داستان نویس از کافۀ «باميان» برآمد و به طرف جادۀ «سپاهی گمنام» راه افتاد. قدم زده کتابچۀ يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحۀ آخر يادداشت روزانهاش نوشته بود:
“موضوعات زيادی در هرجا وجود دارند که بايد آنها را انتخاب کرد و از هريک از آن داستانی ساخت.”
به طرف دريای کابل رفت. باد اوايل ماه حوت از لب دريا برخاست و به صورتش خورد. چون لباس تميزی پوشيده بود، چند کودک يله گرد و کنجکاو نزديکش ايستادند و به وی خيره نگريستند. از ميان آنها يک پسرک گدا، مثل خروس گرسنهايی که در دست کسی دانه ببيند به طرف او پيش آمد. داستان نویس از پشت عينک دوربينش به او نگريست و در کتابچه اش نوشت:
“شايد برتری و خوشبختی مردهها در اين باشد که هرگز از گرسنگی و سرما زنده نمی شوند، اما زنده گان از گرسنگی و سرما می ميرند.”
به طول پياده رو راه افتاد. چشمش به پسری افتاد که ريسمان گوسپندی را به زور می کشيد. گوسپند بی دليل ضد کرده و به زمين چسپيده بود. داستان نويس پيش رفت و پرسيد:
ــ چرا؟
پسرک گفت:
ــ نمی رود.
داستان نويس گفت:
ــ کجا می بری اش؟
پسرک گفت:
ــ می فروشم. به يک قصاب در «چنداول». پريروز مادرم زير موتر شد و مرد. دريور اين را خيرات آورد. می فروشمش، چيزی نداريم.
داستان نويس در کتابچه اش نوشت:
* موضوع يک: پسرک با گوسپند ضد کرده اش. (اما اين موضوع بيشتر برای عکاسی خوب است.)
چيز ديگری توجه داستان نويس را جلب نکرد. اما دقايقی بعد صدای زنی به تيزی صدای يک مرغ زير کارد رفته به گوشش خورد. به صاحب صدا نگريست. پيرزنی ديد که مثل يک سنگ پشت از پهلويش رد شد و در ميان انبوه جمعيت در رفت. پيرزن چنان خميده بود که تصور نميشد آسمان را ديده باشد. با آن موهای سپيد و صورت سياه به عکس نگاتيفی ميمانست. صدايش تا حد مويه بلند شده بود. داستان نويس به صورت چرک پسرکی ديد که بی مضمون و بی دليل او را تعقيب می کرد. ازش پرسيد:
ــ چی گفت؟
پسرک گفت:
ــ عصايش را گم کرده، دو ساعت می شود که بازار را گز و گام می کند. می گويد که يادگار پسرش بود. می گويد که تفنگی ها بچه اش را در زمان جنگ در خانه کشتند و مال شان را توبره کرده بردند. من می شناسمش. او بچه اش را در خانۀ خود دفن کرده است.
داستان نويس آهی کشيد و در کتابچه يادداشتش نوشت:
* موضوع دو: پيرزن، عصای گمشده، قبر پسرش در خانه «دشمن داری؟ نه. اولاد داری؟ ها» اما… اما اين موضوع برای يک خبرنگار جالب نيست؟
داستان نويس بطرف مسجد «پل خشتی» رفت. در ازدحام لزجی مردم اين سو و آن سو شد و برای اينکه توجه گدايان را به خود جلب نکند در کنج مسجد ايستاد. به هرچيزی که در ديدرس اش بود نگريست. نگاهش به دختر و پسر جوانی افتاد که به قهقهه از رو به رويش گذشتند. دختر چهرهای شگفته داشت و به بهانۀ ازدحام تنگ به پسر چسپيده بود. هر دو بطرف رستۀ زرگری ها راه افتادند.
داستان نويس يادداشت کرد:
* موضوع سه: دختر و پسر (سر زنده گی و شادابی، بی خيالی…)
لحظهای فکر کرد. خوب که فکر کرد موضوع سوم را خط زد.
چند لحظه بعد، رو به رويش مرد پتو پوشی بر زنی صدا زد:
ــ های خانم! شما دختر آقا سيد علی محمد هستی؟
زنی که به ماتکۀ خشت ما مانست ايستاد. بال راست چادرش را به شانۀ چپ انداخته بود. چشمهای خرما گونش را به مرد دوخت و گفت:
ــ شما اين جا چی می کنی آقا جواد؟
جواد به اندازۀ کسی که به آفتاب بنگرد چشمهايش را تنگ کرد. گفت:
ــ تقريباً چهل روز می شود که شما را می پالم. ان شاءالله که دوست پدرت را فراموش نکرده ای؟
پدرت خوبِ خوب بود. چند وقتی دنبال کار در مشهد و تهران ويلان و سرگردان بود، اما بالاخره رفت به شيرخان کرمان. حالا در کار ساختمان مشغول است. گفت که تأکيد کنم که چهل روز بعد می آيد. می آيد و همين جا با شما می ماند. والله خيلی دلش برايت تنگ شده است. حتی می گريست.
چشمهای زن نم کشيد و به پايين نگريست.
جواد ادامه داده گفت:
ــ گفت ان شاءالله و الرحمن که آمد، اولين کارش ساختن يک خانه برای تو و بچه هايت است. ديگر مصمم است که با شما باشد. گفت که غربت بد چيزی است. چند باری هم زنگ زد، اما رُخ نشد. گفت که آمدم برای بچه ات عروسی می کنم. راستی گفت که پرده ها و رخت خوابهايت را هم نو کن، که آمدم می بينم.
زن گفت:
ــ ببخشيد. ما از آن خانه کوچ کرده ايم، سرگردان شده ايد.
جواد گفت:
ــ چهل روزی می شود که من پول و نامه را با خود می گردانم. اين است بگيريد. آقا سيد علی محمد حالا ساختمان يک مسجد را اجاره کرده است. گفت همين که گلدسته اش به آخر رسيد، می آيد پيش ات. گفت گلدسته کارش زياد نيست، اگرچه بسيار بلند و باريک است.
ان شاءالله که به آرزوی خود برسد.
زن نامه را گرفت و با تلخی گفت:
ــ اما پدرم تقريباً چهل روز می شود که زنده گی خود را به من و شما بخشيد.
جواد مثل اينکه دشنام شنيده باشد به زن نگريست و در ميان ريش ماش و برنجش ترش شد.
زن گفت:
ــ ها، از سر همان گلدسته پايين افتاد و جان داد. شايد همان روزی که اين نامه را به شما داده، يا يکی دو روز بعد. جنازه اش را آوردند. پس فردا روز چهلش است.
زن بينی اش را کش کرد و بغض اش را فرو خورد. از دستکولش کاغذی کشيد و به جواد داد.
ــ حتماً به اين نشانی به ختم قرآن بياييد.
داستان نويس تا دو دقيقۀ ديگر آنها را زير چشم گرفت، تا آن دو همديگر را باور کردند. بعد از آن کتابچۀ يادداشتش را درآورد و نوشت:
* موضوع چهارم: زن، نامه، نامه رسان… (ما در واقع شکار يک سلسله بهانه هاييم. زنده گی بوسيدن هواست ــ اين را بايد نوشت. اما چی فايده؟)
داستان نويس به طرف خالی جاده راه افتاد. به آسمان نگريست. کنج راست آسمان ابر سياهی دمه کرده بود. بالای سرش را ابرهای خاکستری پوشانيده بود. کمی دورتر ابرهای سپيد و بعد هم ابرهای فولادی رنگ. به گونهای که ديگر اين گپ غلط به نظر می رسيد که آسمان همه جا يکرنگ است.