وقتی از اینهمه رؤیای نابهنگام ترس برمیداری
باران زنیست که با ده انگشت به صورتت آب میزند...
هزار شیطانک معصوم
میان پلکهایت، گندمهای بافته را تعارف میکنند
چشم های ما کار سیاه میکردند
آرام آرام تاریک و تاریک شدیم
برخیز خیزابهی خزیده در آغوش آبها؟
مستی بِآفرین و دلِ صخرهها شکاف...
خراسان زادهی NL زمینم
تبارم پشتون و اوزبیک و تاجیک
برای رئیسجمهوری نمینویسم
که هر صبح مسواک میزند تا از صلح بگوید...!
امید گاهی به خانۀ ما میآید
به خندهاش بیدار میشویم...
های مردم! کاش امشب مست میبودم
بی خبر از هرچه بود و هست میبودم
برایم بخوان محمّد
می خواهم برگردم...
سطرهای بنفش نگاهم را خط خط می کنند
عبث!