هر دم اسير لذت رنگ و لعابها
در صبحدم سياه ترند آفتابها
تحمل میکنم زجر گناهی نامشخص را
به گردن میکشم بخت سیاهی نامشخص را
برآشفتهست گیسوها به خون آغشته ابروها
سماع خون بهراه افتاده با تکبیر زالوها
کشیدهاست دلم بسکه انتظار به شانه
شدهست دیدهی من شیشهای غبار به شانه
از دیدن تو، حال انسانها بههم خورده
از رفتنت، امن خیابانها بههم خورده
اگر به چنگ بیارم صلاح رایت را
جدا کنم به یکی کارد گونههایت را
دیشب فرشتهای به زمینآمد
وقت نزول آیهی دیگر بود
تو مثل سگ هستی چشمهایت از برف است
تنیدههای سپید صدایت از برف است
شاعرم، جاریتر از خون در رگانم پارسیست
آفتابِ من دری و آسمانم پارسیست
افکنده لرزه در شهر سرما، ولی همیشه...
در جانم آتشی است برپا، ولی همیشه...
آدم کنار یار خود خوشحال اگر میبود
پرواز ممکن بود، دستت بال اگر میبود
کوه غمهای مرا دانهی ارزن دیدی
وسعت درد مرا یک سر سوزن دیدی