داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «بی بی جان»

نشستن لب پنجره کار همیشگی‌اش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان پدر کدام رنگ را خوش داری؟ گفته بود: نارنجی؛ به عیدمحمد گفته بود از کابل رنگ نارنجی بیاورد. بچه‌ها خندیده بودند که از بقیه نمی‌پرسی و از محبوبه می‌پرسی که نمی‌تواند ببیند؟ پدر گفته بود حتی اگر نبیند هم من این اتاق را همان رنگی می‌زنم که دخترکم خوش داشته باشد، آخر او به برکت بی بی ارزش و تفاوت رنگ‌‎ها را بهتر می‌شناسد.

همین بهار خیلی اتفاق‌ها افتاده بود. بی بی دردش عود کرده بود و داکترهای کابل هم گفته بودند یا باید بروی هند و پاکستان یا ایران. بی بی نه گذاشته نه برداشته یک کلام گفته بود من که نخواهد جان سالم به در ببرم ازین درد بی ‎امان، می‌روم ایران زیارت. پدر گفته بود: اما بی بی جان داکترهای هند و پاکستان بهترند. همان‎طور که تسبیحش را می‎گرداند گفته بود: نه بچه‌ام. من را به هند و پاکستان چه غرض؟ حالا که فرصتی پیش آمده می‌روم زیارت و نتیجه داکتر را به خود خدا و امام رضا می‌سپارم. بی بی جان چادری گل‎دارش را کشید جلو و باز صدای پیس پیس صلواتش به گوش محبوبه رسید. محبوبه اما اشک‎هایش آرام ریخته بود روی گونه‌های سرخش و زانویش را بغل کرده بود. بی بی که در حال گفتن ذکر یک مرتبه سمت راستش را نگاه کرده بود، دیده بود شانه‌های لرزانش را و خود را خم کرده و بغلش گرفته بود.

بی بی عادتش بود هم آرام حرف بزند و هم شمرده شمرده. همین‎طور که دوباره سرجایش نشست، خودش را جابجا کرد. سر محبوبه را روی زانویش گذاشت و موهایش را نوازش کرد. گفت: بی بی فدایت شود. زیارت می‌روم و زود برمی‌گردم. خودت را نگران نکن. مگر بی بی بدون تو می‌تواند زندگی کند محبوبه گکم؟

– ولی بی بی وقتی که نیستی من با کی گپ بزنم؟ کی‌ برایم قصه کند و گپای مرا بشنود؟ کی به من از رنگ‎ها و شکل‎ها و غذاها بگوید؟

بی بی که باز صلوات می‌فرستاد قطره اشکش را که نزدیک بود روی پیشانی محبوبه بیفتد پاک کرد و آب بینی‎‌اش را بالا کشید و گفت: کور شود بی بی! فکرش را کردم. به آقایت می‌گویم آدرس خانه کاکا جلالت در مشهد را به بچه کاکایت محمدعلی بدهد. هرچه می‌خواهی بگویی به محمدعلی بگو تا روی کاغذ بنویسد و برایم بفرستد. دخترجانم اگر دست خودم بود زود برمی‌گشتم، اما کار داکتر و دواست. معلوم نمی‌کند چقدر طول خواهد کشید. ولی وعده می‌کنم من هم جوابت را بدهم. خوب است؟

بی بی با سواد خواندن و نوشتنی که داشت به زن‎ های روستا قرآن درس می‌داد.

جواب محبوبه معلوم بود. اصلاً خوب به نظر نمی‌رسید. خانه بدون بی بی خالی بود و زندگی در آن جریان نداشت. تاریک روشن شب بود که بی بی شال بافتنی دور شانه‌اش را انداخت روی شانه‌های محبوبه و روی طاق کوتاه کاهگلی کناره ی پنجره که رگه هایی از رنگ نارنجی رویش مانده بود، نشست. دست محبوبه را در دستانش گرفت. محبوبه مردمک روشن چشمش را به چشم‎های بی بی دوخت و خیال کرد به چهره زیبایی نگاه می‎کند که در نظرش نهایت مقبولی یک آدم بود.

خطوط دست‎های بی بی را با نوک سرانگشتانش لمس کرد. حفظشان بود. دست های گوشتی بی بی که چروکیدگی ‎اش زیر انگشت های محبوبه احساس می‌شد روزها بود که باد کرده بود و تپل تر شده بود. محبوبه می‎توانست این تغییر حجم را روی دست های بی بی احساس کند و هر روز برایش غصه بخورد. بی بی می‎گفت درد ندارد، هیچ چیز ندارد. خنده دارد. خوب است دیگر الان مثل پقانه باد کرده ‎ام. پقانه را وقتی ۴ سالش بود فهمیده بود چیست وقتی احمد زوار جنس های جدیدش را در تنها دکان روستا که آن طرف قلعه کهنه بود آورده بود و محمدعلی و زهرا و نورالدین و پری و بقیه پقانه خریده و با نخ به هوا فرستاده بودند، بی بی هم یکی از پقانه های محمدعلی را داده بود به محبوبه و بین دست‎هایش باد کرده‌ بود تا احساس کند چه تغییری می‎کند.

سه تا رگ آبی مایل به ارغوانی درشت از دست بی بی روی پوست نازک و چروکیده ‎اش طوری کشیده شده بود که می‎شد شمرد. چند قطره اشک مثل مروارید از چشم های محبوبه پایین افتاد. بی بی جلوتر رفت و مدتی او را در آغوش گرفت و همان لالایی همیشگی را برایش خواند.

قبل از اینکه برف اول زمستان ببارد، محبوبه به خواهر بزرگترش پری گفته بود که سوز سرمای برف به جانم پیچیده، به پدرجان بگو مواظب مال ها باشد از سرما تلف نشوند. پری که به پدرجان گفته بود در جواب شنیده بود هنوز مطمئن نیستم برف ببارد، ولی باشد وضعیت طویله را سیل می‎کنم.

دو هفته از فرستادن آخرین خط به بی بی جان گذشته بود و محبوبه از صبح منتظر بود. محمدعلی قول داده بود پنجشنبه این هفته هم از مکتب به خانه کاکایش بیاید و خط بنویسد. محبوبه نگران بود برف مانع از آمدنش شود که نشد و بالاخره وقتی همه از مکتب برگشتند با یک ساعت تأخیر به زیر کرسی درآمدند.

– محبوبه خیال کن تا زانویمان توی برف رفته بودیم. کاش تو هم می‌توانستی مکتب بیایی.

– برای اینکه تا زانو توی برف بروم؟

– نه!

بریده بریده ادامه داد: برای اینکه این راه را ببینی…

پدر صدای رادیو را قطع کرد. دو ساعت از ظهر گذشته بود و باید می‌رفت و مال ‎ها را نگاه می‎کرد و بوته و چلمه برای چری می ‎آورد. بچه ‎ها هم با پدر بیرون دویدند که برف بازی کنند. پری گفت من هم می‌روم به مادر کمک کنم. چون فکر می‎کرد محبوبه دوست ندارد وقت گفتن حرف‎هایش به بی بی کسی جز محمدعلی کنارش باشد این را گفت و قبل رفتن ادامه داد: ولی جای بی بی خیلی خالی است نه؟ محبوبه بغض کرد. محمدعلی گفت: امروز برایش خط می‎نویسیم. ماه پیش در جواب خط ما نوشته بود یک ماه دیگر آخرین نوبت دکترش است.

حالا دیگر محبوبه به جز صدای نفس کشیدن خودش، تنها صدای نفس‎های محمدعلی را می‌شنید که آرام و عمیق بود و آهنگ صدای مخصوصی داشت.

– محمدعلی خط تازه‌‎ای نیامده؟ خبری نشده؟

– نه محبوب! عیدمحمد همین شنبه که از کابل آمده بود گفت خبری از خط نو نیست. اگر همچنان برف ببارد دیگر از آمدن موترهای کابل به اینجا هم خبری نیست. این خط را می‎نویسم، ولی نمی‎دانم چه وقت به دست بی بی می‎رسد.

– باشد. بلاخره که می‎رسد..

بنویس بسم الله الرحمن الرحیم!

از زیر کرسی بیرون آمد و به طرف نهال بادامی رفت که بی بی لبه ی کناره کاهگلی پنجره در گلدانی کاشته و گذاشته بود. همان جایی که خودش می‎نشست. کنارش نشست.

از پشت پنجره دانه های سفید برف مثل پنبه روی تپه‌ای از برف سپیدی که عمقش تا زانو می‌رسید رقصان فرود می آمدند. بچه ها پشت پنجره با برف همدیگر را نشانه می‎گرفتند. صدای فریاد و خنده هایشان آسمان را گرفته بود. انگشت اشاره اش را روی پنجره کشید.

– بنویس…

نازکی صدایش توی گوش می‎زد چون بغض دل دیقی با معصومیت کلامش یکی شده بود:

سه شب است خواب می‎بینم با هم رفتیم و روی ابرها نشسته ‎ایم. بی بی آن‎جا چشمانم می‎بینند. به خدا آن‎جا تو را همان‎طور که هستی می‌بینم. باور دارم که همان‎طور که هستی دیدمت. با قد بلند و ابروهای کمانی. راستی چرا هیچ‎وقت نگفته بودی ابروهایت کمان است؟ چرا اصلا از خودت برایم تعریف نکرده بودی؟ در خواب من ما باهم می‎خندیم. تو می‌گویی ببین این ابر سفید که رویش نشستی همان رنگی است که دوست داشتی. همانی که آرزو داشتی ببینی. بعد من دستانت را از خوشی در دستم می‎گیرم. ولی دیگر مثل دستان تو نیست. باد ندارد روی سفیدی قشنگ دستانت لکه های سیاهی است. می‌گویی جای پیچ کاری است. لاغر شده است و انگشت‎هایت کشیده ‎تر از همیشه است. ولی با همان رگ‎های آبی ارغوانی درشت. باور می‎کنم تویی. چه وقت می آیی بی بی؟ امسال برف زودتر شروع کرده…

محمدعلی وسط حرفش درآمد که: پارسال هم همین موقع ها بود ها!

– نه محمدعلی! پارسال دو هفته دیرتر بود. من بهتر یادم می‌ماند همیشه. سر تعداد دانه های تسبیح بی بی یادت نیست که من می‌گفتم نود و نه تاست و تو می‌گفتی صد تا و آخرش حرف من شد؟

راستی مادر امروز نگذاشت برای جوجه هایم دانه بپاشم. می‎روی بپرسی دانه ی جوجه هایم را یادشان نرفته باشد؟

– نه! موقع آمدن از مکتب مادرت از مرغدانی آمد بیرون. حتما غذایشان را برده بوده دیگر.

یک نفس عمیق کشید.

– بی بی زیارت چه شکلی است؟

بنویس اینها را محمدعلی…

– پری می‎گوید یک جای بزرگ است مثل بهشت. بوی خوش می‎دهد و گنبدش هم از طلاست. بسیار بسیار طلا! طلا از همان‎ها که پارسال گفته بودی فخریه برای عروسش زیاد خریده و حالا نمی‎دانند چطور پول هایش را پس بدهند؟ اگر این‎طور باشد که طلا اصلا چیز خوبی نیست!

بی‎بی طلا زرد است؟ زرد همان رنگ یخی است که گفته بودی چشم آدم را خسته می‌کند؟

با خنده می‌گوید بنویس: بی بی جان من که می‎دانم تو رنگ‎ها را همان‎طور برایم تعریف کردی که خودت دوست داری وگرنه اگر من می‎دیدم فکر کنم خوشم می آمد. هرچه هم که باشد رنگ گنبد امام رضاست. به زرد که فکر می‎کنم یک نوری توی دلم برق می‎زند. راستی بی بی! نهال بادامت قد کشیده است. بویش توی اتاق پیچیده و مرا یاد تو می‎اندازد. بغضش را برای چند ثانیه خورد و گفت: این بار که بیایی برایت می‌گویم دنیا زیر سرزمین چشمان تاریک من چه شکلی است، بعد می‎گویم رنگ‎ها و بوها چه رنگ و بویی برای من دارند. برای اینکه این راز بین خودمان دو تا بماند دیگر این حرف‎ها را ادامه نمی‎دهم. ولی تو را به همان امام رضا زودتر بیا. می‎دانی شب ها بدون تو خیلی سردتر است. جای من هم زیارت برو و به گنبد زردش خوب نگاه کن، بعد بیا خانه.

صدایش دیگر در نیامد و اشکش ریخت روی گونه اش. محمدعلی سعی کرد خودش را بزند به بی‎خیالی و بگوید خوب دیگر چیزی برای گفتن نداشتی؟ این کار را هم کرد. ولی دلش گرفته بود. از زیر کرسی بیرون پرید و رفت کنار پای محبوبه زانو زد. روی کناره پنجره بیشتر از دو نفر جا نبود جای نفر دوم را گلدان نهال بادام بی بی گرفته بود. دست برد روی گونه محبوبه تا اشکش را پاک کند. محبوبه تا دست محمدعلی را روی پوست صورتش احساس کرد دلش یک دفعه افتاد پایین. محمدعلی گفت: نامه آخر بی بی به یادت است؟ وعده کرده که زود پس می ‎آید. تو فکر می‎کنی فقط بی بی بلد است برای تو قصه کند و رنگ ها و شکل ها را توضیح بدهد؟ چرا از بقیه نمی‌خواهی؟ یا چرا به بقیه… چند لحظه ای مکث کرد و بریده بریده ادامه داد: چرا به من نمی‎گویی از آن تاریکی زیر پلک‎هایت دنیا را چگونه می‌بینی؟

– محمدعلی من تا به حال به بی بی نگفتم چیزی را توضیح بده. بی بی است که با من حرف می‎زند. او که قصه می‎کند همه چیز را با شکل و رنگ و بویش برایم نقل می‌کند. بعضی‌ها را که جا می‎اندازد من سوال می‎پرسم. من خیلی رنگ‎ها را دوست دارم. بی بی را هم. با بی بی چشم دارم، می‎بینم و یاد می‎گیرم، می‎خندم. من با بی بی مکتب می‌روم، مثل شما! تازه حتی راه مکتب را هم می‎دانم چه شکلی است. چون بی بی برایم قصه کرده است.

– دستت درد نکند دیگر. شش ماه شده هر دو سه روز یک‎بار اینجایم و برایت حرف می‎زنم. هر دو هفته یک‎بار هم که خط می‎نویسم. باز قدر مرا نمی‎دانی ها!

محبوبه لبخندی زد.

پری از در داخل شد:

– محمدعلی پدرم صدایت می‎کند.

روزها کم‎کم کوتاه و کوتاه تر می‎شد. حالا خورشید با تنگ نظری نورش را نه تنها از محبوبه که از همه زودتر دریغ می‎کرد.

ولی او فقط منتظر شنبه بود و خدا خدا می‎کرد که عیدمحمد این هفته هم از کابل بیاید و سرما و یخبندان مانع از آمدنش نشود. دلشوره داشت نامه دیر به دست بی بی نرسد. شاید هم نامه ‎ای از او برایش می‌آورد.

سرانجام انتظار سر آمد. شنبه که آمد انتظار هم پایان یافت. هوا ابری و سرد بود اما از برف و باران خبری نبود. بچه ها صبح زود مکتب رفتند. محمدعلی خط را آماده به دست کاکایش داده بود و خودش مکتب رفته بود. محبوبه بعد از نماز صبح متوجه شده بود که بوی نهال بادام بیشتر از همیشه در اتاق پبچیده است. اما از همان وقت دلش به شکل عجیبی بی‎قراری می‎کرد. فضای اتاق سرد شده بود. محبوبه باخودش فکر کرد شاید نهال بادام سردش شده باشد، برای همین شال بی بی را از روی شانه‌اش برداشت و دور گلدان پیچید. کنارش نشست و برای چند دقیقه دستانش را دور ساقه قد کشیده نهال حلقه کرد. بعد با شمارش بندهای ناخونش زیر لب صد بار صلوات فرستاد.

پدرجان از صبح به ده بالایی رفته بود تا کمک کربلایی رحیم کند که گاوش می‌زایید.

صدای لاستیک های موتر نزدیک خانه ایستاد. مادر به مرغدانی رفته بود و صدای موتر را نشنیده بود. در حیاط باز بود، اما هیچ‎کس به پیش‎واز نرفته بود. محبوبه می‌دانست این صدا صدای ماشین عیدمحمد است. بله امروز آمده بود.

اما نامه چی؟ خط پیش پدر جا مانده بود. چوبش را از گوشه اتاق با دست‎هایی که روی هوا می‌چرخیدند پیدا کرد. می‌خواست آرام و با احتیاط باشد، اما تمام فکر و ذکرش به طرف در بود و نمی‎دانست چطور خود را زودتر به در حیاط برساند. هنوز برف‎ها روی زمین مانده بودند و راه رفتن سخت تر از همیشه بود. وقتی به ابتدای حیاط رسیده بود سعی کرد فریاد بزند: مادر! مادر!

صدای باز شدن در موتر به گوشش رسید. از اینکه عیدمحمد پیاده شده بود و موتر قرار نبود زودتر از رسیدن او برود خوشحال شد. اما چه کاری می‌توانست بکند؟ تمام حرف‌هایش داخل آن نامه در جیب پدر جا مانده بود.

پاهایش سست شدند، اما فکر کرد:

پس چرا ایستاده؟ شاید خطی آورده باشد. صدا زد: عیدمحمد؟ عیدمحمد تو این‎جایی؟ خطی دارم؟

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید در موتر دوباره باز شد. یک لحظه نگرانی عجیبی مثل پیچک به جانش پیچید. چون خیال کرد عیدمحمد می‌رود که ناگهان احساس کرد بوی آشنایی پیچیده است. بویی شبیه عطر نهال بادام. یک لحظه سر جایش خشک شد..

پیس پیس پیس پیس… نفس توی سینه اش حبس شده بود. فریاد زد بی بی؟! بی بی؟!

بی بی تویی که صلوات می‎فرستی؟ این بوی عطر تو باید باشد. چوبش را محکمتر روی زمین پر برف که پدر رویش شن و ماسه ریخته بود کوبید و دست دیگرش را روی هوا به سمت جلو رقصاند. قدم های سریع‌تری برداشت…

– محبوب! محبوبم! نازنین بی بی!

صدای کاکا آمد که بی بی عجله نکن. بگذار دستت را بگیرم. اما بی بی خودش را کنار محبوبه رساند. دستانش را در دستان لرزان محبوبه که دنبال لمس چیزی در جلویش بود گره زد و به زمین نشست تا قد بلندش در مقابل محبوبه نصف شود. مادر از مرغدانی در آن سوی حیاط بزرگ خانه بیرون آمد و با دیدن این صحنه، بسم الله بسم الله گویان با عجله به طرف در ‌آمد و گفت: بی بی جان برگشتید؟ چرا بی‎خبر آمدید؟ الحمدالله… الحمدالله… قربان سرت! زیارتت قبول..

بی بی جان روی زمین نشسته بود و محبوبه را تنگ در آغوش گرفته بود. یک لحظه هر دویشان چشم‎هایشان را بستند و دوتایی دنیا را با چشم بسته و آغوش پر دیدند.

محبوبه از اینکه یک‎بار دیگر در کنار بی بی چراغ های دنیایش روشن شده بود خوشحال بود و از خوشحالی سرخ بود. تا به حال در چنین شرایطی نبود. تا به حال معنای حضور یک آدم را هم معنا با روشنایی نمی‎دانست. اما تا هاله ای از بی بی در مقابلش قد خم کرده بود، همه چیز که در تخیلاتش تاریک شده بود دوباره روشن و نورانی شدند. رنگ‎ها را در فکرش مجسم کرد. چهره بی بی را که در خواب دیده بود یادش آمد.

– بی بی جان دستت کو؟

– دستم این‎جاست دیگر.. و غش غش به خنده افتاد.

محبوبه دستان بی بی را در دست گرفت. بله! این دست دیگر دستان قبلی بی بی نبود.

– بی بی جان یادت است که دستانت این شکلی نبود؟ تپل بود؟!

یک لبخند زد و انگشتانش را به آرامی پشت دست بی بی کشید.

جمله‌هایی پشت هم بدون انتظار جواب روی لبانش نقش می‌بست.

– الان دستانت دیگر باد ندارند. روی سفیدی قشنگ دستانت لکه های سیاه داری بی بی! پیچ کاری‌ها درد داشت؟ لاغر شده، ولی حالا انگشت‎هایت کشیده ‎تر از همیشه است با همان رگ‎های ارغوانی درشت! زیبای زیبا! باور می‎کنم تویی. باور می‎کنم.

دستان بی بی را چندین بار با حلاوت پشت سر هم بوسید. بی بی همین‎طور که چشمانش را تیز کرده بود گفت: دختر جان نکند از وقتی دیگر بی بی را نمی‎بینی همه چیز را می‎بینی؟

– نه بی بی جان! نه! من فقط خوابت را دیده بودم.

هردو دوباره غش غش زدند زیر خنده!

مادر و کاکا حالا بالای سرشان رسیده بودند. کاکا گفت: بی بی با نواسه‌ات به آسمان رفتی و روی ابرها نشستی که نمی‎فهمی چقدر زیر پایت سرد است. تا زانو در برفی، بفرمایید برویم خانه!

مادر هم صدا زد: به خانه خوش آمدی بی بی.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مائده علوی
0
این مطلب را مزین به نظرات ارزشمند خود بفرماییدx