دو پا و دست و گردن می شوی مرد
چقدر اندازه من می شوی مرد
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق
نگاهت بسترِ آرامِ عاشق
دلم افسرد از این شهر و خیابان
ازین پس سر گذارم در بیابان
ألَی! یاد وطن کرده دل مه
لباس غم به تن کرده دل مه
بیابان لاله زد، صحرا چمن کرد
زمین سبزینههایِتر به تن کرد
هوای باد و باران تو دارم
هوای مرغزاران تو دارم
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
جوان شد، تازه شد، رنگِ دگر شد
پیروز و خجسته باد نوروز شما
فرخندهتر از همیشه هر روز شما
به لب حرف و به دل فریاد دارم
رخِ تر، خاطرِ ناشاد دارم
تو بارانیّ و من لبتشنه رودم
تو غوغایِ تمامی، من سرودم
از این بیدادگه؛ دادی نیامد
ز یک چاووش؛ فریادی نیامد
عشق با درد؛ عجین است ای دوست
دزد عقل و دل و دین است ای دوست