سخن، چاک کفن بر یک گل سرخ دل افگار است
سخن طفلی است خاکستر که تابوتش میانمار است
می شكافد سیاهی شب را
آخرین لاى لاىِ یک مادر
کوچه از ما خانه از ما مدرکش دستِ شماست
اختیار رفت و آمد تکتکش دستِ شماست
با تخت و تاج یک سره زرین چه کرده است
بر روی زلفکان تو طاقین چه کرده است
قریب مانده دو ساق از دو تن گره بخورد
شبی که موی تو با یاسمن گره بخورد
من همین گونه که گشته سپری خوشبختم
من به این زندگی دربه دری خوشبختم
از دست تو رسیده سیگارهای بهمن
ای شاعر مزاری! ای باغهای خرمن
از عید مگویید که ما عید نداریم
زین خانه بر آیید! برآیید! نداریم
اتاق کوچک من قصۀ دیدار می خواند
و ساعت از نگاهِ عاشق بیدار می خواند
شهدی نخورده ایم ازین شور دست ها
شوری نمی خورند به دستور دست ها
زندگی! آنقدر بگرفتی تو از من تکیهگاه
شانهای چون نیست باید بُرد بر دیوار دست
وطن یا ناوطن در من بجا ماندهاست دردش را
خزان کی میتواند گم کند تصویر زردش را