ابراهیم! نه تو میتوانی غمها را بشكنی
تبر بزرگ را بر دوش بزرگترین غم بنشانی...
لحظاتی هست
استخوانهای اشیاء میپوسد...
نه چون دیگر مردگان
که به خاک برمی گردند با تشریفاتی در خور...
هر زمان كه براى
مغزهاى كرخت شده معما شديم
وطنم قصۀ غمگین است
بر همه بادیه و جنگل و دشت
تمام کوچهها
به سوی تو فرار کرده اند...
میتوانی پرنده باشی از شاخی به شاخ دیگر
از لانهای به لانه ی دور تر...
قانون اساسى را با دل شاعران تنظيم كنيد
شروع صبح با موسيقى...
زنی در آستانه نوروز نبود؛
من هرسال مثلِ انتظاری نوروز منتظر که او برسد از راه...
مردان آفتاب دهن تکبیرهای قرمزی جادو
به لب دارند
خیابانی که تو از آن کوچیده باشی
فقط ایستگاه شلوغی است...
عشق چیست؟
دهقان پیر! عشق چیست؟