اگر جنگ تمام شد
در دامنم سیب میگذارم برایت...
دنیای زنانگی
گاه تاریک، گاه روشن...
دلتنگی غمگینی کبوتریست
که آشیانه اش را گم میکند
وطن، آنقدر می بوسمت
که پرندهها از دهانم شاخههایت را فتح کنند
اینجا آسمان را پاک خاک گرفته ست
دیوارها خانه ندارند...
دیشب ستاره یی شکوفۀ اندوهش را
روی دریاچۀ کبود آسمان رها کرده بود
هیچ دانی؟
این صبور سنگ فلاخن پریده در شط شب...
لخشانی یال بر چرم پوست
و سفیدی رنگ در تسمه های بافته...
در آن یلدای نا امیدی این چه صدایی بود
که مرا به سوی نور فرا خواند...
دروغ نبودی اما اهمیت نداشتی
پسله های خانه را دیده ای؟
این ملت من است که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کردهاست.
روزنامه را میبندم
رادیو را خاموش میکنم