تیر میبارد ز گردون بر تن بیجان من
تا شود سوراخ هر شب سینه سوزان من
به باران می رسد ایل و تبارت
به مشک بیهقی باغ و بهارت
تفتیده تف به تف به همه کشور آفتاب
از باختر گداخته تا خاور آفتاب
بگداخت زین گرما مر استخوان به کانون بدن
یا مرحبا نعم البلد یا حبذا نعم الوطن
ای بلخ با شکوه تو زندهست زندگی
پاینده هست عشق و تپندهست زندگی
این طائفه علیل، اسرائیل است
در دست شما ذلیل، اسرائیل است
آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل؟
شبانگاهی که در قُم مژدهی شیراز دادندم
تو گویی نیک کِرداران رها کردند از بندم
مولوی! محسور خود کردی جهان را
در کلامت غرق کردی آسمان را
وطندار دلیر من! بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوی کشورگشای توست
گویید به نوروز که امسال نياید
در کشور خونينکفنان رَه نگُشايد
داند خدا كه بعدِ خدا می پرستمت
هان ای وطن مپرس چرا می پرستمت