بی طرح، بی مقدمه، بی سر، شروع شد
این مثنوی، به شیوه دیگر شروع شد
من زن افغان و غرق حیرتم
ناله ام... میراث دار وحشتم
نکند دیر کنیم مرگ به ما هم برسد
مثل افتادن یک برگ به ما هم برسد
نامه ی این مردمان امضای خود را داشته
کوفه رسم الخط ناخوانای خود را داشته
تمام شهر به داغ تو ایستاده شدند
هزار جان نو از آتش تو زاده شده اند
می زند ناگه برون، الله اکبر بر لبش
دشت حیران می شود از هیبت تاب و تبش
غصه بندِ قلبم را پاره کرده بی بابا
عمه جان به دادم رس میکند جفا دنیا
در اصل کارگرانیم ما که می سوزیم
همیشه بار گرانیم ما که می سوزیم
شب همان شب که سفر مبدا دوران میگشت
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد
يك بار ديگر بازى دار و سر ما
تابيده خون بر آفتاب از پيكر ما
یک جهان سوگ یک جهان ماتم
یک جهان شور یک جهان شیون
باز هم تیغ غم از طاقت ما تیزتر است
نازنین! شب به شب این قصه غم انگیزتر است