس انداخت و سرش را دایره وار روبرویم چرخاند، حس کردم دختر را می شناسم. بویش برایم آشنا می نمود. سرش را پایین گرفت و به چشم هایم خیره شد، چشم هایش به آدم حمله می کرد. با انگشتش اشاره می کرد که به او نزدیک شوم. بی وزن بودم و سبک سر، هشیار بودم، ولی نمی دانستم باید بلند شوم، راه بروم، او را به آغوش بگیرم و اوج این بی وزنی و سبک سری را ببینم. دقایقی چند در حالیکه دستانم به کمرش بود و دستانش به دور گردنم ایستاده بودیم و هر دو به چپ و راست تکان می خوردیم. یادم آمد که شراب را به اختیار خودم خوردم ولی نمی دانستم عرق را چه کسی برایم ریخته بود، دختر یا مازیار، خوشحالی رها را به یاد می آوردم، فقط رها از باکرگی ام خبر داشت و قرار بود از این بند شرم آور رهایم سازد. گویا دوستش هم از این موضوع بی اطلاع نبود و خوشش می آمد.
وقتی صبح خود را در خانه ی علیرضا پیدا کردم هنوز از بی وزنی و سبک سری دیشب لبخند به لب داشتم. فکر می کردم قبلا هم مشروب خورده بودم، توی حیاط دانشگاه، عرق هم خورده بودم، بعد از کلاس خسته کننده ی استاد پیر عرفانی، توی بطری آب معدنی می آوردند. ولی نشده بود که فراموشکار شوم. نشده بود که به دیده ها و شنیده هایم شک کنم. غیر از تصاویر مبهمی که از افتادن در ذهنم می آمد. نمی دانستم از روی میز ناهارخوری صاحبخانه خود را انداخته بودم یا توی همان مبل دنج موقع عشوه گری های آن دختر از برجی هزار طبقه افتاده بودم. این افتادن ها برای چه بود. فکر می کردم، چای می ریختم و وینستون را دوباره روشن می کردم. خیره بودم به سقف اتاق نرگس کوچولوی علیرضا. به تخت کوچکش که شبیه قفس باغ وحش می نمود. نمی دانستم اینجا چه کار می کنم. روبروی این گهواره، عروسک های افتاده از دیوار. نقاشی باب اسفنجی چسبیده به دیوار. کی آمده بودم اینجا؟ بلند شدم و به طرف سرویس رفتم. شمار رفتن به این مکان بهشتی از دستم خارج شده بود. یک آن شک کردم که کس دیگری هم آنجاست. اتاق ها را یکی یکی چک کردم. آشپزخانه و انبار کوچکش، کنار یخچال. کسی نبود ولی سایه ها روی دیوار پذیرایی می دویدند. صدایم در نمی آمد که بپرسم کسی آنجاست؟ یا تو کیستی؟ پی سایه ها می دویدم، تمامی نداشت. عرق کرده بودم. آنها نمی ایستادند، مگر وقتی خودم می ایستادم. بی خیال سایه ها شدم، کتم را پوشیدم و از خانه خارج شدم، فکر کردم بد نباشد هوایی به سرم بخورد. یک هفته مدام گل کشیدن به نظرم زیاد آمده بود و حس تباهی آزارم می داد. دو بار پله ها را بالا رفتم تا مطمئن شوم در قفل شده و شرمنده ی اعتماد علیرضا نشوم. دو هفته ای همراه همسر و دخترش به مشهد رفته بودند و خانه را در اختیارم قرار داده بودند، به یاد ندارم آن سیگارهایی که روشن می کردم فقط توتون بودند یا نه. لیستی از غذا و نوشیدنی و شوینده تهیه کرده بودم تا برای جبران محبت علیرضا و فرزانه کمی خرید کرده باشم. نمی دانم دو دور یا سه دور میدان انقلاب را گشته بودم. دور تا دورش، نفهمیدم چطور شد سر از صندلی سینما بهمن درآوردم، سالن سرد بود و نمی شد سیگار کشید، فیلم را هم درست به یاد ندارم، مغزهایی که زنگ زده اند، همچین چیزی! پسر کوچکی خواهرش را با شال سرش خفه می کرد! نازگل را می دیدم، چشمانم داغ شده بودند، نتواستم بیشتر بمانم، سالن را ترک کردم. سر از پارک لاله درآوردم. رول دیگری از گل کشیدم، با قدم هایی تند از پارک به ابتدای کارگر و از آنجا به 16 آذر رسیدم. برای یک ساعت آینده خود را در کتابفروشی می دیدم، لیستی به دست فروشنده داده بودم و بی هیچ گپ و گفتی پلاستیک های کتاب را از پله ها بالا برده بودم. فروشنده را به یاد دارم که آدرس خانه ام را پرسیده بود و برایم ماشینی گرفته بود، دستم را به گرمی فشرده بود و از خریدم تشکر ویژه کرده بود. تخفیفی بزرگ هم داده بود. گویا سوال های زیادی پرسیده بود، مثل اینکه اهل کجا هستی، از کجا آمده ای؟ هموطنان شما در کشورهای اروپایی و استرالیا بسیار هستند. ولی فقط خیره خیره نگاهش کرده بودم و جواب سوال هایش را نمی دانستم، برای اینکه طبیعی به نظر برسم لبخند تحویلش داده بودم. راننده ی ماشین کتابها را برایم بالا آورده بود و گفته بود کرایه اش را کتابفروشی حساب کرده است. فورا خود را به یخچال رساندم، چند پیک از آبجوهای دست ساز علیرضا خوردم. به یاد ندارم زمان چطور می گذشت غیر از اینکه نوری می آمد و نوری می رفت. به سمت سرویس کوچک پشت در وردی رفتم و ماندم. در همان حال که زیپ شلوارم را کشیده بودم و روی چاه توالت نشسته بودم. دست هایم را روی زانوهایم قفل کردم و به روبرو خیره ماندم. در سرویس باز بود و باد سردی پاها و زیرم را خنک می کرد. نمی دانستم کولر روشن است یا پنجره باز است. ولی یادم بود، تابستان نبود، زمستان هم نبود. همان حالت روی چاه توالت ماندم. شاید بیست دقیقه ای را هم خوابیدم. دستم سر خورد و یک آن بیدار شدم. برای اینکه نیفتم فورا از شیر آب تکیه کردم. خواستم که بلند شوم، فکر کردم پاهایم خشک شده، آنها را توی دمپایی نگاه کردم، قرمز شده بودند و متورم. خواستم بلند شوم ولی پاهایم بی حس بودند. یادم نمی آمد خودم را شسته ام یا نه. دوباره آب گرفتم. بین پاهایم هم بی حس شده بود. به هر زوری بود خود را به سمت در کشاندم، از دستگیره ی در گرفتم و با صورت روی فرش بیرون سرویس افتادم. حتی نتوانستم شلوارم را دوباره بالا بکشم. همانطور درازکش روی فرش ماندم، ماندم، و ماندم تا پاهایم دوباره جان بگیرد. باز هم بیست دقیقه، یک ربعی خوابم برد. به کمرم فشار آمد، درد گرفت و بیدار شدم. خودم را جمع و جور کردم. شلوارم را بالا کشیدم و سمت یخچال رفتم. بطری بزرگ آب را یک نفس سر کشیدم. سوپ جو فرزانه خانم توی فریزر بود، برداشتم و گذاشتم گرم شود. کنار سوپ منتظر ماندم. وینستونی آتش کردم و دودش را از هواکش آشپزخانه روانه ی خیابان کردم. فرزانه خانم اگر می فهمید سیگاری در آن خانه روشن شده، علیرضا می بایست جور و جنجال و شاید دعوای یک هفته ای را بکشید. صدای جلز ولز داغ شدن سوپ را که شنیدم، گاز را خاموش کردم و سوپ را داغ داغ سر کشیدم. با هر قاشقی که قورت می دادم، احساس می کردم در مغزم جرقه هایی زده می شود و کم کم چشمهایم روشن می شوند. انگار از خواب هزار ساله بیدار شده بودم. خوشحال بودم که به زندگی آدمیزاد بر می گردم. ولی نمی دانستم آدمیزاد وقتی آگاه است و هشیار بدتر است یا وقتی مست است و مجنون. فکر می کردم هیچ وقت در مستی آزارم به کسی نرسیده، نه قتلی مرتکب شده بودم و نه دزدی، حتی جرات نکرده بودم از دخترانی که بی پروا خودشان را در اختیارم قرار داده بودند کامی بگیرم. فقط در گوشه ای خزیده بودم و پرواز و سقوط را بارها تکرار کرده بودم.
گاهی هم خندیده بودم، شاید گاهی هم برای رقصیدن تلاشی کرده بودم. سبک شده بودم و دیگر به تنهایی و به بی پولی یا دیگر بدبختی های همزاد آدم فکر نکرده بودم. ولی مادرم را تنها رها کرده بودم، توی آن خانه ی بزرگ قدیمی. به خواهرم برای رسیدن به کسی که دوستش داشت کمکی نکرده بودم و حتی در عروسی اش با داماد ناشناس شرکت نکرده بودم. شاید هم برایم فرقی نداشت خواهرم همخواب مرد پیر و فرزند داری شود با شکمی برآمده و دهانی بد بو. فکر می کردم گناه اینها کمتر از قتل و دزدی نمی تواند باشد. نامه ی نازگل را باز کردم، سالها از آن ماجرا می گذشت و بالاخره جرات خواندنش را پیدا کرده بودم:
احمد جان این نامه را نه برای رنجش تو که برای خالی شدن دل خودم می نویسم، حتی اگر به دستت نرسد، اگر هم برسد و نخواهی بخوانی باری از دل من برداشته شده، چرا که جز تو برای هیچ کس گفته نمی توانم، امید دارم با خواندنش بتوانی داستان مرا و داستان مادر و مادر کلان را برای دنیا بنویسی و همه ی مردم کتابت را بخوانند. حداقل من می دانستم تو اگر می ماندی به خاطر دفاع از حق من یا مادر سرزنش می شدی، شاید چون مردانگی ات زیر سوال میرفت.
مادر کلانمان[9] می گفت پَیسه دار[10] است، دَ غم سنش نباش بچه م، رفیقه بابه[11] ات بوده، همراهش مهربان باش. دخترهای همسایه می گفتند لباس شب طوی[12] ام گران ترین و زیباترین لباس شهر است. اما در نظر خودم تا به حال از ای لباس زشت تر ندیده بودم. گوش هایم از حرفهای تمامی شان پر بود. هیچ نفامیدم روزها و شبها چی رقم[13] گذشت، کاش هیچ وقت قد و قواره ام ای رقم کلان و صورتم ای رقم زیبا نمی بود. کاش زشت ترین و بد نمود ترین دختر شهر بودم که بندی دام هوس و حیله پول ای روباه پیر نمی شدم. کاش اصلا دختر نمی بودم. کاش احمد می بودم. قاه قاه خنده ها، صدای کف زدن ها، آواز دمبوره[14] و رقص و پایکوبی. همه شان شادند و مست، کسی از دل پرآشوب مه خبر ندارد. مادر گفت ممکن است خودت را به طوی برسانی ولی می دانستم نمی آیی و دلم را ناق[15] خوش می کند. در نظرم آمد که برایم گوری کنده اند از پول و پَیسه. اطراف گورم می رقصند و می خندند. تمام حویلی پر از دیوها و عجوزه های دیوانه، به خیال خودشان طوی است. امیدم ناامید شد و فکر تو و او را به کلی از سرم بیرون کردم، از سفر، از مسافر بیزارم. شرمم می آید اینها را برای کسی جز تو بگویم، ولی خوب یادم است شب پیش از طوی را. با چوری[16] های براق و انگشتری نشانم[17] بازی می کردم که آمد، نمی دانم ترس بود یا شرم. اما دلم نمی آمد رویم را سمت نگاهش بچرخانم. قواره کلان[18] و تنومندش، دلم را می لرزاند. خستگی و فرسودگی از تک تک چینهای صورت پر از ریشش می بارید. تاریخ انقضای جسمش نزدیک بود ولی دل و نگاهش هنوز حریص بود و جوان. به گمانم دل هیچ مردی تاریخ انقضا ندارد. ساعتی گذشت. سوالی پرسید، صدای پیر و خفه اش در گوشم زنگ زد. گپهایش[19] را نفهمیدم. جوابش را که ندادم بازویم را جَتکه[20] داد. لحظه ای تمام بدنم دَر[21] گرفت. کمی فاصله گرفتم و خودم را جمع کردم. صدای قلبم آزارم می داد. باز خَب[22] شد و گپ نزد، رخت دامادی که دست دوز خودم بود را درآورد. چقدر برای دوختش شور و شوق داشتم. تمام یَخَنش را با عشق دوخته بودم. همیشه او را درونش تصور می کردم. چه زیبا می ماند در تنش. بی معرفت، قول و قرار، کلگی[23] شانه فراموش کرده. حتمی هر جایی است، خوش است از مردن مه. یاد سوال مادر افتادم که از مادر کلان پرسیده بود: مگر مردها هم درون سینه شان دل دارند. مه از خردی[24] معنای گپش را نفامیده بودم. حال می فهمم که راست است شما دل ندارید، اگر داشتید پدر بی کدام گپ تنهایمان نمی گذاشت، تو هم همینطور. دستم را که گرفت، محکم پس کشیدم. نفسم بند آمده بود. بغض امانم نمی داد. سیل اشک کومه هایم[25] را نوازش می کرد. آرام نزدیکم آمد. رو به رویم زانو زد و با دست چانه ام را بالا کشید. هر چه تقلا کردم نتوانستم به چشمانش نگاه کنم. دستش را پس زدم. هیچ نگفت، رفت در جایش ماند و خوابید. کاردی که پدر برایت خریده بود و هیچ وقت دست نگرفتی همراهم داشتم، منتظر بودم فرو کنم به پشتش، تا صبح بارها خواستم بلند شوم و یک آن کار را خلاص کنم ولی نتوانستم. می دانم اگر امشب به تلخی هایم کاری ندارد فردا حتما کار را یکسره می کند. می دانی که طاقتم طاق شده، فردا پیش از آن که بیاید کار را یکسره می کنم. با همین کارد که بابا برایمان گذاشت. می دانم که تو هم اگر بودی کاری از پیش برده نمی توانستی و مثل همیشه نگاهت را از من می دزدیدی، برای راحتی خیال تو هم که شده تمام می کنم. اینطور دیگر نازگلی نیست که ناراحتی اش آزارت دهد. می دانم که او هم چیزی نمی گوید. حتی تلاشی هم نخواهد کرد برای زنده ماندم. گویی با هم این نقشه را کشیده باشیم. من بزنم و او نگاه کند، چه لذت عجیبی. هیچ کس را خبر نخواهد کرد. خَب و چُب تماشایم می کرد. این دیو سفید.
رولی دیگر از علف پیچیدم، شروع کردم به کشیدنش. تصور نازگل برایم آسانتر شد، خوشحال بودم الان آرام است. چشمم به گوشه ی پذیرایی افتاد، کنار میز تلویزیون. اندازه ی قد خودم کتاب روی هم چیده شده بود. ابروهایم در هم رفت، چرا تا به حال ندیده بودم، چرا علیرضا چیزی نگفته بود، وقتی می دانست چقدر کتاب کم دارم و پول خریدشان را ندارم. برایش گفته بودم از کتابخانه ی دانشگاه بیرونم انداخته بودند، حاضر بودم کتابها و قفسه ها را دستمال بکشم و کف سالن های مطالعه را طی بکشم ولی بگذارند شب را بین قفسه های مورد علاقه ام بمانم و تا جایی که چشمم باز می ماند کتابها را بخوانم. و وقتی با ماندنم مخالفت کردند برای اینکه شبها هم بوی کتاب را بشنوم هر دفعه یک یا دو جلد کتاب به ترتیب الویت برداشته بودم و زیر کتم از کتابخانه خارج کرده بودم. بعضی را به همان شیوه بازگردانده بودم و بعضی را که بیشتر دوست داشتم پیش خودم نگه داشته بودم. کتابها را یکی یکی ورق زدم و از انتخاب های خوب علیرضا تعجب کردم، در دلم هزاران بار تحسینش کردم و خوشحال بودم که می توانم همه را از او قرض بگیرم و بخوانم و از بار گناهِ کتاب دزدیدنم کم کنم و بیشتر خوشحال بودم که کتاب ها باب میل، سلیقه، و نیاز من انتخاب شده اند. صدای زنگ در آزارم می داد. خودم را به نشنیدن می زدم. این دفعه همسایه ای نبود، ابراهیم بود. فقط او از خانه ی علیرضا خبر داشت، آن هم به خاطر اصرارش پشت تلفن که کار مهمی دارد و کسانی در پی اش هستند. حتی به رها هم چیزی نگفته بودم و به تماس هایش جواب نمی دادم، دلداری های او برای من پولی نمی شد که بتوانم به کابل بازگردم یا چیزی برای مامای و مادرم بخرم. در دلم آشوب بود، مدتی بود ابراهیم زن و دختری را از پنجره ی واحدشان در آپارتمان روبروی ساختمانی که می ساختیم زیر نظر داشت و همیشه از سر و وضع و بدن آنها صحبت می کرد. یک ماه بیشتر بود که نه به ساختمان و نه به او سری زده بودم.
هیچ کس نباید این کارو با کس دیگه ای بکنه. منصفانه نیست.
ولی تو سه ساعت تمام اونجا بودی و به هیچ کدوم از اون دو نفر رحم نکردی، حداقل برای بار اولت می تونستی لطیف تر باشی.
هیچ کس نباید به زن و دختری که نمیخوان سکس داشته باشند حتی نگاه جنسی داشته باشه.
ولی اونا ازت خواستن که تمومش کنی و تو ادامه دادی
هیچکس نباید جلوی یه بچه به مادر یا خواهرش حتی دست بزنه
ولی تو..
می دونم، می دونم، لطفا وقتی نمی دونی تجاوز چیه خفه شو.
ابراهیم کتش را برداشت، پوشید و رفت. برای سه ساعت بعد فقط سیگار کشیدم و به قاب عکس علیرضا و دخترش و فرزانه، همسرش خیره شدم. صدای بسته شدن در را شنیدم. خواستم برگردم ببینم چه کسی بود، درد تیزی توی گردنم دوید، دوباره گلویم درد گرفت، گوشهایم داغ شد، لبانم شروع کرد به لرزیدن، سرم تیر کشید، رول دیگری از علف پیچیدم و روشنش کردم. فکر کردم حداقل اینطور کمی در دردی که آن دو کشیدند شریک می شوم. حداقل دیگر گریه نمی کردم. نباید گریه می کردم. حداقل می توانست رئوف تر باشد و با تعریف کردن گندی که زده بود مرا هم در گناهش شریک نکند. نیم ساعت بعد حتی یادم رفت ابراهیم که بود، روی جلد کتابها را می خواندم و بعضی را ورق می زدم.
یا بکششان یا کشته می شوی. امانوئل اشمیت
این تمدن جدیدمان است: زمانی آدمها روی درخت و درون غارها زندگی می کردند. حالا در اتوموبیل ها و بزرگراه ها. و اخبار محلی هر روز، زمانی که دنده را از یک به دو و برعکس عوض می کنیم بارها و بارها تکرار می شود. چارلز بوکفسکی
این مردم نمی دانند انسان بودن چقدر راحتتر از حیوان بودن است. صادق هدایت
سعی نکن خوب باشی، گم می شوی و برگشتت با خداست.
من گناهانم یکسر نابخشودنی است. مایاکوفسکی
به خوبی امیدی نیست.
خدایان به زمین لبخند می زنند. خدایان به زمین لبخند می زنند. خدایان به زمین لبخند می زنند.
می دانستم اینها همان کتاب هایی نیستند که باید باشند و خریده بود. می دانستم اگر برگردم کاری از دستم ساخته نیست. می دانستم تعریف تجاوز، فرار و مرگ آن آدمها فقط چون با آنها ارتباط نژادی دارم، برای این مردم، فرقی با شنیدن اخبار بمبی در فلان جا ندارد.
به طرز مضخرفی حس بی ارزشی داشتم و به طرز چندشناکی به آن قاتل ها و متجاوزها حق می دادم. می خواستم عین همان کارها را با خانواده و همشهری های آنها بکنم، نه با دولت و نه با احمق های رسانه که هیچ کمکی نکردند و نمی کنند.
پایم سر خورد، دستگیره را محکم گرفتم، در باز شد، کم مانده بود از جا کنده شود. مجبور شدم سرم را خم کنم تا وارد حیاط شوم. تفنگ را از دوشم پایین آوردم و آماده ی شلیک به جلو گرفتم، همه ی اتاق ها را گشتم. همه به هم راه داشتند، تاریک بودند، با دریچه های کوچک، شبیه سوراخ موش. نور به قدری کم بود که کسی می توانست گوشه اتاق ها جمع بنشیند بدون اینکه دیده شود. با چوب بلندی که به سرش کارد بزرگ و تیزی بسته بودم به همه ی نقاط کور و تاریک اتاق ضربه زدم. اتاق آخر که ظاهرا جای درست کردن نان و غذا بود، هنوز گرم بود. تنور را زیر پایم پیدا کردم، چیزی جز خاکستر درونش نبود. صدای نفس کسی به گوشم رسید، چرخیدم، زن ریز نقشی به سمت در دوید. بدون معطلی شلیک کردم، زن پخش زمین شد. جلوی در نفس نفس می زد. نیزه دست ساز را درون شکم زن فرو کردم و تفی به صورتش انداختم، هنوز هم آنها را مادر به خطا و رحم سگ ساز صدا می زدم. طالبی را که گرفته بودند جلو آوردم و پستان زن را که به زحمت بریده بودم جلویش انداختم و تنهایش گذاشتم و رفتم. نگاه طالب با نگاه بی تفاوت سگ گله ی پدر فرقی نداشت، شاید هم مرگ زن برایش فرقی با پاره شدن کفشهایش نداشت. از همین نگاه بی تفاوت بدم آمد، برگشتم و به پشت سر طالب شلیک کردم. طالب با صورت پخش زمین شد، کنار پستان به سیخ کشیده ی زن.
صدای زنگ در بیدارم کرد، به خودم و به اطرافم نگاهی انداختم، شانس آورده بودم سیگار را خاموش کرده بودم، درست روی جلد بادبادک باز خالد حسینی، کنار تل کتاب های خریده شده.
[1]- دایی ام
[2]-naswar، یا ناس، برگ خشک تنبول را نرم کوبیده و با کمی آهک مخلوط می کنند. از آن گردی فراهم می آید که بین لب و دندان میگذارند و می مکند و خاصیت نشاط آور دارد.
[3]- زن
[4] -پدر بزرگ
[5] -پنجره
[6] -سجد
[7]- کارشناسی ارشد
[8]- رانندگی
[9] -مادربزرگ
[10] -پولدار
[11]- پدر
[12]- عروسی
[13]- چطور
[14]- نوعی ساز سنتی در افغانستان
[15]- الکی
[16]- النگو
[17]- انگشتر نامزدی
[18]- هیکل بزرگ
[19]- حرف هایش
[20]- تکان
[21]- آتش گرفت
[22]- ساکت شد
[23]- همه
[24]- کودکی
[25]- لپ، صورت