زمین سنگی سرگردان
که میرود به سوی سقوط...
نشستهام بر حاشیه ى ارغوانی يك صبرِ ناشکیب
تا شايد در فردايى دور - نزدیک
پدر! هنوز عقلِ سبزِ دهکده
در آبتنیِ باران منتشر در آغوشِ آفتاب
کاریکاتوری در سماع
درنگان از بلور گذشت...
در گورستان های تنگ تعصب این گونه تا کی و تا چند
گورهای مرده گان خویش را بر می شمارید
به کوچه می برایم به کوچۀ بن بست
فریاد می زنم و مشت بر دیوار می کوبم
آهسته سنم بالا میرود
رنگ لباسهایم تیرهتر میشود
تا به انتهای این درخت می رسی
می رسی به حرف من اگر چه دیر و سخت می رسی...
محبوبم! اگر مرگ به سراغت میآید
کاش به هیات سل بیاد... به هیات سرما... نه حمله انتحاری!
بچه هاى كوچه هاى مان مرد خانه اند
و هر غروب شاهدان مرگ آفتاب ميشوند
رستاخیزی در طول عمر هر انسان میباید
تا زندگانیش را پهنا بخشد...
سلام باغ معلق انگور!
سلام بر تو ای ماه!