شب همان شب که سفر مبدا دوران میگشت
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد
يك بار ديگر بازى دار و سر ما
تابيده خون بر آفتاب از پيكر ما
یک جهان سوگ یک جهان ماتم
یک جهان شور یک جهان شیون
باز هم تیغ غم از طاقت ما تیزتر است
نازنین! شب به شب این قصه غم انگیزتر است
باز عید آمد و عیدانه ندارم به شما
غیر یک شعر غریبانه ندارم به شما
با دل خونین قلم از کربلا تا یاد کرد
واژه ها را روی کاغذ از لبش فریاد کرد
باز بوی کربلا دارد زمین
مرگِ سرخِ پُر جَلا دارد زمین
نه همزبان شهر شماییم بی خیال!
ما کافران شهر شماییم بی خیال!
برپاست دماوند بلند و بشکوه
سر سوده به آسمان، ستبر و نستوه
چه کنم با غم عشق تو و بی تابی دل
دل لرزانک من خانه ی عشق است نه گِل
شیعیان هر لحظه ای همت کنند
خائنان را غرق ذلت میکنند
زبان گفتوگو گاهی تفنگ و گاه خودکار است
ولی با اهل خیبر ذوالفقار مرتضی کار است