خرتهی آرد را زمین میگذارم. زیر برقع، عرق از سر و رویم میچکد. تفت کردهام. کمرم را راست میکنم و چند نفس عمیق میکشم. بوی آرد فروش به تنم مانده. عابری تنه میزند و بیهیچ گپی رد میشود. باید زودتر برسم خانه. پریماه تنهاست، اگر بیدارشود حتما ترس میخورد. خم میشوم خرته را بردارم، دستانم اتکل ندارند. خرته روی خاک میافتد. خوب که سرش را محکم گره زدهام. کشالش میکنم پای دیوار. همانطور که یک دستم روی خرته است، تکیه به دیوار روی پاهایم مینشینم. در گرد و خاک و هیاهوی پیش از شام به رفت و آمد موترها و آدمها نگاه میکنم. آنهایی که پشت به غروب میروند، سایههایشان دراز شده. به سایهها که صاحبانشان را به دنبال خود میکشند خیرهمیشوم. مردی سوار بر بایسیکل به دنبال سایهی خود رکاب میزند و زنی ترک زین نشسته، برقع آبیاش باد میخورد. رسول جلوی چشمم میآید و دیدم را تار میکند. دور شدنشان را مینگرم. صدای اذان برمیآید از مسجد. برحسب عادت یاعلی میگویم. فاتحه اخلاص خوان، خرته را از زمین برمیدارم و با یک حرکت میگذارم روی شانهی راستم. به سمت خانه پا تیز میکنم. به سرک خودمان میرسم. خلوت است. از کارگرهایی که ظهر به کار آسفالت و داغکردن قیر مشغول بودند خبری نیست. فرغون و بشکههایشان کنار دیوار دکان خواربارفروشی داوودخان تلنبار شده. داوود خان مثل همیشه جلوی در دکانش روی چهارپایه نشسته و با قوطی نسوارش بازی میکند. مرا که میبیند با نیشخندی میگوید: تنها هستی؟ میخواهی با تو بیایم؟
گلویم خشک شده. زیرلب سگ کثیفی میگویم و دیگر پی گپش نمیگردم. با چهار خاتون در خانه باز هم سیری ندارد و چشم ناپاکش به این و آن است. تند تند قدم برمی دارم. یک لحظه پایم پیچ میخورد. دستم را به دیوار میگیرم و دوباره راه میافتم.
***
از پشت در هم صدای جیغهای پریماه را میشنوم. یا خدا. سر ریسمانی را که از گوشهی در بیرون گذاشتهام، میکشم و داخل میشوم. با پا در را به هم میزنم.
_ آمدم دخترکم. جانم عزیزکم. آمدم. آمدم.
خرته را میگذارم داخل آشپزخانه. چراغ را روشن میکنم. برقع را از سر میکشم. پریماه با روی سرخ و چشمان خیس، خودش را به آغوشم میاندازد و صورتش را به شانهام میمالد. موهایش را ناز میکنم.
_ بس است دیگر. مادر اینجاست.
ظرفی که از شوربای ظهر مانده را روی خاکستر تنور میگذارم. نان میخوریم. روی پاهایم میخوابانمش. به چشمهایم نگاه میکند. حتما باز میخواهد بهانهی بابایش را بگیرد.
_ کجا رفتهبودی؟
نگاهم را از چشمهایش میدزدم و به عکس رسول روی طاقچه سیل میکنم، که برای دلخوشی پری ماه آنجاست.
_ آرد آوردم. پنجشنبه برای بابا نان پختهمیکنیم و میرویم پیشش.
_ دروغ میگویی.
خوب فکرم را خوانده. با اخم نگاهش میکنم: خرته را ندیدی؟!
چیزی نمیگوید، چشم میچرخاند پشت خرته که انگار پای دیوار چرت میزند. برایش لالایی میخوانم: دلم از دست دلدارم غمین است…
پلکهایش را میبندد. چراغ را خاموش میکنم و کنارش دراز میکشم. از دور صدای فیر میآید. یک…دو…سه…
خدا چپ ببرد. باز کدام جا درگیری شده. بالا پوش را دور خودم میپیچم و پریماه را محکمتر بغل میکشم. الله نگهدارمان باشد و غرق خواب میشوم.
***
با صدای خش خشی چشم باز میکنم. در تاریک و روشن اتاق دو سایه را میبینم که لب پنجره شور میخورند. پچپچشان را میشنوم. ترس میخورم. آرام مینشینم و دست میکشم به دیوار. کلید چراغ را میزنم. با صدای تیک نوری زرد اتاق را پر میکند. دو مرد کنار پنجره بهسرعت به سمتم میچرخند. یکیشان جلو میآید: خاموش کن پدر نعلت. هنوز دستم روی کلید است، خاموشش میکنم. همهجا تاریک میشود. دستی موهایم را میگیرد و با یک حرکت میاندازدم وسط اتاق. سنگینی زانویش را روی پهلویم، و سردی لولهی اسلحهاش را روی گردنم حس میکنم. نفسهایش به گوشم میخورد: صدایت بلند شود، میزنم.
صدای ناگهانی گریهی پریماه، نفسهای بریده ام را قطع میکند. مرد زانو و اسلحهاش را کنار میکشد: چوچه سگت را خفه کن.
چهار دست و پا خودم را به پریماه میرسانم. به سینهام فشارش میدهم: هیش…هیش…بچهام. ساکت. چیزی نیست. من هستم. ساکت. آرام میشود. به دیوار تکیه میدهم. پریماه دوباره به خواب میرود. دو مرد پردهها را کیپ کردهاند. اگر صدای پچپچ و سرخی سیگارهایشان نباشد، فکر میکنم کابوس بوده و تمام شده. به حرکت سیگارهایشان چشم می دوزم. نقطهای که سرخ و پر نور میشود پایین میآید. پچپچ. نقطهای دیگر سرخ میشود و پایین میآید و باز هم پچپچ. اگر گوشهایم از ترس کیپ نشدهبود، میتوانستم بفهمم چه میگویند.
***
کمکم سپیده میزند. من هنوز در همان حالتِ نشسته هستم و پریماه را در بغل دارم. دست و پاهایم سوزن سوزن میشوند. سایهها واضح شدهاند. میبینمشان. هر دو تکیه دادهاند به دیوار روبه رویم و سرهایشان پایین است. آنکه موهای سفیدی دارد، به یک دستش کلاشینکف و به دست دیگرش قوطی نسوار است. دیگری سر وصورتش را پوشانده و با دست پهلوی چپش را گرفته. روی دستهایش لکههای خون خشکشده. پریماه را زمین میگذارم و سعی میکنم بدون هیچ صدایی از جا بلند شوم.
_ کجا بهخیر؟
پیرمرد در همان حالتِ نشسته، سر اسلحهاش را به سمتم گرفتهاست.
آرام جواب میدهم: پنجره را باز کنم. خانه از دود تاریک شده.
بلند میشود و گوشهی پرده را کمی کنار میزند. بیرون را نگاه میکند. بعد با اشارهی سر اجازه میدهد.
یک لت پنجره را باز میکنم
_ شویت کجاست؟ مرده؟
به عکس رسول بالای طاقچه نگاه میکنم. باید از خاک پاکش کنم.
_ ها.
_ هوش کن کاری نکنی. ما دو روز مهمانت هستیم و بعد میرویم. به تو و سیاسرت هم کاری نداریم.
بیحرف برمیگردم سر جایم.
_ نان جور کن. گرسنهایم.
به دستهای خونآلود دوستش نگاه میکند: قبلش یک تکه پارچهی آبندیده و یک ظرف آب هم بیاور. از صندوق اتاق خواب یک تکه از پارچهی چادری را که هنوز ندوخته بودمش، میبرم. یک نوار باریک هم از حاشیهاش جدا میکنم. قرار بود با رسول برویم خواجهغلتان. هرات را ندیدهبودم. این چادری را به نیت خواجه کنار گذاشتهبودم. پارچه و ظرف آب را میبرم کنار پیرمرد میگذارم.
دوستش را روی تشک زیر طاق دراز کرده و لباسش را بالا زده. چشمان بی رمق رسول مقابلم زنده میشوند، بعد از هر کلام پلک هایش برای چند ثانیه روی هم می افتاد. از بین حرف هایش فهمیدم با جوانکی سرِ چوک گلاویز شده، از چه خاطر؟ خدا می داند. لباسش را که کنار زدم زخمش هنوز خونریزی داشت. چند تکه پارچه آوردم و رویش فشار دادم. بی فایده بود. چادری ام را به سر انداختم و دویدم بیرون. با دستان خونی در چندتا از همسایه ها را زده بودم تا آخر یکی پیدا شد که رسول را با موترش به شفاخانه برساند.
داکتر گفت: دیرشده. خیلی دیر.
خودم فهمیده بودم، همان موقع که پارچه ها را روی دنده هایش فشار میدادم. دیدم که قفسه ی سینه اش بالا و پایین نمیشود. حتی گوشم را که کیپ شده بود، برای چند لحظه روی قلبش گذاشته بودم. همان موقع، همانجا روی تشک زیر طاق، از نفس افتاده بود.
پیرمرد بامهارت زخم را می بندد. کاش آن شب من هم میتوانستم همینطور زخم رسول را مداوا کنم. دلم میشود به زخمش دست بکشم. یک قدم جلو می روم اما خیلی زود پشیمان از اتاق خارج می شوم.
داخل حولی خمیر را آماده میکنم. چند شاخهی خشک میگذارم روی چوبهای داخل تنور و کبریت میزنم. به تنور فوت میکنم. چشمهایم می سوزند و اشکم روان میشود.
_ دیو تو را بزند. پس شو.
عقب مینشینم. پیرمرد روی تنور خم میشود و بعد از چند لحظه آتش زبانه میکشد. خمیر آمادهاست. مشغول میشوم. چنگ میاندازم. هر تکه را ورز میدهم و پهن میکنم.
_ میرویم پیش بابا؟
پریماه کنارم نشسته. اصلا متوجه آمدنش نشدم.
_ امروز نه.
اخمهایش را در هم میکشد و پاهایش را میکوبد زمین.
_ ساکتباش پری.
نقنقاش بلندتر میشود.
سیخچه دستم را میسوزاند. میچرخم و یک سیلی میخوابانم زیر گوشش.
یکی از نانها میافتد داخل تنور.
***
کار نانها خلاص میشود. شوربا هم آمادهاست. بویش تمام خانه را پر کرده.
میآیم داخل اتاق تا سفره را پهن کنم. پریماه پشت پیرمرد سوارشده و لالا صدایش میکند. اخم میکنم: تا شو.
_ کارش نداشتهباش. بازی میکنیم.
مردی که سر و رویش را پوشانده بود، هنوز روی تشک به دراز افتاده. حالا رویش باز است. در چهرهاش نشانی از درد نیست. حتما زخمش سطحی بوده. به چشمم آشناست. کجا دیدهبودمش؟!
شوربا را که توی کاسهها میکشم، پریماه از پشت لالا پایین میپرد و کنار سفره مینشیند. لالا مرد زخمی را تکان میدهد: محمود… محمود جان. بلند شو. نان آمادهاست.
زیر لب چندبار تکرار میکنم: محمود…محمود…
محمود مینشیند و خودش را به سمت سفره میکشد. سرش پایین است و بیحرف شروع میکند به خوردن.
لالا گوشتهای داخل کاسهاش را با قاشق زیر و رو میکند و میپرسد: کار میکنی؟
خودم را به نشنیدن میزنم. حس میکنم دارد نگاهم میکند. سرم را بالا میآورم. از زیر ابروهای سفیدش به چشمهایم خیره میشود: کار میکنی؟!
سرم را پایین میاندازم و بعد از کمی مکث زیرلب جواب میدهم: پسانداز دارم. از شویم مانده.
لالا کاسهی شوربا را وسط سفره هول میدهد، تکهای نان برمیدارد و میگوید: همین مرا بس است. از اینکه کاسه را کنار زده حس بدی دارم. بلند میشوم بروم داخل اشپزخانه.
_ سفره خودتان است. همینجا بنشینید.
رفتارش برایم گران تمام شده. دلم نمیکشد به غذا لببزنم. اما از کوریاش تا آخرین لقمه را میخورم. حتی سرم را بالا نمیآورم.
_ تشکر. مزه داد.
صدای محمود است. حالا خاطرم آمد.
_تشکر. مزهداد.
آنوقتها هم که یک پسربچهی هشت ساله بود همین را میگفت. بعد از خانهبازی. من خانم خانه بودم و او شویم. بلانیهایی را که مادر پخته بود داخل دستمالی میپیچیدم. او از کار میآمد و به پشتی تکیه میداد. من خسته نباشی میگفتم و او مانده نباشی. بعد دستمال را باز میکردم و شروع میکردیم به خوردن. به فکرم که تمام زندگی همیناست.
او با پسرها بازی نمیکرد چون آنها ریشخندش میکردند و میگفتند مادرش لنده دارد. من با دخترها بازی نمیکردم چون خوشداشتم او فقط شوی من باشد. هربار که پسرها دورهاش میکردند تا ریشخندش کنند، من با شلنگ روی همهشان آب میگرفتم و فراریشان میدادم. بعد دستش را میگرفتم و میآوردمش داخل حولی خودمان. زیر درخت توت یک گلیم کوچک پهن میکردم و بازیمان شروع میشد. من این بازی را خوش داشتم، اما او دلش نبود. هربار که شر و شور بچهها از بیرون به گوش میرسید، سرش به سمت صدا میرفت. حواسش پرت میشد. من شروع میکردم به حرفزدن و بهانه گرفتن. او اعتنا نمیکرد. بعدها ترانهای از مادرم یادگرفتم و هربار که شر و شور بچهها بلند میشد، شروع میکردم به ترانهخوانی با صدای بلند تا توجهش را به خودم جلب کنم.
میخندید و میگفت دیوانه شدهای. من از خندهی او میخندیدم. یعنی پانزده سال گذشتهاست؟!
سالهای بیبرکت. عمرهای کوتاه.
آه میکشم و زیر چشمی نگاهش میکنم. گونههای آفتابسوخته، سبیل کوتاه، ریشهای تارتار. روی هم رفته چهرهای خام دارد با چشمهایی خسته.
یعنی مرا نشناخته؟
سفره را جمع میکنم. در تاریک و روشن آشپزخانه، به آینهی کوچکی که روی دیوار آویزان است خیرهمیشوم. زیر چشمهایم چروک افتاده. نشان اخمی همیشگی میان پیشانیام، جای خالی یکی از دندانهای پیشین و موهایی که نیمیشان سپید شدهاست. باور نمیکنم فقط دو سال از او کلانتر هستم. حق دارد مرا نشناسد.
تا غروب خودم را در آشپزخانه سرگرم میکنم. صدای پچپچشان را میشنوم.
صدای لالا است: من امشب میروم سر و گوشی آب بدهم. اگر تا دو روز دیگر پس آمدم، با هم میرویم. اگر نه، باید بگریزی. برو پاکستان. یا ایران. هرجا برابر شد. فقط در این شهر نمان. بگریز و جانت را در ببر.
صدای تپیدن ناگهانی قلبم را میشنوم. هرچه منتظر جواب محمود میمانم، صدایی نمیآید.
***
شب میشود. سفره را پهن میکنم. به تلافی ظهر فقط نان و ماست سر سفره میگذارم. هیچ کدام چیزی نمیگویند.
_ تشکر. مزهداد.
دندانهایم را روی هم میفشارم و سفره را جمع میکنم. یک ساعت میگذرد. لالا آخرین سواریاش را به پریماه داده و پیشانی محمود را بوسیده است.
یک تسبیح با دانههای سرخ به گردن پریماه که حالا باهم خیلی خوب شدهاند، میاندازد. با سری افکنده، رو میکند به من: حلالم کن همشیره. میخواهم بگویم هر فکری کردی درست بوده، حلالیت نمی خواهد. اما دلم از او صاف نیست.
رویش را پوت میکند و زیر نور مهتاب از خانه خارج میشود. در را پشت سرش آرام میبندد.
ناخودآگاه لحظه ی رفتن محمود را تصور میکنم.
***
برای صبحانه نان میپزم. پریماه بهانهی لالا را میگیرد. نشستهاست کنار تنور و باز پاهایش را به زمین میکوبد. جیغ میکشد. طرفش نگاه میکنم. باز هم دلش کشیده میخواهد. سومین نان که از دستم میافتد روی خاکستر تنور، میچرخم و یک سیلی میخوابانم زیر گوش پریماه.
جیغش به هوا میرود. سرش قهر میشوم: بلند شو برو. بلند شو جلوی چشمم نباش.
نمیرود. دیگر پا نمیکوبد و فقط جیغ میکشد. محمود نزدیکش میشود. پریماه که به دنبال ناجی است، از خدا خواسته پای محمود را میچسبد. محمود هم بدون معطلی او را بغل میگیرد و از زمین بلندش میکند. میروند سمت درخت داخل باغچه. هوش و حواسم را میدهم به نانها. سفره را پهن میکنم. میروم صدایشان کنم که میبینم، پریماه شاد و خندان روی تاب نشسته و محمود تابش میدهد.
به طناب تاب نگاه میکنم. نصفش طناب سبزی است که به در حیاط بستهبودم و نصف دیگرش شال محمود است.همانی که شب اول دور رویش پیچیدهبود. حالا به هم گره خوردهاند و از شاخهی درخت آویزان شدهاند. دلم میشود که سوار تاب شوم. خوب نگاهشان میکنم. مثل بچگیهایش است. تاب را هول نمیدهد. دو طرف طناب را با دو دستش میگیرد، به عقب میکشد و میکشد و میکشد، بعد رهایش میکند. یکدفعه زیر دلت خالی میشود. به جلو پرتاب میشوی. در آن لحظهها به هیچچیزی فکر نمیکنی. فقط خودت را محکم میگیری تا نیفتی. هربار همینطور است. اما تکراری نمیشود. کاش بجای پریماه بودم، آنوقت…
به خودم میآیم، محمود نگاهش به من است. جیغ میکنم: نان حاضر است.
و پرده را میاندازم.
از بعدازظهر تا تاریکی هوا، محمود پریماه را تاب می داد و من به این فکر بودم که کاش لالا زودتر بیاید و محمود را با خود ببرد. خرتهی آرد دارد ته میکشد. روغن تمام شده و گوشت فقط یک تکه برایمان باقی ماندهاست. اینطور نمیشود ادامه داد. فردا میروم بیرون. خدا مهربان است. به محمود چه بگویم، بگویم کجا میروم؟
اصلا لازم نیست به او چیزی بگویم. مگر او به من میگوید که اینجا چه غلطی میکند؟ میگوید چرا مثل طالبان ریش و پشم گذاشته و تفنگ به شانه انداخته؟ که چرا فراری است؟
کارهای او هیچ به من مربوط نیست. کارهای من هم به خودم مربوط است. فردا میروم.
شام میخوریم. رختخواب خودم و پریماه را داخل آشپزخانه میاندازم. آشپزخانه گرم و کوچک است. پریماه بهانه میگیرد: اینجا گرم است. من نمیتوانم بخوابم. میخواهم توی اتاق پیش محمود بخوابم. محمود برایم قصه میکند.
از ذهنم میگذرد من هم میخواهم قصه بشنوم و پیش محمود بخوابم. میگویم: ساکت باش. تا خودم برایت قصه کنم.
هرچه فکر میکنم هیچ قصهای یادم نمیآید. محمود انگار با کلاشینکفش درگیر است. صدای تقتقش ذهنم را به هم میریزد. پریماه صبرش تمام میشود: زودباش بگو. زود باش. تو قصه بلد نیستی…
از مشتش که بیهوا، در تاریکی روی سینهام مینشیند دردم میگیرد. اشک از چشمهایم میجوشد. دستم را میگذارم روی محل درد و زمزمهوار شروع میکنم به آواز خواندن. اشک از گوشهی چشمهایم روان میشود و لای موهایم گم. دیگر از صدای تقتق محمود خبری نیست. فقط صدای خواندن من است و نفسهای عمیق و یکنواخت پریماه که در چهار دیواری تنگ آشپزخانه تکرار میشوند.
آفتاب نزده از جایم بلند میشوم. داخل اتاق سرک میکشم. محمود لب پنجره به حالت نشسته خوابش برده. کنارش کپهای از تهسیگار است. اتاق از دود سیگار تاریک شده. نباید دلم برایش بسوزد. میآیم داخل حیاط و همهجا را آب میپاشم. جارو میزنم. تنور را روشن میکنم. به یاد بچگی بولانی میپزم. چای حاضر میکنم. گلیم کوچک روی برنده را میبرم زیر درخت و همانجا سفرهی صبحانه را میاندازم. پریماه را بیدار میکنم و رویش را میشویم. محمود را صدا میزنم. صبحانه را زیر درخت بدون هیچ حرفی میخوریم. پریماه میخندد و با محمود شوخی میکند. دخترک بیچارهی من.
_ تشکر. مزهداد.
دلم میخواهد چای جوش را روی سرش خورد کنم. حرفش مثل جملهای است که سالها پیش روی نواری ضبط شده باشد. از جملات تکراری بیزارم. جملاتی که جان ندارند. بیزارم از اینکه کسی حرفی را به من بگوید که به همه میگوید. سفره را جمع میکنم.
در تمام مدتی که من آشپزخانه را زیر و رو میکنم، ظرفها را میشویم، خانه را جارو میزنم و ته سیگارهای محمود را از روی لبهی پنجره جمع میکنم، آن دو تاب میخورند و با هم گپ میزنند. نمیفهمم چه گپی دارند که باهم بزنند. برایم مهم نیست. کمد لباسهایم را زیر و رو میکنم. یک پیراهن بلند سرخ برمیدارم و همراه سرمهدان و یکی از کرمهای صورتم میگذارم داخل ساکم. بدبختی است، که در خانه حمام داشتهباشی اما آب گرم نه. ترجیح میدهم حمام نمرهای بروم. فقط میگویم میروم حمام. و چند بولانی را که از صبحانه مانده میگذارم برای ناهارشان.
پریماه میخواهد همراهم بیاید که سرش قهر میشوم. از خانه بیرون میزنم. قصد دارم بعد از حمام بروم پی کارم. اما بعد از اینکه خودم را میشویم و جانم سبک میشود، دلم نمیآید شب نان نخورده سرشان را روی بالشت بگذارند. با صورتی سرخ از سفیدآب برمیگردم خانه. شب سر سفره دلم به غذا نمیکشد. محمود هم چیزی نمیخورد و چیزی نمیگوید. فقط پریماه مشغول است. غذایش را که تمام میکند، سفره را جمع میکنم. حتما دلش نشده نان مرا بخورد. به جهنم. برایم هیچ اهمیتی ندارد. خورشید غروب کرده. پریماه را داخل آشپزخانه میخوابانم. به صورتم کرم میزنم و چشمهایم را سرمه میکشم. دل بیدل میشوم که چطور از مقابل محمود رد بشوم. برقعام را میپوشم و راه میافتم. در اتاق بستهاست و محمود را نمیبینم. نفس راحتی میکشم. با سرعت از مقابل در بستهی اتاق رد میشوم. قدمهایم تند و پرشتاب است. اما همینکه مقابل تاب میرسم، سست میشوم. پاهایم به زمین میچسبند. سرم گیج میشود. قبل از اینکه بیفتم یک قدم به سمت تاب برمیدارم و رویش مینشینم. جادو شدهام. به هیچ چیز فکر نمیکنم و همهچیز هم زمان توی سرم چرخ میخورد. هیچ وقت اینطور نشده بودم. صدای باد را میشنوم، که در شاخ و برگهای درخت بالای سرم میپیچد و تکانشان میدهد، اما احساسش نمیکنم. زیر برقع گرم است. دانههای درشت عرق از پیشانیام راه میگیرند و با اشکی که بیدلیل از چشم چپم میچکد، قاطی میشوند.
دستی طناب را به عقب میکشد و میکشد و میکشد و بعد از مکثی کوتاه، رها میکند. زیر دلم خالی میشود. به هیچچیز فکر نمیکنم. باید خودم را بگیرم که نیفتم. دستانم روی طناب محکم میشوند. با سرعت به جلو پرتاب میشوم. تاب میخورم. حالا خنکای باد را حس میکنم. چند نفس عمیق میکشم. لبهایم کش می آیند. نور مهتاب روی آبی چادرم برق میزند.
_ نمیخواهی آواز بخوانی؟
به سوالش پوزخند میزنم. _ هنوز نتوانستهای برای خودت همبازی پیدا کنی؟
صدای خنده اش را از پشت سرم میشنوم. دوباره طناب را به عقب میکشد و رها میکند.
_ همبازی برای کسی است، که اهل بازی باشد، برای زندگیهای آرام.
در دل میگویم با من که خوب بازی میکنی.
بلند میپرسم: نمیتوانی آرامش کنی؟
تعجب از صدایش میریزد: تاب را؟
میخندم: نه زندگیات را.
_ ها، تعجب کردم. تو همیشه سرعت زیاد را خوش داشتی.
میفهمم نمیخواهد دربارهی زندگیاش حرف بزند.
جواب میدهم: هنوز هم دارم.
طناب را محکمتر از قبل میکشد، میکشد، میکشد و بعد رهایش میکند. رها میشوم. باز زیر دلم خالی میشود. طناب را محکمتر میچسبم. اوج میگیرم و پایین میآیم. میآید و مقابلم میایستد. به چشمهایم زل میزند. از پشت این روبنده چهچیز را میخواهی ببینی؟!
اوج میگیرم و پایین میآیم. صورتش لحظهای در تاریکی گم میشود و لحظهای دیگر در روشنایی مهتاب لبخند میزند. حس میکنم حالم دارد به هم میخورد. از تاب پایین میپرم و به سمت آشپزخانه راه میافتم. نزدیک در که میرسم، برمیگردم و نگاهش میکنم. تاب خالی به عقب و جلو میرود و او هنوز مقابل تاب ایستاده، خیره به نقطهای که چند لحظه پیش، چشمان من بود.
تمام شب داخل آشپزخانه از این پهلو به آن پهلو میشوم. یاد حرف دیشب پریماه میافتم. دلم میخواهد پیش محمود بخوابم… با امروز میشود دو روز. فردا چه لالا بیاید، چه نیاید او میرود. بهتر. زودتر برود و رنگش را گم کند. من هم به زندگی خودم میرسم. اصلا فردا میروم، میروم و تا او از این خانه نرفته، برنمیگردم. دلم میخواهد پیش محمود بخوابم. حالا انگار من غریبهام، نمیخواهد با من از زندگیاش حرف بزند. مگر تو از زندگیات با او حرف زدی؟! وقتی همینطور ناگهانی میآید و خودش را میاندازد وسط زندگی من، همه چیز را دارد میبیند. دیگر چه حرفی باید بزنم. مگر چیزی هم مانده؟ برای او هم نمانده. خودت میدانی مادرش چه شد. ها که میدانم، آخر لندهبازی کار دستش داد. دلم میخواهد پیش محمود بخوابم.
اوووفففف. باید این فکرها را از سرم بیرون کنم. سعی میکنم بخوابم.
با محمود توی حیاط خانهمان هستیم. محمود مرا تاب میدهد. من آواز میخوانم. ناگهان صدای تیر میآید. میفهمم از خانهی آنها است. محمود دیگر مرا تاب نمیدهد. من بلندتر آواز میخوانم. صدای تیر میآید و همزمان چیزی میافتد داخل حیاطمان. درست مقابل پای محمود. یک تکهی خونی که موهای لخت و بور پدر محمود رویش است. همهجا از دود تاریک میشود. محمود میدود سمت در. من بلندتر آواز میخوانم. صدای جیغ مادر محمود آوازم را قطع میکند. از پشت دیوار محمود را میبینم. خودش را خیس کرده و بچهها دورهاش کردهاند و ریشخندش میکنند.
من هنوز روی تاب نشستهام، تاب با سرعت زیادی به جلو و عقب حرکت میکند. دستم به شلنگ آب نمیرسد. میخواهم خودم را از تاب پایین بیندازم، اما میترسم. صدای تیر میآید و من بلند بلند آواز میخوانم. محمود خودش را خیس میکند. ادرارش خونی است و مثل یک رود جریان پیدا میکند. بچهها خیس میشوند و فرار میکنند. از تاب پایین میپرم. میدوم داخل خیابان. مادر محمود خودش را از تابی که در حیاط خانهشان است، حلق آویز کرده. محمود مقابل تاب ایستاده و به چشمهای مادرش خیره شده. میدود و از حیاط خانهی ما آن تکهی مودار خونی را برمیدارد و پرت میکند جلوی پای مادرش. دیگر بچه نیست. لبخند میزند. مادرش میپرد پایین و میرود داخل آشپزخانهشان. محمود به جای خالی روی تاب خیره مانده.
از خواب میپرم. سرم سنگین شده و تمام تنم از عرق خیس است. به نفس نفس افتادهام. بوی سیگار بینیام را پر میکند. پریماه غرق خواب است و آرام نفس میکشد. بلند میشوم و به سمت اتاق میروم. سایهی محمود را میبینم که لب پنجره نشسته و سرخی روشن سیگار توی دستش پایین میآید.
انگار متوجه من شده، دستش در هوا میماند، سرخی سیگار دارد خاموش میشود. چند قدم جلو میروم. بلند میشود. خودم را به او میرسانم و محکم بغلش میکنم. از گوشهی چشم میبینم که سیگارش روی لبهی پنجره میافتد و جرقهای از آتشش روی فرش میپرد. نفسهایش بوی سیگار میدهند. ته دلم خالی میشود. دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم.
شب تمام میشود. مثل همهی شبها. متفاوت از همهی شبها. پریماه هنوز خواب است. داخل آینهی آشپزخانه به چشمهایم نگاه میکنم. تمام سفیدی اش پرشده از رگهای سرخ. کنار پریماه دراز میکشم. چشمهایم را محکم میبندم.
***
با تکان دستی از خواب بیدار میشوم. پریماه است که مقابلم نشسته.
_ مامان بلند شو. بلند شو.
انگار هزار سال است که خوابیدهام. دست و پایم سنگین شدهاند. به سختی بلند میشوم. به خودم کش و قوسی میدهم. خرتهی آرد را که تقریبا خالی شده، مثل پر کاهی بلند میکنم و به سمت تنور میبرم. در اتاق بسته است. نمیخواهم به چیزی فکر کنم. جرات باز کردن در اتاق را ندارم. خمیر درست میکنم. کنار تنور زانو میزنم و با تلاش زیاد روشناش میکنم. خاکسترش به چشمهایم میرود و اشکم را در میآورد. نزدیک ظهر است. آفتاب مستقیم روی سرم میتابد. جهنمی شده. عرق میریزم. پریماه ساکت کنارم نشسته و به حرکت دستهایم نگاه میکند. نانها آماده میشوند. یک تکه به دست پریماه میدهم و بقیهاش را میگذارم داخل خرتهی خالی آرد. چادرم را سر میکنم. بایسیکل رسول را از گوشهی انباری بیرون میکشم. پر از خاک است. پریماه میپرسد: میخواهی چکار کنی مامان؟
_ صبر داشته باش.
با گوشهی چادر، خاک روی زین و فرمان را پاک میکنم. خرتهی نان را به دستهاش میآویزم. بایسیکل را از حولی بیرون میبرم. به پریماه که به دنبالم بیرون آمده میگویم، مواظب بایسیکل باش، الان برمیگردم.
میآیم داخل حولی. مقابل تاب میایستم. کمی نگاهش میکنم. چند آجر از گوشهی باغچه برمیدارم و میگذارم زیر پاهایم. دست بلند میکنم و طناب سبز را از شاخهی درخت باز میکنم. گره دیگرش از شال محمود را هم باز میکنم. طناب را به دستگیرهی در میبندم و دنبالهاش را از سوراخ کنار در بیرون میاندازم. به پشت سرم نگاه میکنم، شال محمود از شاخهی درخت آویزان است. بیرون میروم و در را به هم میزنم. پریماه کنار بایسیکل ایستاده، با یک حرکت بلندش میکنم و میگذارمش جلوی زین. خودم هم روی زین مینشینم و شروع میکنم به رکاب زدن. با چادری سخت است. تندتر رکاب میزنم. با سرعت از جلوی دکان رد میشویم. مردک آنچنان سرش را میچرخاند که حتم دارم گردنش رگ به رگ شده باشد. بگذار بگویند زنک دیوانه شده. رکاب میزنم و سرعتم را بیشتر میکنم. صدای خندهی پریماه در جیرینگ جیرینگ زنگ کهنهی بایسیکل گم میشود. پیش از غروب است. هوا دم دارد و ابرهای دور و پراکنده به قرمزی میزنند. قبرستان را از دور میبینم. پریماه فریاد میزند: بااابااااا…
ترمز میگیرم. پریماه پایین میپرد. خرته را میدهم به دستش تا نانها را بین مردم پخش کند. میدود و گرد و خاک میکند. سر خاک رسول میرسم. روی سنگ قبرش را خاک پوشانده. مثل قاب عکس، مثل بایسیکل، مثل هرچیزی که از او بجا مانده. بادست خاک سنگش را پس میزنم و اشکهایم را پاک میکنم. پیرمردی قرآن به دست نزدیک میشود: قرآن بخوانم برایش خواهرجان؟!
_ نه برادر جان.
هنوز خیلی دور نشده. دلم میگیرد. شروع میکنم به آواز خوانی با صدای بلند. بگذار مردم بگویند زنک دیوانه شده.