بیا و دست مرا... این وبال بر شانه
بدل به بال کن امشب بدل به پروانه...
رسیده قاصد نوروز و کاروان گلاب
بریز پشت زمستان رفته کاسهی آب
اینک بهار از پل پیوند بگذرد
سالی دگر به لطف خداوند بگذرد
همین که سر بگذاری به شانه یک حرف است
بهانه باز بهانه، بهانه یک حرف است
سر باز کرد این بار هم یک زخم تازه
خودکار، دفترچه، قلم، یک زخم تازه
نایی نمانده است، نوایی نمانده است
دردت به جان وطن، که دوایی نمانده است
این روزها هوای شعر و ترانه زخمیست
احساس می کنم که روح زمانه زخمیست
چون ناگهان شعری که در من شکل میگیری
با آنکه دوری، در خیالم زنده تصویری
سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت
شکست بغض زمستان رسید آخر حوت
ای چشمهایت آیینهی رودخانهها
آغوش تو تداعیِ فصل جوانهها
می کند زمین گردش بر مدار چشمانت
باختم شبی خود را در قمار چشمانت
چه کرده ام که تو از من گرفته ای رو را
دوباره تند گرفتی فضای ابرو را