مسافری که غریبانه راه می افتد
ز دستهای منِ اشتباه می افتد
خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد
نیاسودم که غیر از آفت گردون نمیریزد
قطار اشکهای من کم از جیحون نمیریزد
با قطاری که قرار است مسافر باشم
کاش پهلوی تو در کوپهی آخر باشم
من آن مسافر بی مرزم، شبیه فلسفه بی منزل
که کوهم و سر خود بارم، که موجم و لب هر ساحل
سر گرم سر کشیدن لبخند با شما
آنگونه مهربان که خداوند با شما
هنوز عاشق پرواز بال در بالم
هنوز از تو به اوجم، پرنده احوالم
با چشمهای مانده به در دوست دارمش
بالاتر از مقامِ پدر دوست دارمش
کربلا هر چند زخم بال زینب بود
مستحبی در دل اعمال زینب بود
مرا چشمت تواند غرق، موج تند دریا نه
مرا پیک لبت اندازد از پا، پیک ودکا نه
ای سلام گرم خورشید از فراسوها به تو
شب پناه آورده با انبوه شببوها به تو
بگذار تا ز هالهای نوری درآرمت
از بغض "تلخ زنده به گوری" درآرمت